تبليغاتX
مخمل
  • مهمونی و مسافرت به خونه خودت خیلی خنده داره نه ؟ ولی امروز بعد مدتی همراه عزیز مهمون خونه خودشه واسه چند روزی.یعنی در واقع برای این آخر هفته...چشم ما روشن ...

 

  • ته دلم نگرانم از آینده ... از اینکه بالاخره چی میشه ...خودمون... ایران ... (یه دفعه بگو جهان و جامعه بشری!)

         رسانه ها و وبلاگها همه و همه بوی جنگ میدن واسه ایران ... یا بهتر بگم بوی ترس میدن ...  همین ترس از جنگ بس که سیاست و اقتصاد و رفتار مصرفی و سرمایه گذاری رو تغییر بده !  ما هم اینجا فقط از ترس و دلشوره به خودمون بلرزیم ... کاش همه چی اونجا بهتر بشه .این بعضی وقتا محال ترین آرزوی دنیا به نظرم میاد ... 

  • چند وقتی مخمل بانوی  قدیم نیستم .البته شما احتمالا فقط مخمل بانوی جدید رو میشناسین . چون اون قدیمیه از پارسال که از ایران برگشتم دیگه نیست شده ! شاید همونجا جا مونده ! صبحها با نارضایتی میرم سر کار و اصلا نمیتونم تمرکز کنم ...      انگار که دیگه نمیتونم حتی واسه زندگی خودم هم سازنده باشم ...دیروز با یکی از همکلاسی های قدیم میچتیدم میگفت خجالت نمیکشی کار به این خوبی غر میزنی . گفتم آخه نمیدونی دلم واسه این که بی خیال و فارغ از کار و درس برای خودم باشم تنگ شده ...دلم برای اینکه بیام خونه یکی لوسم کنه تنگ شده ... دلم واسه غذاهای مامان پر از ادویه عشق و محبت تنگ شده ...

       ولی دارم اینجا مینویسم تا به خودم قول بدم با شروع هفته دیگه یه مخمل مثل قدیما باشم و تا دختر خوبی نشدم اینجا نوشتن هم ممنوع!!!!(واسه همین الان کلی چیزی مینویسم تلافیش درآد)

  • گلباقالی بالاخره رسید البته چند روزی میشه ... امیدوارم خودش به زودی از سفرش برامون بنویسه . ولی به هر حال یه بسته اهدایی مامی جونی اینا و خواهر کوچیکه رو آورده که من شکمو رو حسابی خوشحال کرده . به خصوص با باقلوا و قطابش... میریم که داشته باشیم یه اضافه وزن حسابی بعد از زمستون رو که حالا کی میخواد کم کنه !!!!
  •  راستی ببینم این بلاگ رولینگ چشه ؟؟؟ آخه همه رو پینگیده نشون میده ؟؟؟ 
  • تازه هر کاری میکنم با این ادیتور متنم نا مرتب میشه !!! عجبا....
  • راستی مهمه منم وبلاگم رو ثبت کنم یا نکنم ؟!؟!؟!؟ بازم عجبا ....مثل اینکه برم از وزارت ارشاد اجازه بگیرم دفتر خاطرات داشته باشم یا ... چی بگم....

پ.ن. بعد از ارسال این پست دیدم مشکل بلاگ رولینگ حل شده ! این بلاگ رولینگ فقط میخواست من غر بزنم تا درست شه ! کاش همه چیز با غر های من درست میشد !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:23  توسط مخمل بانو  | 

 و اما آدمهاي اينور دنيا...

  يادمه سالها پيش وقتي ترانه ای  گوش مي كردم که خواننده دور از وطن در سوز دوري ميخوند مي گفتم اون ور دنيا دور از جنگ و جدل و مشکلات سياسي اجتماعي ايران نشستن و وطن وطن ميکنن. یا نفسشون از جای گرم بلند میشه . اینا چه میفهمن خفقان یعنی چی و ...  همينجا شرمندگي خودم رو از اين طرز فکر اعلام ميکنم با تمام وجود!!!

 و حالا ادمه داستان...


