تبليغاتX
مخمل
مخمل
خزان گل
دوستیها را با برگ گل شکل دادیم به همان  لطافت و زیبایی ...

ولی مگر میتوان گل را از خزان حفظ کرد ...

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 8:8 | پیوند  | 

برف نو! برف نو! سلام، سلام
 شايد وقت اون بود که بگم

برف نو! برف نو! سلام، سلام           بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

ولی انقدر ناغافل باريد که اصلا دلم نمخواد بهش سلام کنم...

   يک دفعه باريد و روي آخرين سبزي هايی که تلاش مي كردن با باد پایيزي دست و پنجه نرم کنن و هنوز در برابر سوز مقاومت میکردن  رو پوشوند و نفسشون رو گرفت... طفلکی ها سر جاشون یخ زدن ...

   البته شايد بيته بعد کمي آرامش بخش باشه

پاكی آوردی ای اميد سپيد                      همه آلودگي‌ست اين ايام

   چون به هر حال برف سپيده و روي تيرگيها رو میپوشونه...

   کاش به راستي همه دلهاي تيره سپيد ميشد...  کاش با باريدن برف کودکي مي كردیم و شادي...   مثل قديمها بي خيال مي شدیم و آزاد از غصه ها و مسوو لیتها

 دل خوش گلوله برفي بازي و آدم برفي سازي...   ولي افسوس   قيل و قال کودکي برنگردد دريغا!!!

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 8:1 | پیوند  | 


نوشته احمد باطبي رو  خوندم تو کامنتي که براي راوي جان گذشته بود...

راوی نازنین
آنقدر زندانی هستم که نمیتوانم در 48 ساعت مرخصی هم از شر عدالت علوی آقایان خلاص شوم و به معنای کلمه در مرخصی باشم. اما با تمام این حرف ها درزدکی آمدم برایت بنویسم.

برسنگ میتراشم نقش ابر را

شایدروزی ببارد
....
به همه دوستان بگو دوستشان دارم..و...

 خبر ازادي 48 ساعته...

 قلبم لرزيد نميدونم چه جوري احساسم رو بگم... شايد به خطر يک جور حس نزديكي... نميدونم...

 اون سال 18 تير ما قرار بود فارغ التحصيل بشيم .ولي وقتي قدم به بلوار دانشجو گذاشتيم همه جا اجر بود و خرده شيشه ...و پر از گارد... تمام راه ها رو بسته بودن... و فقط يک طرف باز بود و وقتي ما از همون سمت رفتيم جريمه شديم!!! هيچ توضيحي هم قبول نبود!!!مثل هميشه آقايون منطقي و عادل بودن...

   بعد خبر هاي جور واجور...

 هيچکس نميتونست هيچ کاري بکنه. همه در سكوت و ماتم فرو رفته بودن... مي گفتن چند تا از بچه هاي دانشکده ما رو هم که خوابگاهي بودن هيچکس از ديشب نديده و احتملا بردنشون !

  جز اولين سري خبر ها از عکس احمد باطبي شنيديم و اينکه به خاطر اون بيشتر بهش گير دادن...   هميشه فکر مي كردم خديا اونم يه دانشجو هم سن ما شايد با کمي تفاوت سني ولي ديگه نميذارن راحت زندگي کنه!!!

و الان از اون موقع هشت سالي ميگذره  چه به روز خونوادش اومده؟!؟!

 ما تو اين هشت سال به هر حال زندگي کرديم و گاه و بيگاه ياد همه عزيزان اون روز کرديم... خاطره اون روز هيچ وقت از ذهن ها نرفت...

 ولي انچه به سر دانشجويان و باطبي ها اون روز اومد فراي اين همدردي ها بود ...

  خدايا به اميد روزي که ديگرن رو به خاطر عقايد متفاوت آزار نکنيم... روزي که طاقت شنيدن انتقاد رو داشته باشيم... روزي که عزيزانمون رو فقط به خاطر اختلاف فکري گوشه زندانها در حال اعتصاب غذا و بر جوخه هاي اعدام نبينيم...

