قصه ديروز و امروز من نمونه نوروزهاي اينجاست... تموم روز بدو بدو... ولي دل نگران اينکه هنوز وقتي براي هفت سينم نگذاشتم .... به اين فکر کردم که کاش امروز تعطيل باشه و اينکه آيا ميتونم به تهران زنگ بزنم يا باز هم خط ها راه نميده ...
اول فکر کردم سال تحويل تنهام ! ولي يکي از مهربان دوستان اصرار به گذراندن آن با هم کرد![]()
به چند تا از دوستان که گفتم اينجا يه فرقي با ايران داره و اون اينه که خصلت چشم و هم چشمي کمرنگتره... همه هر جور هست ميخوان فقط سالي خوش رو کنار هم شروع کنن و هر کس به طريقي سعي ميکنه تلخي غربت رو براي دوستان اطرافش کم کنه ! اين از گذراندن سال نو کنار هم شروع ميشه تا اوردن سبزي پلو ماهي و شريك شدن آن با هم ! يه حس خوب مهربوني تو دل همه موج ميخوره شايد ناشي از همون درک حس غربت بين همه ماهاست!
ديد و بازديد ها به پر رنگي ايران نيست چون تعطيلي و وقت آزادي نيست ولي باز هم سعي ميشه تا حد امکان از فرصت ها براي ديدار ها استفاده کرد.
آخر هفته قبل يا بعد از سال نو معمولا يک برنامه به وسيله ايرانيهاي شهر ترتيب داده ميشه تا همه با هم نوروز رو پاس بداريم و شادي کنيم. اين برنامه معمولا با رقص و پايکوبي همراهه و البته فارغ از ترس حضور مامورين ارشاد به بهشت که سعي زيادي ميکنن ما ها جهنمي نشيم !
راستش ميخواستم اين نوشته رو سر فرصت تر بنويسم و با آب و تاب و کلي برق خوشحالي ولي به شيريني خودتون ميبخشين!
براي همه شما آرزوي سالي پر بار دارم و اين شعر از اخوان ثالث رو در وصف نوروزمان تقديمتان ميکنم:
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
هر جا گذرى غلغلهء شادى و شور است
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولى ما
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
مانندهء افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانهء بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
سبز باشید و بهاری![]()
مخمل بانویی که ما باشیم در دوران دانش آموزی از همون بچه درس خون حرصی ها بودیم که همون روز بیست و نهم اسفند شروع به انجام تکالیف صادر شده و بعضا پیش بینی شده میکردیم .یکبار هم این موضوع را قبل از وقوع هرگونه نوروزی پیشاپیش مرقوم کردیم !!! (این رو هم بگم که در این دوران طلایی نوروز یک سری از دفترها ازجمله ریاضی و علوم رو هم پاکنویس می نمودیم که هر چی الان فکر میکنیم نمیدونیم چرا!!! آخر سالی اون پاکنویسه چی بود موندیم !)
الان هم همون کار رو میخوام تکرار کنم ...میخوام پیشاپیش بگم رنگ و بوی عیدنوروز این ور دنیا چه جوریه !
يادمه بچه که بودم هميشه از اين موضوع معمولي شاکي بودم... به نظرم همه يه جور مينوشتن... معمولا ديد و بازديد و يا مسافرتي چيزي و ولي حالا که ميخوام همون انشا رو اينجا بنويسم دلم همون رنگ و بوی تکراری رو میخواد.
راستش نوروز اینجا بوی بهار نمیده ...اینجا هنوز برف رو زمینه و به محض اینکه هوا داشت برق بهاری نشون میداد آنچنان سرد شد و برفی بارید که گویا تازه ننه سرما قدم مبارک رو بر شهر و دیار کنونی ما نهاده !
اون ور دنیا از اول اسفند همه شروع به خونه تکونی میکنن ولی اینجا این وقت سال اوج کار بچه هاییه که مشغول تحصیلند. کارگر عید و این حرفها هم که ....اختیار دارید ...اینجا خودتی و خودت ...