   روز اولي که وارد تورنتو شدم از اون همه اسم ايراني که روي زنگ آپارتمانمون بود تعجب کردم! به اون منطقه که ما بوديم به شوخي مي گفتن تهران پارس! حتی IGA که يک فروشگاه زنجيره ای بود که  روبروي خونه ما بود زعفرون و کشک و خيار شور ايراني ميفروخت! بچه هايي که دور از ايران هستن ميدونن اين يعني چي و چقدر ارزشمنده ! و تابلوی بزرگ یه آرایشگاه ایرانی به اسم "خانم طلا" از تراس آارتمان خودنمایی میکرد ! این به من میگفت که اینجا خیلی هم احساس غربت زود به سراغم نمیاد. به خصوص با کشف راسته مغازه ها و فروشگاهها و رستورانهای ایرانی. ولی جالبه بدونین با این همه ایرانیها جمعیت اندکی در مقایسه با چینی ها و هندی ها و پاکستانیها در کانادا هستند!

به هر حال با توجه به مقایسه جمعیت اون کشورها با ایران این مساله خیلی عجیب نیست !

 همونطور که ميدونين کانادا و مخصوصا تورونتو مملکت هزار ملله !چشم بادومي, سياه, سفيد ,کرد ,عرب, و هر قوم و مليتي که فکر کنيد اونجا ميبينيد!

 ایراني ها زير گروه کوچکي از اين همه ملل مختلف هستند که باز هم بین خودشون کلی تقسیمات قومی و اجتماعی و عقیده ای و مذهبی وجود داره. ولی با همه تفاوتها و انگيزه ها تا اونجا که من ميدونم دو نقطه اشتراک دارن:

اول اینکه  همه کما بیش به ايراني بودن و پيشينه تاريخيشون با وجود اين همه جو سازيهاي سياسي و مشکلات اخير افتخار ميکنن ! تا حالا کسي رو نديدم وقتي از ايران نام ميبره با غرور نباشه! يا اگه يک خارجي در حال بد گويی يا تفسير اشتباه از ايرانه یا تعمیم سیاستهای حکومت ایران به خواست همه ملت ایرانه با تمام وجود سعي در تصحيح ديد غلط و اخبار احمقانه فعلي در ايران نداشته باشه...خوندم یا شنیدم که هستند ایرانیانی که هویت خودشون رو مخفی میکنن . ولی به وضوح میتونم بگم از بین صد هزار آدم چهره ایرانی ها قابل تشخیصه. من تا به حال ندیدم یک ایرانی به خاطر خجالت از ایرانی بودنش هویتش رو پنهان کنه  و برای همین نمیتونم بگم این حرف درسته یا اصلا اگر چنین افرادی هستند انگیزه و دلیل چنین پنهان کاریی چیست !

 و نکته خاص ديگر اينکه بالا بريم پایين بيام بدجوري نژاد پرستيم! ايرانيي رو نميشناسم که نگه اين "چيني ها ال..." و" اون هنديها بل..." و حتا تا اونجا پیش ميرن بعضي ها که ميگن "اين کانادايی هاي خنگول" و ...."هندی و چینی بویی" و شکایت از بوی هیکل و غذای آنها اگر در آسانسور یا اتاقی با ایرانیها باشند کمترین شکایات ایرانی ها از اونهاست !!!

من نمیخواهم درست یا غلطی این طرز تفکر رو اینجا به بحث بکشم  ولی  شايد همه اينها به خاطر اين باشه که ما در گذشته نه چندان دور به هر علتي مورد احترام اقوام دنيا بوده ايم و روزهاي خوبي رو در صلح و ارامش و بزرگ منشي داشته ايم که هنوز باعث افتخار ما از آنچه هستیم و برتری جویی ما نسبت به دیگران است !  

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:22  توسط مخمل بانو  | 

 دوستاي خوبم ممنون از راهنمايهاتون  و اينکه بهم سر زدين و مخمل بانو رو از تنهايي در اوردين   راستش من کلي از اين درمانهاي خونگي رو انجام دادم ولي گلو درد همچنان مانع از خوابم و خوراکم بود خلاصه حسابي عذاب اور...   دوستي زحمت کشيد اين قرص  Cold FXرو برام آورد. دقيقا روز دوم استفاده بود که گلو دردم کم کم آروم گرفت   اطلاعات مربوطه تو وب سايتش هست  فکر نميکنم تو ايران باشه ولی گفتم شاید این اطلاعات  به درد بيمار تنهايي مثل من بخوره !طبق آنچه در سايت هست اثرات جانبي نداره حالا راست يا دروغ الله اعلم...