?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 19:22 | پیوند  | 


دوستان عزیز٬ به خصوص دوستانی که از ایران به ما سر میزنین !  اگه مشکل در آپ شدن صفحه من زیاده بهم بگین مثل اینکه دوباره باید لونم رو عوض کنم . چقدر این بلاگفا مزخرفه !!!!!
?مخمل بانو | در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 22:45 | پیوند  | 

در دل شب
نوشته امروز رو ز کتاب کوتاه ترین داستانهای جهانه . تمام داستانهای این کاب به انگلیسی ۵۵ کلمه بیشتر نیست و البته این یکی سبک متفاوتی با بقیه داره .:

نگاه٬ لبخند٬ دندانها٬ لب ها٬ صدا٬ سکس٬ اتومبیل٬ احساس٬ آپارتمان٬ نیمکت٬ موسیقی٬ رقص نورها٬ نوشیدنی٬ رطوبت٬ خشکی٬ نرمی٬ منقبض٬ سریع٬ تند٬ آهسته٬ راحت٬ سخت٬ ساق پا٬ زانو٬ شانه ها٬ سینه٬ انگشتان٬ ابریشمی٬ خشن ٬نفس ٬اتاق پذیرایی٬ اتاق خواب٬ دست شویی٬ آشپزخانه ٬ زیرزمین٬ تخت خواب٬ بالش٬ ملافه ها٬ دوش حمام٬ سیگار٬ قهوه٬  جورابها٬ سینه بند٬ لباس ٬پیراهن٬ برهنه٬ تلق تلق٬ در٬ شوهر٬ در هم ریختگی ٬قتل٬ لباسها٬ پنجره.

 دیک اسکین

 

?مخمل بانو | در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 22:34 | پیوند  | 

جهنمي يا بهشتي
امروز منشي گروه چند سري تيم اعلام کرد براي شرکت در مسابقه پامپکين(کدو) تراشي براي هالوين   فکرش رو بکنيد استاد ها و دانشجوها و کارمندها همه کنار هم ...  اين مطلب باعث شد يه توضیح راجع به برداشتم درباره آدمهاي اينجا بدم.

  آدماي اينور دنيا از هر بهانه ای واسه شادي و تفريح استفاده ميکنن و از زندگيشون لذت ميبرن! جاي اينکه هر روز چندين بار به اين فکر کنن که ميميرن و در اتش دوزخ گرفتر عذاب الهي ميشن خوش ميگذرونن .
 خيلي هاشون هم در عين حال به ديگران کمک ميکنن و انسانهاي خوبي هم هستن . که البته  چون مسلمون نيستن و پيرو قران بازم جهنمي باقي ميمونن و اينکه ذاتا آدماي خيرخواهي هستن و به انسانها و حقوقشون احترام ميذارن و تا ميتونن به آدمها از هر دين و کيشي کمک ميکنن اصلا مهم نيست

 البته نميتونم بگم همه خوبن ! ولي خيلي هم مهم نيست چون چه خوب چه بد همشون نامسلمون و جهنمين!!

ولي خوشبختانه از نظر من که باهاشون برخورد دارم  تو محيط اکادميک همه يا بهتره بگم بيشتريها خوب بنظر ميرسن .

  من الان حدود چهار سالي هست اينجام و تاحالا مرده و مرده کشي و اين چيزا نديدم

 و نکته عجيب که به ذهنم ميرسه اينه که اينا که اينقدر بي خيال مرگ و اين جريانها هستن چطور امکان داره اينقدر خوب با آدماي اطرافشون رفتار کنن و در جهت ازار هر جنبنده اي بر نيان!!!

 حتما اثر انگشت یا امضای عزيز بايد يکي از اون متنهاي اساسی و قابل لمسشون راجع به مراسم هاي تشيع جنازه و اون حالات وحشتناک وقتي صداي لا اله الا الله رو ميشنوي بنويسن...

   داشتم فکر مي كردم اگه بهشت قرار پر از آدمهايه که ميدونيم باشه و جهنم پر از اين آدم ها که توضيحشون دادم پس بي بروبرگرد بهتره که جهنمي باشم تا بهشتي ...