معمولا کمد هاو کتابها به شیوه تام و جری مرتب میشه ....ولی مخملی که ما باشیم امکان نداره هفت سین نچینیم...هر جور هست سبزه ای راست و ریست میکنیم و معمولا چند سنجد تو فریزر مونده که پوست دورش ریخته هم مهمون سفره ماست ...سمنو البته هیچ وقت تو سفره اینور دنیایی من نبوده ...ولی سیر و سرکه و سکه و سیب و سماق و حالا چون شمایید سپند رو همیشه داشتیم ...یه حافظ و یه قرآن کوچولو .... و اما آینه ...شمعدان ....چیزی هست که بگیم سفره مون بدون آیینه و شمع نیست ...ولی تو ایران تو خونه کلثوم ننه هم همچین آینه ای تو سفره نمیشینه !!!
ماهی تپلی قرمز (به یاد بادکنک سفید ) هم داستانیه!!! میریم به فروشگاه حیوانات خانگی۱ و معمولا هیچی نمیخریم و برمیگردیم ...علتش هم اینه که ماهی قرمز های ما ظاهرا خوراک ماهی های دیگرند.برای همین معمولا وقتی میگی یه دونه یا دوتا از این میخوام توضیح میدن و میگن شش تا یک دلار و بعد میپرسند" برای چی میخواهید؟" توضیح رسم سال نو رو که میشنوند میگن" ولی این ماههی ها گارانتی نداره
و ممکنه همین امروز بمیره ..."
آقای همراه هم که همه ساله تراژدی بعد از مرگ ماهی رو تو خونه ما به یاد داره منو کشون کشون از مغازه میاره بیرون ...و منم مثل یه مخمل فسقلی پا میکوبم که :ماهی کوچولووووووووووو میخواممممممممممم!!!! ولی خوب بی فایده.... بر میگردیم خونه ...
تنگ ماهی رو با آب پر میکنم و چند پر گل و سکه میندازم توش!!! تا تو سفره مون روشنایی آب باشه !
پس تا اینجا معلوم شد سفره ما چی داره و چی نداره ...آجیل و شیرین ایرانی هم که هیچی ...قبلا گفتم اینجا هیچی نیست ...
وقت سال تحویل یه انتخاب اینه که لپ تاپ نزدیک سفره و یک رادیوی ایرانی همراه ما باشه و خودمون تنها باشیم ....دعای عید رو میخونیم و من تو ذهنم پدرم رو بالای سفره تصور میکنم قرآن و عیدی و دشت لای قرآن...و اشک تو چشمم حلقه میزنه ...حال و هوای ما از عید فقط تو همون چند ساعت خلاصه میشه ...عیدی لای قرآن هم خبری نیست....![]()
ولی معمولا ترجیح میدیم با یکی دوتا خانواده دیگر ایرانی با هم سال رو تحویل کنیم تا دلمون خیلی نگیره !
البته همه اینا منوط به اینه که ساعت تحویل سال سر کار نباشیم ...امسال آقای همراه اون موقع سر کاره و منم همون موقع تازه رسیدم خونه ...نمیدونم چطوری خواهد گذشت !
واما دید و بازدید ها و نشستن ها
...داستانیه که تو قسمت بعد براتون مینویسم ...چون به اندازه دنیا خوابم میاد ...از نوشتن اینها هم حسابی دلم هوایی شد .
سبز باشید![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بر نوشته به قامت ديروز
با خط مه گرفته هستي
رفتن و رفتن و فتادنها
بر زميني به سختي يک عمر
ايستادن دوباره رفتنها
در پي رمز و راز اين دنيا
گشتن از پي فردا
در مسيري پر از هجوم غريب
غربت زندگي و زمان
لمس لحظه هاي بي پايان
مزه سبز را چيدن
پا يکوبي و شادي و آواز
بهر پرونه اي نخفتيدن...
کودک من نسيم را درياب
که پس از کودکي اميدي نيست
به خلوص دوباره ايام.