 ولي همين بس که من وقتي به آقاي همراه گفتم بهترم حسابي متعجب شد! بس که من آدم بد مريضي هستم و يه سرما خوردگي فسقلي در بهترين حالت حد اقل دو هفته براي من طول ميکشه  خلاصه گفت به اين قرص ايمان اورده و من بايد حتما به همه معرفيش کنم

 ما هم گفتيم چشم البته از تاثير آب داغ و ليمو به هيچ وجه نميشه گذشت    آب پرتقال و ويتامين سي و چاي آب نمک رو هم فراموش نكردم خلاصه هر کاري مي شد کردم که به جنگ اين سرماخوردگي برم و بالاخره  نسبتا برنده شدم

ميخواستم قصه هاي اينور دنيا رو بنويسم ولي از جريان ديروز نميتونم بگذرم....

 پريشب کلي تو تلويزيون اعلام کردن که فردا کولاک و طوفانه و حواستون جمع باشه و از این حرفها ...   من تمام شب از شدت لرزش پنجره بر اثر طوفان و گلو درد بيدار بودم خلاصه صبح که از پنجره بيرون رو نگاه کردم ديدم حتي يک متر جلو تر رو نميتوني ببيني و طوفان همچنان ميوزه  

 منم گفتم با اين حال و روز همين مونده که سوز وحشتناک دماي منفي سي درجه هم بهم بخوره... خلاصه تو خونه موندم... چشمتون روز بد نبينه گلوي کيپ و دلشوره کار و ... يه چشمم به تلويزيون که چي ميشه.... همه راههاي شهر بسته اعلام شد ...  ايميل هم دائم از مرکز گشت دانشگاه* ميومد که اخبار رو مي داد و اينکه كساني که نتونستن برن خونه بيان به سالن اصلي دانشگاه که غذا هست و... تا بعد که هوا بهتر شد برن خونه و ...

  دوستاني که بيرون از خونه بودن مي گفتن حتا يک متر جلوتر ديد نبود و رانندگي خيلي خطر ناک .  يک زوج از دوستان خوب من هم هرکدوم تو محيط کارشون گير کرده بودن و از هم بيخبر!!!   اين که طفلکي ها به خصوص خانم همسر چقدر اشک فشاني کرد تا فهميد شوهرش حالش خوبه بماند...  اينقدر از اين اتفاقها اينجا نميفته همه  بد عادت و   ترسو شديم  ...ياد اون روزي افتادم که از تهران و برفش و در راه موندن مردم خوندم...

   خلاصه که بالاخره طوفان و کولاک روز بعد فرو نشست.  خوشبختانه به اونصورت تصادف يا مشکل جاني گزارش نشد.   فقط دو نفر در اطراف شهر بر اثر سرما و يخ زدگي زماني که از ماشينشون که تو برف گير کرده بود پياده شدند تو ساعات اوليه کولاک متاسفانه جونشون رو از دست دادند ...

ولي اتفاق مهمي که اطراف ما افتاد گير کردن گلباقالي خانم بيچاره در سفر بازگشت تو نيمه راه بود.
 چون فرودگاه شهر ما به علت شرايط آب و هوايي بسته شد و خلاصه ايشون که حالا بايد طوماري از سفرش بعد ها بنويسه مثل مارکو پولو شده و 5 روزه که تو راهه   الان که من اينا رو دارم مي نويسم احتمالا بي حرف پيش تو پرواز برگشته...   اميدوارم به سلامت و راحت برسه و به زودي برامون بنويسه   بلکه هم مجبورش کنم يلداونه دير هنگامي واسمون بنويسه  

 نتيجه اخلاقي اينکه گاهي مريضي شود سبب خير و من تو اين روز کولاک چون بيرون نرفتم دچار مشکلي نشدم و اين هم خير بيماري
   ديگر اينکه همه چي اينجا روز بعد به حالت عادي برگشت نميدونم پيامدهاي همچين اتفاقي تو ايران چي مي تونست باشه...
  شاد باشيد و از گزند بيماري و بلاياي طبيعي محفوظ  

 

* security centre  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:24  توسط مخمل بانو  | 

  مخمل مريض... مخمل تنها.... مخمل مف مفو .... مخمل گلودرد ... دما بيست درجه زير صفر....  يه عالم کار رو سرم ....