?مخمل بانو | در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 22:47 | پیوند  | 

دوستی به کمک شما عزیزان نیاز دارد
 دوستان سلام  

 دوست عزيزي در حال تکميل پروژه کارشناسي ارشد خودشونن و يه پرسشنامه دارن که پر کردنش زمان زيادي نميگيره.  خانمهاي وبلاگ نويس در واقع بايد اين پرسشنامه رو پر کنن. غزل عزيز تو وبلاگشون توضیحات  کامل رو دادن. اين دوست عزيز شديدا به کمک شما گرامیان براي تکميل کارشون نياز دارن و فرصتشون هم کمتر از سه هفته هست. آقايون هم ميتونن با لينک دادن به اين نوشته اون رو به وبلاگ نويسان بيشتري معرفي کنن و به این وسیله به پروژه مژگان خانم کمک کنن .

ایمیل مژگان :

mojgan_a77@yahoo.com 

و ایمیل غزل : ghazal48@googlemail.com

لطف شما عزيزان مستدام.

 

?مخمل بانو | در دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت 5:20 | پیوند  | 


ميخواستم امروز هيچي ننويسم چون ديشب کلي نوشتم و وقتي فرستادم گفت ميشکلي براي برنامه درخواستي پيش اومده و همه چي پريد...   ولي از اين خبري که امروز تو صبحانه خوندم نتونستم بگذرم   وقتي اينو خوندم ياد زماني افتادم که كتاب "کجا ميروي" نوشته هنريک سينکيويچ رو ميخوندم تو اون کتاب قسمتي هست که هر کدوم از اطرافيان نرون ميخوان اونرو بيشتر به خودشون جذب کنن و از هر راهي بهره ميگيرن تا جاي که براي خوشايند نرون وحشيانه ترين شيوه هاي کشتار رو براي تازه مسيحيان زنداني پيشنهاد ميدن و ...

حالا اين شده داستان این نماينده محترم و هزاران بادمجان دور قاب چين ديگه که از هیچ راهی برای این منظور فروگذار نیستن ...از کشتار ها گرفته تا درخواست وزارت قرآن و ...

تا کي ميخوان از اين عقايد باحال براي خوشايند بالا دستي ها بدن خدا ميدونه....

?مخمل بانو | در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت 20:37 | پیوند  | 

يه كتاب از داستانهای نسل ما
دوستي از خاطرت گذشته نوشته. خيلي شيرين ولي براي دوران ما قابل لمس... کمي هم تلخ ... راستش وقتي فکر ميکنم ما چقدر نسلمون سوخت به حال خودم و همه هم سن و سالهايم ميسوزه ...  ما نه کودکي داشتيم نه جووني به معناي واقعي! 18 تير هم اوج اتتفاقهاي دوران دانشجويمون بود!!! الان نميخوام از اين چيزا بگم ...

  اينا رو نوشتم که يه كتاب بهتون معرفي کنم کتابي به اسم پرسپوليس خاطرت مرجانه ساتراپي خيلي سالهاي نزديک به ما رو قشنگ تصوير کرده البته سن و سالش از دوره من کمي قبلتره ولي بازم به اندازه کافي قابل تطبيقه  اگه تونستين حتما بخونين 

?مخمل بانو | در شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 0:8 | پیوند  | 


 عزيزي  لطف کرده و امروز کلبه مخملبانو و گلباقلي خانم رو مزين کرده و براي اولين بار به ما سر زده ولي وقتي نوشته امروزش رو با عنون آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا خوندم گويا سالهاست که ايشون رو ميشناسم و باهاشون هم عقيدم  ...

 دوست عزيز  از اينکه به من سر زدين ممنون نميدونم چه جوري و از کجا لينک من رو ديدين ولي چه دنيايست اين وبلاگستان!!  دوستان و همفکراني پيدا ميکني که شايد هرگز نديدي! ولي وقتي کلامشون رو ميخوني گويا آينه ايست از افکار خودت...   نوشته تون فرياد فکر هاي من بود... خيلي عالي توضيح داده بودين درد دل ما غربت نشين ها رو... با اجازه بهتون لينک ميدم و از آشنايتون خيلي خيلي خوشوقتم منم سعي ميکنم همون چيزي رو که شما از انگلستان تصوير ميکنين از کانادا تصوير کنم.