میبرنم به سالها پیش....اون موقع که دنیامون کوچیکتر بود...
خرس کوچولوی پاستیلی قرمز....اون موقع هم با همه بچگی از خیلی از بچه های الان بیشتر میدونستیم ...آخه تجربه جنگ و تحریم و روزهایی که ما توش زندگی کردیم مگه گذاشت بچگی کنیم...
یادته وقتی توی پاگرد راهرو با هم بازی میکردیم و تو اون سن و سال کم نگران بودیم چرا خاطره نداریم ..اون موقع نمیدونستیم چه کوله باری از خاطره رو حمل میکنیم...نمیدونستیم که زمان خاطره ها رو میسازه...
خرس کوچولوی پاستیلی زرد....
یادته چقدر با هم دوست بودیم...خواهر کوچیکه رو سر به سر میذاشتیم ...با هم متحد میشدیم و اون تک می افتاد....آخه اون همیشه همراه ما نبود...یه وقتایی خبر چینی رازهای کوچولومونو میکرد ...به ته طغاری(؟) بودنش مینازید و ....راستی چرا رازامون رو ازش مخفی میکردیم...
خرس کوچولوی پاستیلی نارنجی...
یادته دوست داشتی خلبان شی ...این یکی میارتم به حال...بهت فکر میکردم...آدم عجیبی شدی...مهربون نیستی...شایدم هستی ولی اینقدر عرصه بهت تنگ شده و از آینده ات میترسی که مهربونی زیر احساسات دیگه ات گم شده ...میدونی تو همه این چند سال چقدر کم با هم حرف زدیم...
میدونم سخته ساختن خونه آرزوها...میدونم تو اون مملکت اگه خودت باشی و خودت همه چی محال به نظر میرسه . اینجا اومدن رو توصیه نمیکنم...اونم راه سختیه ...میدونم هر کار ازت بر میومده کردی...گاهی خامی کردی ..و.لی برای یه آدم تو سن و سال تو بد هم نبوده ...درسی خوندی ...کاری داری ...ولی خونه و ماشین و شروع یه زندگی تو اون شهر با حقوق کارمندی....بعد هم خرج یه خانواده !!!
برات نگرانم ...برای همه جوونهای تو سن و سال تو با شرایط تو ...
خرس کوچولوی پاستیلی سبز....
میدونم اینجا رو نمیخونی ....ولی تولدت مبارک...یه سال دیگه خاطره...بازم کوله بار سنگین تر خاطره...تو هم به این توجه میکنی؟ تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم تا سال دیگه تولدت همه چیز برات راست و ریست بشه ...مگر معجزه شه ؟!!؟نه ؟!؟!؟!؟...راستی در مورد دعا هم دیگه به شک رسیدم ...گاهی از این کلمه خندم میگیره ...ولی وقتی بهش شک میکنم ته دلم خالی میشه ...انگار که همون تصور هم دل گرمیش بهتر از انکاره ...کاش یه پاستیل تیره داشتم الان تا احساسمو تعریف کنه ....ولی مزه اون تیره ها رو دوست ندارم !
پس یه سبز دیگه بر میدارم ...حتی تو روز تولدت هم بهت اجحاف شد .چون لباسهای عیدت میشد کادوی تولدت ...معمولا هم جشنی نبود ...آخه با هیاهوی عید تحت شعاع قرار میگرفت ...چهار روز به عید...کی حوصله بهم زدن همه جا با یه مهمونی رو داره ؟؟؟ولی آخرین روزهای اسفند ...من و تو یواشکی سر کمدی که مامان شیرینی آجیلهای تازه خریده شده رو گذاشته در حال ....وای به حال سر رسیدن خواهر فضوله نه ؟!؟!؟!؟ راستی امسال که تخمه شور میخوری یادم کن .... به سالهای بعد هم که برای خونه خودت باید خرید عید کنی فکر نکن ...وقتی زمانش برسه فکر میکنی ....