 از دوستان خوبي که سر ميزنن ممنون...  مخمل يک مقدار دور از جان شما سرما خورده و بي حال و حوصله هست که به محض بهتر شدن در خدمت خواهد بود و خواهد نوشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 19:30  توسط مخمل بانو  | 

 بهتون قول دادم از اينجا بنويسم و اينکه اگه سوالي داشته باشين جواب بدم.

 اين پست رو ميذارم که نگين به قولش وفا نکرد و بعد ديگه اهسته و پيوسته مي نويسم يه کم دير دير آپ ميکنم قبول ؟!؟!؟

 اونهايی که  از اوايل مهمان من بودند کم و بيش منو يه مخمل بانوي ناراضي ميشناسن ولي من ميخوام اول همه پيش فرض ها رو پاک کنيد. نميگم نظرم عوض شده ولي فعلا بدون پيش فرض بخونين

   بعد هم اول اينجا و خوبي هاش رو معرفي ميکنم. در مورد سيستم پذيرش دانشگاه مي نويسم و لينک هاي مفيد تا ميتونم... مابين اين نوشتنها هم  داستانها و تجربه هاي شخصي خودم  رو هم خواهم نوشت و خلاصه ميشم چشم و گوش همه شما ها که اينجا نيستين.

مسعود عزيز از غم غربت پرسيدندو اینکه خونه کجاست . از اين ها خيلي نوشتم اينو بخونيد و به گوشه ای  از دل تنگیهام پي ببرين و اينکه ميگم کاش اونجا فقط يه ذره بهتر بود...

مسعود عزيز تو همه اون دیالوگهایی که گفتین مال آقای انتظامی تو  روسری آبی رو بیشتر میپسندم :

"خوشبختی اون چیزی نیست که مردم از بیرون میبینن. خوشبختی تو دل ادمه ..." خونه جایی که توش آرامش میگیری ... اونوقته که تو دلت حس خوشبختی موج میزنه... 

خیلی ها رو میبینم که در آرزوی اومدن به این ور دنیان . خیلی ها خودشون رو به آب و آتیش میزنن.

بعضی ها مشکل سیاسی دارند ... بعضی ها درد جامعه از خود بیخودشون کرده و از اون فراری شدن و ... بعضي ها اينقدر سخت اومدن که همه پلهاي پشتشون خرابه و بعضي ها مهاجر يا دانشجوند. بيشتر ادمهاي اين دسته که راه برگشتشون خراب نيست هميشه تو دو دلي موندن و برگشتنن...

بسته به چرای مهاجرت دلیل تحمل و ماندگاری آدما هم فرق میکنه و بسته به شخصیت درونی  آدمها عکس العملشون در برابر دوری متفاوته . در این مورد تو پست بعدی حتما  خواهم نوشت .

   ولي بعد از اينکه از خوبي ها گفتم در نهايت نظر خودم رو هم خواهم گفت . مهاجران ديگري هم هستند که وبلاگ مينويسند و تجربياتشون رو در اختيار دوستان ميذارن. با اينکه لينک اونها رو هم اضافه کردم ولي چون نميخوام چيزي رو  به هواي اينکه کس ديگري گفته از قلم بندازم اصلا پيش از نوشتنم اونها رو نخواهم خواند.  ولي شما مختاريد که به سراغ اونها بريد و با نظرات ديگران هم آشنا بشيد . در واقع من چند پست با نام قصه هاي اينور دنيا نوشتم که اين پستها رو تحت همون نام ادامه ميدم. 

  اميدوارم اطلاعاتي که ميذارم براتون مفيد باشه.   اينا رو براي اين نميذارم که کسي رو تشويق به اومدن کنم .فقط محض اطلاع رساني و اينکه اگه خواستين تصميمی بگيرين با چشمي باز باشه .