   با مهر 

 مخمل بانو

?مخمل بانو | در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 20:45 | پیوند  | 

فرشته
 
مطلب اين پست رو تو اميلي خونده بودم و نگه داشته بودم شايد شما هم قبلا خونده باشين ولي بازم مثل من از خوندنش لذت ببرين از اسم نويسنده و اين حرفا هم اطلاعتي متاسفانه ندارم
 
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین
می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان تعداد بسیاری فرشتگان من یکی را برای تو برگزیده ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز نمی دانست که می خواهد برود یا نه.
-
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است تو بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
-
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جاش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداود لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
?مخمل بانو | در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 18:36 | پیوند  | 


  ميخواهم پاييزي باشم 

                بر آستانه فصل رويشت...
 

                   صميميت دستانت را از من دريغ مدار

تا معجزه ي بهار را با مرگ هر برگ

                                           بيازمايم

?گل باقالی خانم | در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 10:3 | پیوند  | 

پاییز هزار رنگ
پاییز هزار رنگ

 بدون اغراق پاییز اینجا از زیباترین مناظریه که تو عمرم دیدم. هزار رنگ ... با آسمان آبی که ابر های پنبه ای پرش کردن .اگه تو فکر درس و مشق نباشی جون میده واسه اینکه ساعتها کنار رودخونه قدم بزنی و لذت طبیعت رو ببری.

 ولی وقتی اینجا پاییز میشه یعنی واقعا از همون اول مهر برگها شروع میکنن ریختن و الان هنوز وسط مهر نشده جاده کنار خونه ما درختهاش لخت لختن و حتی یک برگ هم بهشون نیست . هر چند هنوز خیلی از درختها برگهای هزار رنگشون بهشون وصله ولی من اين روزها  غصه داره رفتن فصل گرماا و آمدن دوباره زمستون هستم !!  راستش از بس زمستون اينجا طولانيه وقتي پايیز مياد با وجود اينکه زيباترين منظره هاي عمرم رو در پاييز اینجا ديدم بازم حس ناراحتيم از اومدن زمستون بر حس لذتم از زيبايه هاي پايیز چيره ميشه  !! و این پاییز زیبای رنگارنگ به سرعت باد میگذره . از شروع رنگی شدن برگها وریزششون تا بی برگ شدن همه درختها حد اکثر یک ماه اینجا طول میگشه . 

مثل اين که من اخيرا رو دنده غرغر کردن افتادم و اصلا نمیتونم انرژی مثبت بدم . شایدم مال دلتنگیه ! نمیدونم ! شایدم با اومدن پاییز یه جورایی بیشتر یاد این میفتم که بهارهای عمرم داره میگذره و من کیلومترها کیلومتر از عزیزترین هایم دورم ...

 

?مخمل بانو | در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 22:9 | پیوند  | 

چرا مخمل بانو
هيچ وقت نگفتم چرا مخمل بانو ؟؟؟

 
امروز داشتم فکر مي كردم اين شباهت مخمل بانو و گل باقالي و کارتون خونه مادر بزرگه ممکنه که هدف اصل منو از اين اسم تحت تاثير قرار بده ... براي همين گفتم بهتره يه توضيحي بنويسم

گل باقالی خانم هم که گفت چرا اسمش رو گذشتم گل باقالي ولي دروغ چرا تا قبر ا ا ا ا... شخصيت گلباقالي خانم يه جوراي در ادامه اسم مخمل به ذهنم اومد.


  اينور دنيا خاطره هاي زيبا تنها چيزيه که از ايران تو ذهنم ميارم مخمل سبز شمال ايران از نظر من يکي از زيباترين هاي اونجاست البته عرق ملي و اين داستانها هم دخيله هر چي نباشه من اصل و نسبا گيله دختري هستم از سرزمين زيباي شمالي ايران اونکه چرا مخمل به نظر من استعاره از کوه هاي سبز شمال ايرانه و مخمل بانو هم که اضافه نسبيه !!

 شاد باشيد

?مخمل بانو | در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 22:54 | پیوند  | 

نامه اعمال
عزیزی بهم گفت از تجربیات غربت هم بنویس ...