راستی الان خواهر کوچیکه خانمی شده ...زندگی و کوله بار خاطره ...دل تنگ لحظه هایی شدم که با هم آقایون رو قال بذاریم و تا خود صبح حرف بزنیم ...
اما این روز را به همه زنان و به ویژه دلاورزنان در بند ایرانی تبریک میگویم ...
اگر قابل باشم " تابه کی خموشی " را هدیه راهتان میکنم.کاری زیبا و گویای لحظات زن ایرانی از گیسو شاکری ....
پیروز باشیدو استوار.
با آرزوی آینده ای سبز !![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین الان خوندم ...کاش بقیه رو هم زودتر آزاد کنن :
ادوارنیوز: تمامی فعالان زن بازداشت شده در تجمع برابر دادگاه انقلاب بجز خانمها شادی صدر، ژیلا بنی یعقوب و محبوبه عباسقلی زاده ، حوالی ساعت دو بامداد 8 مارس ، روز جهانی زن، از زندان اوین ازاد شدند.
به گزارش خبرنگار ادوار نیوز تمامی افراد آزاد شده به قید کفالت از زندان آزاد شده اند اما ماموران امنیتی هیچ سخنی در خصوص آزادی سه فعال باقیمانده مطرح نکرده اند. همچنین خانمها شهلا انتصاری ، مرضیه مرتاضی و فاطمه گوارایی هنوز از درب زندان اوین خارج نشده اند اما مراحل نهایی آزادی را طی می کنند.
پيام فعالين جنبش زنان از زندان اوين
جنبش زنان ايران، همواره با اتخاذ روش هاي مسالمت آميز، در پي دستيابي به مطالبات و خواسته هاي خود بوده است. ما، جمعي از فعالينِ اين جنبش، با پرهيز از خشونت، دشواري ها و هزينه هاي اين راه را به اميدِ جهاني ديگر، بر خود هموار مي کنيم، چرا که ما به آينده چشم دوخته ايم. بدين وسيله، ضمن اعلامِ پايبندي به مطالبات بر حق جنبش زنان، 8 مارس سال 85 را از درون زندان، به تمامي زنان تبريک مي گوييم.
گرامي باد 8 مارس، زنده باد جنبش زنان

برای رهایی فعالان جنبش زنان از زندان امضا می کنیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولش یه کم روزمرگی نوشته بودم ...ولی با وضعیت پیش اومده شماره ۱ و ۲ پست رو برداشتم ....شاید بعدها دوبار گذاشتمش ....
۳- بعد از چند روز نا پرهیزی و ننوشتن دیشب در اوج کار نتونستم از خبر زندانی شدن فعالین زن در آستانه هشت مارس بگذرم و ننویسم . دلم گرفت ...برای خودمان ...برای زن بودنمان ...برای اینکه حتی از آرامترین حرکتمان میترسند ...
نمیدونم چی بگم...
اصلا چی میتونم بگم...
یک روز یه نفر برام تو کامنتها نوشت "تا تو وامثال تو بشینین اونور آبهاو ..."
شاید راست گفت ...ولی به قول بانو مرضیه زندگی اینجوری خواسته ...سرنوشتا جورواجوره
نمیخوام نقد کنم ...خرده بگیرم ...بگم من کاری دارم میکنم ...نه ...من یه نفر از بیش از هفتاد میلیون آدمه اون خاکم که به سهم خودم دلم واسه همه آدمهای اون آب و خاک می تپه ...چون ریشه تو اون خاک دارم .درد آدمهاش رو میفهمم . با شادی هاشون شاد میشم و وقتی عضوی به درد آورد روزگار قراری برام نمیمونه ...