  سیروس عزیز  کنایه از سرمای توچال از سرمای اینجا پرسیدند. سرمای اینجا رو باید دید. با مقیاسهای ایرانی قابل مقایسه نیست .سیروس خان٬ میدانم که خیلی احتمال آمدنتون هست و ممکنه خودتون ببینید ولی همین بس که تحت هیچ شرایطی با دمای چهل درجه زیر صفر هم در فعالیتهای روزانه اخلالی ایجاد نمیشه . نه ترافیک بر اثر برف هست نه تصادف . تا به حال ماشینی ندیدم که بر اثر سرما استارت نزنه. همه با یک استارت روشن میشه و این اوایل برای من خیلی متعجب کننده بود. (در ضمن هر کاری بکنید فارسیتون خراب میشه و منظورم "تعجب آور" بود)

 پس تا مطلب  بعدي : پست بعد آدمها و عکس العملها به دوري از وطن و بعديش آب و هوا در کانادا

شاد باشيد و هر جا که هستید خوشبخت خوشبخت توی دلهاتون با تمام وجود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:53  توسط مخمل بانو  | 

 

یه سال تازه ... یه شروع تازه ...

به مناسبت سال نو میلادی خونه دوستان دعوت داشتم . دوستان کانادایی و غیر کانادایی بودند .

شروع و تحویل سال رنگ و بو و حال و هوای سال تحویل خودمون رو نداشت. ولی به خاطر دوستان کانادای سعی میکردیم خودمون رو هیجانزده نشون بدیم  ولی هر روز نو و هر بهانه شادیی شیرینه...

سال نو میلادی رو به همه تبریک میگویم . برایتان آغازی پر مهر و سالی سرشار از موفقیت و شادکامی آرزو دارم.

مخمل بانو هم یه عالم تصمیم مهم داره . اول اینکه یه کم کمتر وبلاگ بازی کنه و بیشتر کارهای عقب افتادش رو تموم کنه ... چون همه روز رو تمام وقت کار میکنه وقت خونه اومدن باید به کارهای درسیش برسه!

بعد هم قولی که داده ... اگر بنویسه تلاش بر مثبت نگری...ببینه چقدر میتونه... شایدم اگه بتونه ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:38  توسط مخمل بانو  | 

بلاخره یک و حالا هم ...

یه احساس تلخ ... شایدم سرد... شاید شبیه همون وقتی که همه رو گذاشتیم و اومدیم کانادا.

شایدم یه جورایی تنها تر از اون حس. چون اونوقت با هم بودیم اگه دیگه هیچکس نبود . ولی حالا خودم و خودش هر کدوم یه طرف این سرزمین بزرگ بزرگ بزرگ....

شایدم سخت تر چون مجبورم همه احساساتم رو تو خودم قایم کنم و ادای آدمای محکم رو در بیارم.

گریه بی گریه ...

خیلی چیزها رو تا حالا فدا کردیم. امیدوارم پشیمون نشیم...

یه قولی دادم به همراه عزیز...

که از خوبیهای اینجا هم بگم . در اوج تلخی از خوبی گفتن سخته . ولی اگه اینکارو بکنم خیلی خوبه . به خودم هم کمک میکنه.

اگر کسی هم سوال خاصی داره بنویسه . تا جایی که بتونم و در حد توان و اطلاعاتم باشه مینویسم.

تا بعد.....

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 20:13  توسط مخمل بانو  | 

 يادمه بچگيهامون وقتي بازي ميکرديم  به وقت شمردن ميگفتيم يک... دو... دو و نيم... دو و هفتادپنج... و....
 خلاصه يه يک تا سه به اندزه يک تا ده و گاهی هم بيشتر طول ميکشيد!  ولي از روزي که من گفتم هفت همه چيز مثل برق و باد گذشته!   زندگيه ديگه... چه ميشه کرد؟!؟! و به همين زودي شد دو ...

  امروز و دیروز پرنده تو دانشگاه پر نمیزد! فکر کن تو اين شرايط تنها جانوري که بياد دانشگاه پرفسور ايچيکي دانات باشه که در واقع ريیس پروجه ايه(چرا این حرف ر با سه تا نخطه بالاش از کار افتاده )   که براش کار ميکني!!!

 پس مجبوري صبح زود هزار ميليون تا بد و بيراه بگي و تو هواي منفي بيست که هنوزم کاملا روشن نشده بيايی دانشگاه و هزار ساعت تحقيق کني  دور از جون تا بوق سگ !!!  مردم از شدت بهره وري و لذت از اين همه دانشمندي !!!