نمیخوام از بدی گفتن شروع کنم ... ولی یکشنبه غروبهای اینجا مثل جمعه غروبها تو ایران میمونه...

یادمه اون موقع سن و سال دارترهاو معلم دینی ها و خانم های اهل جلسه و دعا میگفتن موقعی که دل آدم روز جمعه بعد از ظهر میگیره امام زمان داره نامه عمل آدم رو میخونه و از این حرفا...

 همیشه برام سوال بود که چقدر امام زمان تند خونه ! با احتساب حالت عمومی جمعه بعد از ظهر ها فقط تو ایران هر هفته  میلیونها نامه عمل باید بخونه ....

به نظر میرسه ایشون اینور دنیا رو هم از یاد نبردن و حالا که ما اینجا هستیم نامه اعمالمون رو هر یکشنبه دوره میفرمایند....

اونکه چرا همون حالت تلخ جمعه ها غروب اینجا یکشنبه ها غروب اگه برنامه ای نباشه ا به خاطر درس و مشق بمونیم خونه بهمون دست میده ...

          

?مخمل بانو | در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 5:14 | پیوند  | 

تردید
يادمه تو مدرسه معلم ديني ميگفت: انسان از دو قسمت تشكيل شده . 1 -جسم که از
خاکيا آفريده شده و رونده است .در طي دوران زندگي دستخوش تغییرات زيادي ميشه آما ما
متوجه اين تغییرات نميشيم. هر روز سلولهاي جديدي جايگزين سلولهاي قديمی ميشوند و
يا اينکه بعضی آا آنها رشد مي کنند و بزرگتر ميشند و يا تغییر شکل ميدهند به
همين دليل اين جسم فاني و بي ارزش. 
۲ - روح که در واقعه بخشي از ذات خداوند که در ما دميده شده (همان فوت معروف) جنسش از جنس خداست و مثل اون باقیست. اين همون قسمتيه که منيت ما رو ميسازه. فطرتمون ٬ عقايد مون٬ تفکر ٬ احساس و  ذاتمون ٬ همه و همه از روح منشا ميگيرند .اين قسمت تغییر نميکنه  ٬ ثابته و همينه که قرار
بعدا جوابگو باشه.
 اون روزها نتونستم ترديدمو بيان کنم و باقي موند. گذشت ...
 همه چيز در من تغییر کرد نه فقط جسمم که روحم بيشتر. گاهي به بينهايت ميرسید و گاهي به خردي يک ارزان! به تبع اون فکرم احساسم عقآیدم و منيتم  همه دستخوش متلاطم ترين تغییرات شدند.
 اين روزها که به پشت سر نگاه ميکنم از آن من من خبري نيست ! منيت تازه باليدو باليد! حالا ميدونم که اون معلم فقط داستان مي گفت .
 
امروز از هر دو شما ممنونم
از خداوند خدا  که قسمتي از وجودش رو (اول وآخر خطش مهم نيست )در من دميد و از خداوند شيطان  که به من فرصت تجربه همه چالشها و زشتيها را داد !!!
?گل باقالی خانم | در یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت 10:4 | پیوند  | 


چند روزي که به گلباقالي خانوم قول دادم ننويسم و به جاش به کارهام برسم ولي نميشه آخرش ميام سر ميزنم و يه چيزي مي نويسم و ميرم  الان فقط ميخوستم اين لينک رو براتون بدم يه شعر باحال از هادي خرسنديه براي اينکه مطمئن بشم که اگه فيلتر شده بازم بتونید بخونید 
 کلش رو اینجا هم آوردم .   شاد باشيد .

من که زائیده گشتم از مادر

آمدم جانب زمین با سر 

کولی پیر قابله خندید

بند نافم به قیچی‌اش می‌چید

قیچی‌اش کُُند بود لامذهب

که شدم بالبداهه جان بر لب

آخرش قطع کرد با دندان!

یادمه آن قیافه‌ی خندان

داد زد: مُشتُلُق بدین، پسره

به باباشم بگین که پشت دره

آی کیه در اتاقک بغلی؟

پسره بچّه‌تون به حق علی

(من خودم نیز بی خبر بودم

که به حق علی پسر بودم)

مادرم درد خویش برد از یاد

گفت دیدی خدا مرادم داد 

خواهرم در کنار مادر بود

که به حق خدیجه دختر بود

جست از جا و گفت با شادی:

آخ مادر، برادرم دادی!