و این جنبش زنان ...اگر بخوام بنویسم هزاران صفحه میشود ...ولی همین بس که همه این آقایون از مادری زاده شده اند ...همسری دارند و خواهری...با یک نگاه به سطحی ترین قوانین میشه دید که چطور این موجود از طبیعی ترین حقوق محروم شده ... قصدم بحث فمینیستی نیست ...ولی زمانی که مادری را میبینم که با فوت شوهرش نمیتواند قیم فرزندانش باشد...اگر متارکه ای باشد حق نگهداری از فرزند به طور معمول از او دریغ میشود ٬ شهادت زن نصف مرد است ٬ دیه او ...وراثت ...و دیگر قوانین ریز و درشتی که حقوق زن را پایمال میکنند ... حرکتی باید کرد ... من این شیرزنان را تک و توک میشناسم ولی آنچه که هست نفس عمل است که به آن احترام میگذارم و با تمام وجود آرزوی پیروزیش را دارم ...
پ.ن. این هم بیانیه پن لاگ در خصوص هشت مارس:
۸ مارس روز جهانی جنبش زنان است؛ جنبشی که در راه آزادی بیان و برقراری حقوق انسانی زنان مبارزه کرد، قربانی داد و توانست نام خود را در تاریخ جهان ثبت کند!
کانون وبلاگ نویسان ایران- پنلاگ این روزرا گرامی میدارد و از جنبش آزادیخواه و برابری طلب زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی میکند.
كانون وبلاگ نویسان ایران درآستانهی این روز بزرگ توجه انجمنها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامهریزی شدهی حقوق زنان در ایران جلب می کند و خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز در ایران است.
دستگیری دهها تن از کوشندگان جنبش زنان و از جمله وبلاگ نویسانی چون پرستو دوکوهکی و آسیه امینی در تجمعی مسالمتآمیز اعتراضی در برابر دادگاه انقلاب، نمونهی آشکار ستیز با برابری حقوق زنان و مردان و وجود ارادهی سرکوب فعالیت و مبارزه برای رفع قوانین تبعیضآمیز زنان در ایران است. این گردهمایی که همزمان با دادگاه گروهی ازکوشندگان حقوق زنان و در واکنش به شدتگیری فشارهای امنیتی و احضارهای متعدد زنان برپا شده بود، مورد حملهی نیروهای سرکوبگر حکومتی قرار گرفت و بازداشت نزدیک به سی و سه تن از زنان را درپی داشت.
درعرصهی جهانی نیزکشته شدن يكی از وزرای زن استان پنجاب پاكستان به دليل نداشتن پوشش اسلامي که توسط افراد مسلح صورت گرفت و تجاوز به زنان زندانی بخصوص در زندانهای عراق توسط نیروهای دولتی نمونههای دیگری از عدم آزادی زنان در بخشهای گسترده ای از جهان متمدن امروز است.
کانون وبلاگ نویسان ایران – پنلاگ ۸ مارس روز جهانی زن را به همه زنان و کوشندگان این جنبش شادباش می گوید و با محکوم کردن هرگونه تبعیض جنسی و نابرابری حقوق زنان با مردان خواهان آزادی بیدرنگ زنانی است که تنها گناهشان مبارزه درراه حقوق زنان است.
كانون وبلاگ نویسان ایران – پنلاگ۸ مارس روز جهانی جنبش زنان است؛ جنبشی که در راه آزادی بیان و برقراری حقوق انسانی زنان مبارزه کرد، قربانی داد و توانست نام خود را در تاریخ جهان ثبت کند!
کانون وبلاگ نویسان ایران- پنلاگ این روزرا گرامی میدارد و از جنبش آزادیخواه و برابری طلب زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی میکند.
كانون وبلاگ نویسان ایران درآستانهی این روز بزرگ توجه انجمنها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامهریزی شدهی حقوق زنان در ایران جلب می کند و خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز در ایران است.
دستگیری دهها تن از کوشندگان جنبش زنان و از جمله وبلاگ نویسانی چون پرستو دوکوهکی و آسیه امینی در تجمعی مسالمتآمیز اعتراضی در برابر دادگاه انقلاب، نمونهی آشکار ستیز با برابری حقوق زنان و مردان و وجود ارادهی سرکوب فعالیت و مبارزه برای رفع قوانین تبعیضآمیز زنان در ایران است. این گردهمایی که همزمان با دادگاه گروهی ازکوشندگان حقوق زنان و در واکنش به شدتگیری فشارهای امنیتی و احضارهای متعدد زنان برپا شده بود، مورد حملهی نیروهای سرکوبگر حکومتی قرار گرفت و بازداشت نزدیک به سی و سه تن از زنان را درپی داشت.