  ولي خودمونيم جدي جدي ظاهرا دارم با کارهاي کوکب خانومي بيشتر از دانشپروري و دنبال علم رفتن حال ميکنم!!! و اين علامت خوبي نيست
   حالا که اينا رو اينجا نوشتم کلي از خودم بابت اين فکر خجالت کشيدم !


 نتيجه اخلاقي:

  •  تا ميتونيد مواظب باشين سوپروايزرتون ايچيکي دانا نباشه و گرنه بیچاره میشین . تعطیلات معطیلات تو کارش نیست! 
  •  و بعد اينکه مواظب باشين! فسيل شدن و در جا زدن حتی از رگ گردن هم بهتون نزديک تره!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 3:23  توسط مخمل بانو  | 

به به!!! یکی از آرزوهای کودکیم رو جامه عمل پوشاندم

وقتی کوچیک بودم مامی جان همیشه ما رو حتی از فکر کردن به این چیزمیزای خوشمزه عمو آلوچه کثیف فروشها که هیچی ٬ از این آلوچه های توی مغازه ها هم نهی میکرد. از اونجایی که منم دختر خوب مامان بودم  حرف گوش میکردم ولی همیشه دلم میخواست از اونا بخورم ...

امسال تابستون یه بار با گلباقالی خانم رفتیم دور دور شهر و هوار کیلو سیب ترش قرمز که تو تابستون مثل چی به درختای شهر آویزونه و آدم دلش به حال اون درخت بیچاره بااون بار سنگین میسوزه و هیچکسم حتی نگاهشون نمیکنه چیدیم . کلی هم ثواب بردیم . آخه کمر درخت بیچاره داشت میشکست. بعد هم تا بخواهین مایه لواشک سیب پختیم . منم نمک و شکر و ... را جوری تنظیم کردم که روح از سر هر ترشی خوری میپروند. کلی لواشک تو فر درست کردیم و بعد هم من یه ظرف از اون مواد رو گذاشتم تو فریزر واسه بعدا.

امروز بالاخره اون فراموش شده رو درآوردم . یخش که وارفت اینقدر خوشمزه بود که الانم که دارم مینویسم آب از لب و لوچم راه افتاده !!! وای... کاش میشد به همتون ازش میدادم ...

هم بهداشتی بود هم خوشمزه !! فکر نکنم مال این عمو چرخی ها هم به پای مال من برسه!!!

خلاصه باجی خانمی شدم واسه خودم اینم از تبحرها و کارهای اینور دنیا ...

 نه به اون اوف اوف تيش تيش ايران نه به کوکب خانومي اينجا ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:35  توسط مخمل بانو  | 

دیشب بالاخره موفق شدم فیلم OUT of SIGHT رو ببینم  راستش رو اعتراف کنم خیلی وقتا واسه اینکه زیاد به اتفاقات دور و برم فکر نکنم فیلم میبینم .

اینکه میگم بالاخره آخه هر چند قدیمی ولی من اگه یه فیلم از "جرج کلونی" دور و برم باشه و زودی نبینمش خیلی حرفه ... اینم این چند روزه اینجا بود و من داشتم از شدت ندیدنش میمردم ...

اونم با جنفر لوپز..... آقای سارق بانک "داغ " عاشق خانم مارشال "داغ"میشن و در واقع خانم بین قانون و احساس انتخاب میکنه !!!گذشته از امکان چنین رابطه آسمانیی من موندم تو این فیلمها وقتی دو نفر همو میبینن فرتی میرن سر اصل مطلب.... بابا یا من آدم نیستم یا این فیلما زیادی اغراق میکنن...

ولی اگه کاراکتر های اصلی این فیلم این دو تا نبودن شاید همون اول کار خاموشش میکردم. نمیدونم تازگی چرا اینقدر سخت پسند شدم !!! با امتیاز ۷.۲ از IMDB من راستش ۵ حداکثری بود که بهش میدادم. شایدم خودم تلخ بودم که فیلمه بهم نچسبید.

در عوض بازم باید بگم بالاخره چون واسه اونم کلی داشتم میمردم که ببینم فیلم "رمز داوینچی " یاThe Da Vinci Code  رو دیدم که هر چند این IMDBخنگول (!!!!) بهش ۶.۵ داده ولی بعد از مدتها از تماشای فیلم لذت بردم و دلم خواست دوباره ببینمش.