همه جا ده دقیقه‌ای پیچید

که زن مش حسن پسر زائید

من ازین قیل و قال جا خوردم

دیدم الحق چه شانس آوردم

واقعاً خوب شد پسر بودم

ورنه مشمول دردسر بودم

کس نمی‌کرد از من استقبال

از همه‌شان گرفته می‌‌شد حال

قابله زار می‌‌زد افسرده

که اینم هیچی، مرده شو برده!

مادرم جیغ می‌‌کشید از درد

خواهرم می‌نشست و بغ می‌‌کرد

صلوات پدر پریشانحال

ختم می‌‌گشت بر محمد و آل

بعد هم لا اله ال‌الله

که خدای بزرگ بر تو پناه

خوب حالا که من پسر بودم

واقعاً شاد و مفتخر بودم

به خودم چند آفرین گفتم

کمپلیمان خود پذیرفتم

تازه فهمیدم اعتبارم را

ارزش این اضافه بارم را!

اطلاعی نداشتم از پیش

که چه آورده‌ام به همره خویش

اطلاعات سکسی بنده

همه تکمیل شد در آینده

تازه واقف شدم که جنس نرم

هست آویخته به من هنرم!

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 21:46 | پیوند  | 


 واقعيت چيه ?

 واقعيت چيزيه که ثابت و نميشه تغييرش داد اين خاصيت گاهي خوبه گاهي هم بد اما بهرحال اين ويژگي واقعيت .
 همين که هست , در كنار ماست با ماست اگر ازش خوشمون نياد فقط ميتونيم نديده بگيريمش البته ميشه قلبش کرد اما از انصاف بدوره.

 از خودم ميپرسم واقعيت وجودي من چيه?
چه چيزهايي در من مو جود هستند که قابل تغيير نيستند و بايد آنها رو به عنوان واقعيت وجودي خودم بشناسم.


 

?گل باقالی خانم | در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 7:43 | پیوند  | 


 راستي فکر ميکنيد خداوند خدا تو کارخانه ي آدام سازي کجا ايستاده و چه کار ميکنه?

  از من ميپرسيد?

 
من فکر ميکنم اون قسمت آخر قبل از بسته بندي, و کارش هم ا ينه که بهمون فوت ميکنه تا روح در ما دميده بشه  حالا فکر ميکنيد موقع فوت کردن به شما خدا سر حال بوده يا خسته???

?گل باقالی خانم | در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:6 | پیوند  | 

بهشت زوری
امااااا         رمضان.......  ظاهرا يکي دروزي میشه  که ماه رمضون شروع  شده!
 هر چند بر سر اينکه روز اول و آخر اين ماه کي هست هميشه علما اختلاف داشته و دارند و خواهند داشت !

 من نميفهمم بعد از اين همه پيشرفت علم و دانش اين چه بحثيه که هنوز ادامه داره و هر سال داغ تر از سال قبل  ...

بگذريم اومدن اين ماه براي نسل ما حال و هواي خاصی داره که نميشه ننوشته ازش بگذرم...   راستش براي من بر عکس نام دهن پرکن  "ماه مبارک رمضان" هيچ وقت اين نه تنها مبارک نبوده که کلي هم از اومدن اين ماه کفري مي شدم !