درعرصهی جهانی نیزکشته شدن يكی از وزرای زن استان پنجاب پاكستان به دليل نداشتن پوشش اسلامي که توسط افراد مسلح صورت گرفت و تجاوز به زنان زندانی بخصوص در زندانهای عراق توسط نیروهای دولتی نمونههای دیگری از عدم آزادی زنان در بخشهای گسترده ای از جهان متمدن امروز است.
کانون وبلاگ نویسان ایران – پنلاگ ۸ مارس روز جهانی زن را به همه زنان و کوشندگان این جنبش شادباش می گوید و با محکوم کردن هرگونه تبعیض جنسی و نابرابری حقوق زنان با مردان خواهان آزادی بیدرنگ زنانی است که تنها گناهشان مبارزه درراه حقوق زنان است.
كانون وبلاگ نویسان ایران – پنلاگ
خبر از زنستان .... فقط گذاشتم اینجا که همه بتوننن ببینن ....چند تا سایت تکمیلی هم میذارم آخر صفحه ....
بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان در آستانه روز جهاني زن و در مقابل دادگاه انقلاب تهران بازداشت شدند.در ميان بازداشت شدگان چهره هاي مختلفي از روزنامه نگاران، نويسندگان و فعالين حوزه زنان ديده مي شوند.
اسامي تعدادي از بازداشت شدگان به شرح زير است:
سایت خورشید خانوم :
50of the women's rights movement activists were arrested in front of the Revolutionary Court in Tehran.
The security police forces attacked a peaceful gathering of women's rights activists that had taken place at 8:30 am in front of the Revolutionary Court in Tehran in objection to the recent governmental oppressions and the summoning of some of these activists. The police forces who used violence to scatter the crowd, arrested at least 21 of the protesters
According to the report published by Zanestan and Advar News, the list of the arrested is as follows:
Shadi Sadr, Asieh Amini, Jila Bani Yaghoub, Mahboubeb Abbasgholizadeh, Mahboubeh Hosseinzadeh, Sara Loghmani, Zara Amjadian, Mariam Hossein Khah, Jelveh Javaheri, Niloofar Golkar, Parastoo Dokoohaki, Zeinab Peyghambarzadeh, Maryam Mirza, Saghar Laghayee, Khadijeh Moghaddam, Saghie Laghayee, Nahid Keshavarz, Mahnaz Mohammadi, Nasrin Afzali, Tal'at Taghinia, Fakhri Shadfar, Maryam Shadfar, Elnaz Ansari, Fatemeh Govarayee, Azadeh Forghani, Sommayeh Farid, Minoo Mortezayee, Sara Imanian.
Nooshin Amhadi Khorasani, Parvin Ardalan, Shahla Entesari and Susan Tahmasebi—five prominent members of the women's rights movement—who had to attend their court hearing left the court session in support of their fellow activists. They, too, got arrested upon their departure from the court.
The police officers hit Nahid Jafari's head to the police van and as a result of such violent actions, her teeth broke and the officers are currently refusing to take her to the emergency room.
وقتي شروع کردم يکي دو نفري را بيشتر نميشناختم... مثل وقتي مهاجرت کردم... ولي حالا اين کلبه محل عبور و مرور عزيزاني شده که در شاديهايم شريکند و بر غمهايم مرهم .
همه شان را دوست دارم و وقتي نيستند دلتنگشان ميشوم ! نه اینکه انتظار داشته باشم حتما کامنتی بگذارند ...همین که آپ کنند و بدانم سلامتند خوب است.
البته دنیای دور و برم هم همینطور شده ...دوستان خوبی دارم که تحمل غربت را بسی بر من آسان کرده اند.