حالا که اینا رو گفتم In Love and Warرو هم بگم. داستانی از زندگی ارنست همینگوی بود. حد اقل عشقولانه توی این یکی مثل اولیه نبود و یه کمی با عقل جور در میومد.

 اینجا با کمبود کتاب فارسی فیلم سر گرمی خوبیه . خیلی ها میگن سینما بهتره ولی من دوست دارم روی کاناپه روبروی تلویزیون دراز بکشم و با یه تلویزیون واید اسکرین و سیستم home theater تو خلوت خودم فیلم تماشا کنم .

پ.ن. به پستی که نوشتم خیلی بی ربطه ولی خیلی عجیب اینو دریافتیدم . از یکی که اصلا نمیشناسم . ولی تو این اوضاع قمر در عقرب چسبید:

خانه ام مي گويد : " مرا ترك مكن ، زيرا كه گذشته ي تو در من جاري است . " راه به من مي گويد :" بيا و روزگار را در من سپري كن ، زيرا كه من آينده ي توام . " ولي من به راه و خانه مي گويم : " من نه گذشته اي دارم و نه آينده اي . اگر اينجا بايستم ، اين رفتن در ماندن من است ، و اگر بروم اين ماندن در رفتن است . تنها عشق و مرگ هستند كه همه چيز را تغيير مي دهند ."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:30  توسط مخمل بانو  | 

تولد جیزز بود امشب...

به نظر همه شهر خوشحالند...

تولد جیزز از تولد آقا مهدی ما هم رنگ رنگی تره ... شایدم آدماش خوشحالترند...

همه جا سفیدو و ریسه های رنگی تا نوک درخت های کاج و همیشه بهار رو پوشونده...دور تا دور شیروانی ها با چراغها و ریسه های رنگی تزئین شده و پاپا نوئل ها و گوزنها و آدم برفی های عروسکی بزرگ جلوی خونه ها دیده میشه ...

خوش به حالشون ... خوشحالند....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:35  توسط مخمل بانو  | 

شمارش معکوس شروع شده . هفت ...

همه روزم رو کاناپه فکر میردم یا وسایل جدا میکردم و جمع و جور...

بار سفر میبستم واسه یکی...

یه زندگی جدید یا تجربه جدید ... یا چیزی مثل ترک عادت ...

میخوام بدونم مرز عادت و چیزی که بهش میگن عشق چیه ... مرز عشق و دوست داشتن چیه ...

نمیدونم چرا تو وبلاگم هم با خودم رودربایستی (؟) دارم.

نمیدونم ... شاید بعدا نوشتم...

کتاب "خانوم" مسعود بهنود چند روزه رسیده... به کتابخانه شهر اینجا سفارش داده بودیم و از دانشگاه شیکاگو اومده... میخوام برای بار چهارم بخونمش....

دلم واسه راه رفتن تو بازارچه کتاب تنگ شده... برم و یه بغل کتاب بخرم و بیام حال کنم...

خیلی پراکنده گویی کردم... باید یه برنامه واسه نوشتنهای اینجا بریزم. بدجوری معتاد خوندن وبلاگ شدم... شاید میخوام خودمو از زندگی واقعیم قایم کنم تو این دنیای مجازی...

خیلی کار دارم... مقاله ها و نوشته های نصفه... کارای نا تموم... پروپوزال واسه کنفرانسی که تاریخش تا یکی دو هفته آینده است...

راستش این شخصیت نصفه کاره کار رو رها کردن تو سال اخیر برام به وجود اومده ... قدیما اینجوری نبودم...یا رها کردن و فرار از واقعیت موجود... سر زنده نبودن و مثل قدیم ها شاد نشدن ...راحت امید نبستن و آرامش پیدا نکردن ...اینم از مزایای بزرگتر شدن...

اینارو نوشتم که یه چیزایی از حال و روز مسخره ام تو این روزا ثبت کرده باشم. سال دیگه این موقع... کسی چه میدونه چی میشه ... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:5  توسط مخمل بانو  | 

خدا بگم چيکارت کنه شانه جان اخه دختر نميگي من از ثانيه ا ي که اينو بخونم تا ننويسم کار و زندگي ندارم !!!! 