از ادا ها و رياها و دخالتها و اینکه تو اداره و مدرسه و دانشگاه همه میپان که کی روزه هست و کی نیست !!!  نه اينکه خداي نكرده بخوام به اعتقادات کسي توهين کنم! عقيده و نظر هر کس به جاي خود محترم و قبل تحسين و تقدير  ولي انچه که هست اينه که توي حکومت اسلامي ايران اصرار بر بهشت بردن زوري مردمه و يکي از اين اصرار ها برميگرده به مجبور کردن امت اسلامی ایران به روزه گرفتن !  حالا يک عده هستن که يا به قول علما و مذهبيون عذر شرعي دارن و بيمارن و يک عدد هم هستن که اصلا دلشون نميخواد روزه بگيرن و اصلا نمی خئان به بهشت برن  و باز هم البته مجبور به تظاهر به یک عذر شرعی هستن ! ولي هر دو گروه تو اين ماهه پر برکت دچار هزار و يک بدبختي ميشن و تقريباً همه اگر بيرون از محیط خونه باشن تقريباً به اجبار روزه هستن
يکي هم نيست که بگه اخه بابا جان ! هنر اينه که جلوت باشه  و تو با نفست مبارزه کني و نخوري! اون موقعست که هنر کردی و ثواب ! اينکه هيچ جا هيچي نباشه و حتي بوي  غذا نياد و هر جا که اسمي از خوراکي باشه تعطیل باشه که مبادا يه کسي هوس غذا کنه که نشد کار!!! از اوون بدتر اینکه سر کار و همه جا به خیر و برکت روزه داران گرسنه در انتظار ساعت افطار ٬بهره وری نزدیک به صفر میشه و از خیر و برکت آنچنانی این ماه تقریبا ادارات و مدارس و دانشگاها میشه گفت با شرایط تعطیل تفاوتی نداره !!! 

راستش رو بخواهين  الان که من  تو اين مملکت هزار ملل زندگي ميکنم وقتي ميبينم يک عده روزه ميگيرن با تمام وجود تحسينشون ميکنم اخه اينه که ارزش داره نه اون اجبار و لوس بازي تو ايران ....

قصه روزه های ماه رمضون تو مملکت اسلامی ما شده مثل به زور حجاب سر خانمها کردن که یک وقت آقایوون مومنون دچار امیال و گناه های حیوانی نشن ..... و حتما ختما به بهشت برن . اوون جا حوری های بهشتی به وفوووور در انتظارشون هست .....

?مخمل بانو | در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 4:58 | پیوند  | 


لیلا جان یه Windows Wall Paper طراحی کرده به مناسبت کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض. اگه دوست داشتین ببینین و رو ضفحه مانیتورتون بذارین.

اينم يه عکس جالب که دلم نيومد نذارم! البته بي ربطه٬ ولي خوب اخه خونه  ماماني اينا تو اين عکس معلومه خيلي بهم چسبيد !در ضمن هنر معماري اخير هم توش هست

?مخمل بانو | در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 20:12 | پیوند  | 

چرا گلباقالی ؟!!!
 

چرا گلباقالي?!!! 
 سلام
 چند روزي ميشه که دوست مهربان من منو شرمنده کرده و به من اين اجازه رو داده که در وبلاگش قلم فرسايي کنم ناگفته نمونه که اين عنوان رو هم خودش براي من انتخاب کرده .
همانطورئ که وقتي به دنيا اومدم کسي نپرسيد دوست داري چه اسمي داشته باشي حالا هم که عمري گذشته باز هم نشد که خودم عنوانم رو انتخاب کنم ! ناگفته نمونه که از اسمي که والدينم انتخاب کردند ناراضي نيستم و همچنين از عنوان گلباقالي.

  هميشه فکر ميکنم در خط توليد ساختن ما ادمها فرشتها کما بيش غفلت مي کنند. شايد هم ديگه حوصله شون سر رفته از توليد انبو ه ادمها. گذشته از اينکه بعضيهاشون در ساختن و پرداختن ظاهرمون  هيچ دقت و ظرافتي به خرج نميداند آنهایي هم که مسئول نمک و ادويه هستند يا کيلوئي نمک و ادويه ميريزند يا اينکه اصلاً نميريزند.

 سالها پيش وقتي که من از اين خط توليد ميگذشتم فرشته ي مسئول ادويه يک قاشق پر ادويه مامان ريخت توي گل من. اين شد که من از همون روز اول مامان به دنيا آمدم نه کودک.  فکر کنم حالا متوجه شده باشيد چرا مخمل بانو اسم منو گذاشته گلباقالي.

  راستي در مورد شما چي ? کدوم آدويه تون کم يا زياد شده هيچ بهش فکر کرديد, و اينکه آيا اين سهل انگاري فرشته ها در مورد شما خوشايند بوده يا ناخوشايند؟!!!

گلباقالي

 

 

?گل باقالی خانم | در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 8:39 | پیوند  | 

خاطره اول
ميبينم که گلباقالي خانوم هنوز که هنوزه موفق نشده بنويسه ظاهرا سعي کرده  ولي هر چي نوشته پريده !!طفلکي گلباقالي خانوم ! 

 و اما  اغازسال نو با شادي و سرور...چه شعر عبثی برای سالهای ما بود !   اينور دنياا سال جديد تحصيلي يک ماهي ميشه که شروع شده
 
 امروز قرار بود از قصه هاي مدرسه بگم !  سالهای مدرسه ما ! اصلا بوی خوشی به مشامم نمیرسه ! یعنی خاطرش اینقدر شیرین نیست که مشامم رو نوازش بده !

هرچند همیشه از اون بچه درسخوان های لوس بودم که تا نمره بیستم میشد نوزده گریه میکردم و همه معلم ها و ناظم ها و مدیر مدرسه عاشق من بودند ولی من از دوران دبستانم خوشحال نیستم . حالا چه برسه به طفلکی هایی که درسشون خوب نبود یا به هر دلیلی تو اون مقطع از  مدرسه بدشون میومد. اولین خاطره اول مهر برای من گریه تقریبا هشتاد درصد بچه های کلاسه . سر صف داد و فریاد خانم ناظم : از جلووووووو نظامممممممم   

دانش آموزا : الله اکبر خمینی رهبر

و غرغر و فریاد خانم ناظمه که : صدا رسا نبود و دوباره اینقدر بلند که قلب منافق بلرزه !!! بعد هم یک عالم شعار و قدم رو ناظمه ها و هر آدم بزرگ موجود تو حیاط بزرگ مدرسه گنده ما که مطمئن باشن همه با مشتهای گره کرده دارنیم شعارهای تنفر و مرگ آمریکا و منافق هزار مزخرف دیگه رو تکرار میکنیم !!! اینقدر بلند که دل دشمن بلرزه !!! فکر میکردم چرا اینقدر آدم بد تو دنیا هست ؟ چرا همه با ایران ما دشمن هستند و هزار سوال دیگه . مامانی سفارش کرده بود یک وقت تو مدرسه نکنه اسم خمینی رو بدون کلمه امام بیاری. نکنه بگی شبها بابات چیا گفته یا چه غرهایی راجع به مملکت زده ! یا مثلا نگی خونمون مهمونی بوده . خلاصه از همون شش هفت سالگی دیوار بزرگی بین زندگی خانوادگی و زندگی اجتماعی کشیده شد. 

يادمه ما تقريبا جز اولين سري دانش  آموز هايی بوديم که قرار بود مقنعه و مانتو بپوشيم . اونم از اون مقنعه مسخره ها با کلاه مزخرف زیزش.

مدرسه دخترونه بود. حتی خدمه هم زن بودن . غیر از بابای مدرسه که همیشه تو حیاط بود. ولی با این همه ما باید در تمام ساعتی که مدرسه بودیم اوم مانتو شلوار سورمه ای و مقنعه بی ریخت سرمون میموند.

وضعیت بهداشتی داستان به کنار. .. روز امتحان ثلث دوم بود که تازه تشدید رو یاد گرفته بودیم. خانم معلم کلاسمون گفت بچه ها مقنعه ها رو بزنین بالا تا درست بشنوید. و دیکته شروع شد.

هنوز دو خطی نگذشته بود که خانم مدیر چادر به سرمون تشریف آوردن و با تشر و فریاد گفتن این چه وضعیه؟؟؟ مقنعه ها رو سر کنید . اینجا کشور اسلامی ... حجاب اسلامی و ...

حالا یه دختر ۶-۷ ساله چه وجوبی داره که حجاب رعایت کنه بمون !

مقنعه ها سرتون ٬ گوشاتون رو بیارید بیرون !!!

من یک لحظه به بغل دستیم نگاه کردم . با گوشهای بیرون از مقنعه . مثل یه میمون کوچولو بود.

خیلی بد منظره و زشت. مقنعه ام رو آوردم پایین و با اون سن کم فکر کردم چقدر خانم معلم خجالت کشیده !!!

?مخمل بانو | در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 7:3 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com