 اوليش اينکه هر روز با خودم عهد ميکنم اولين کاري که از صبح انجام ميدم بعد از البته دست و رو شستن سر زدن به وبلاگم نباشه و عين هر روز هم به قولم عمل نميکنم اونکه چرا امروز که اومدم باز هم سر زدم و به لينکهاي پينگيده نگاه کردم و اين شد آنچه شانه جان تو دامن من گذاشت هر کاري هم کردم که اول کارهام رو انجام بدم نشد که نشد !!!

 دوميش اينکه اگه من با کسي حرفم بشه و يک در هزار يه قلمبه(؟؟) بهش بار کنم خودم نه تنها بهم خوش نگذشته و حالش رو نبردم بلکه بيشتر زجر ميکشم پس اي اونهايی که اينرو مي خونين و قلمبه بهتون گفته شده  بدانيد و اگاه باشيد که من بيشتر از شما بهم بد گذشته!!! شايد اين اعترافي بود که نبايد مي كردم ولي کردم!!!

   سوم اينکه عاشق سفرم يکي از آرزوهام اينه که مصر رو ببينم و در شانزاليزه قدم بزنم البته کلي جاي ديگه هم هست که بايد ببينم !

  چهارم اينکه در حالت کلي آقايون را موجودات آزار دهنده اي فرض ميکنم مگر انکه خلافش ثابت شود! شرمنده اخلاق ورزشي همه آقايون خواننده اين وبلاگ براي اينکه حالا زياد غصه نخوريد اضافه ميکنم که خيلي وقتها خلافش ثابت شده حلا لطفا اماده برخورد جدي تو کامنت دوني نشين!

 پنجم هم اينکه ديشب که فال حافظ ميگرفتيم ياد دوست خوبم مرجان که الان لندنه و خيلي وقته ازش خبر ندارم افتادم وقت کنکور با هم درس ميخونديم بعد مثل خلها وسط معرکه ارايش ميکرديم و تيشان فيشان که نماز بخونيم و دعا کنيم که قبول شيم!

 اينم از اون اعتقادات مخملي بودا!!! اون موقع هم با خدا و نماز روشنفکري برخورد مي كردم !آرايش!!! واقعا فکر مي كردم بايد زيبا بود جلوي خدا !! اونکه ما رو ميبينه پس چرا وقتي داريم ديدن خودش ميريم به زيباترين حالت نبينه ! مثل همون قصه گردنبند که براتون تعريف کردم. مي دونستم خدا ميدونه دارم و اگه يکي ديگه گردنم کنم ناراحت ميشه !فکر مي كردم اگه ترگل ورگل نماز نخونم خدا ميدونه از سرم باز کردم!  و بعد هم هزار بار فال حافظ خيلي وقتا بعد از بار دوم سوم واقعا غزل هايي ميومد که توش معناي زياده روي در فال و ازار دادن حافظ رو برداشت ميکرديم   جووني بود ديگه نماز و فال و  کاش الان هم همونجور دلخوش مي شدم

 اگه اين جز بازي نباشه اينکه کلي فکر کردم کيا رو معرفي کنم براي ادامه بازي...فصل گستاخي: امضا و اثر عزيزم ٬سيروس عزيز: کنايه از هستم٬ ليلاي خوبم در ديجيتال٬ نسرين بانو از بلژيک و بدنوم خوبم ...بازم ميخوام معرفي کنم ولي ظاهرا بايد پنج تا باشه...

 پ. ن. سيروس خان قبلا دعوت شدن و همزمان با من نوشتن و پست کردن !با اجازه من يک نفر ديگر رو دعوت ميکنم :قصه گوي گلم وبلاگش با همه فرق داره ولي نميدونم دعوت منو قبول ميکنه و مينويسه يا نه ؟!؟!؟

 پ .ن . هيس کاش شما هم بنويسين  !! صد بار وبتون رو گذاشتم و برداشتم جريان خنك شدن و اين حرفا!!
 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 19:0  توسط مخمل بانو  | 

 سلام
يلداي همگي مبارک! اينم از بلندترين شب سال!! انار و هندونه و ...!!!   چند تا عکس باحال گرفتم از يلدا با امکانت اينور دنياا حتما ميذارم اينجا ... اينم نوشتم تا اون نوشته نامخملي هر وقت صفحه مخمل بانو رو باز ميکنين نياد بالا ...  تا بعد...
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 18:20  توسط مخمل بانو  |