ولي شايد دليلي که حالا بيشتر اين دنياي مجازي را دوست دارم اين است که هنوز عادتهاي دنياي واقعي به آن راه نيافته ! عادت به تجملات و چشم و هم چشمي و انتظارات وتوقعات و ديگر عادتها که رنگ و بوي رفت و آمدها را در دنياي واقعي تحت تاثير قرار داده اند...
تا فلاني دعوتم را جواب ندهد دعوتش نميکنم ... تا او به من سر نزند به او سر نميزنم ... هديه ي که آورده در حد و اندازه ما نبود... عروسي دخترش ما را دعوت نكرده.... و هزار توقع و انتظار ديگر بدون آنکه جلو تر از نوک بینی خود را ببینیم وبه مشکلات طرف مقابل توجه کنیم ...این بی توجهی ها و توقعات بعضا باعث تيرگي روابط آدمها ميشود.
خیلی از لینکهای کنار این وبلاگ حتی نمیدانند به آنها لینک داده ام ...خیلی ها هم میدانند که همیشه به آنها سر میزنم ولی آنها شاید یک با هم اینجا نیامده اند ...و من همچنان خواننده وبلاگ آنها بوده ام و هستم.
دوستي ناشناس که نه ايميلی از خود ميگذارند و نه وبلاگی به من تذکر دادند که به وب ديگران سر نميزني ... نميخواهم بگويم سر ميزنم يا نه که دوستاني که او نام برده خود من را ميشناسند و مدتهاست دوستي ما فراتر از وبلاگ نويسي بوده و هست ... اما بعد شروع به گفتن اين کردند که دیگران برای مخمل چنين و چنان...و قدر دفاعیات ایشان را نمیدانند...
دوست خوب! من يک هيچکسم در اين دريا... که احتمالا نه من را ديده ای و نه ميشناسي ! انچه از من ميداني روز مرگي ها و نوشته هايم ا ینجاست ...گاهي با شادي و چه بسا زمانها که رنگ و بوي دل تنگي دارد... اینجا مینویسم تا آرام شوم...
دلم نميخواهد اين را بگويم ولي اين کلبه آرامش خاصي دارد و افرادي صميمي و مهربان به آن آمد و رفت دارند. اگر گمان مي كنيد با شما سازگار نيست راضي به زحمت نيستم ...دلم هم نمیخواهد آرامش اینجا بر هم بخورد.
ميداني... آدمها خود به دنبال تنش هستند و الا گمان نکنم که اين ها حتي قابل بحث و نوشتن بوده باشد ... گاهي فرصت بيشتر داري و بيشتر در وبلاگستان ميچرخي گاهي انقدر کار سرت است که حتي مدتها نميتواني آپ کني . اين دليل بي توجهي نيست! از دوستاني که مورد مستقيم اين بحث بودند عذر ميخواهم ...دلم ميخواهد چون گذشته هر وقت دوست دارند با آرمش بيايند و به من هم آرامش ببخشند...
برای چند روزی نمیتوانم بیایم ...تا بعد ...
شاد و سبز باشيد
با مهر و دوستی
چه خوش گفت ژاله اصفهانی :
نه رفتگان نه آیندگان نمی دانند
که قرن پر هنر ما چه سخت و سنگین است.
امید های نوین با عذابهای کهن
بهر طرف نگری ٬ گرم جنگ خونین است.
فرجام عزیز میگفت نسل ما نسل بی حماسه است ...من میگویم شاید چون قبل از آنکه حماسه بسازیم بر دارمان کردند ...صداهامان را خفه کردند ...نظراتمان را در سلولها به یوغ کشیدند...
از سایت بی بی سی خواندم که :
خواب دیدم بازم جنگه ...ما دنبال جایی واسه مخفی شدن ... تعدادی سرباز خونه به خونه وارد میشن و هر کی که پیدا میکنن شلیک میکنن... سربازها وارد خونه ای میشن که من هستم...اززیر میزی که پنهان شدم اونها رو که در حال رگبار بستن به آدمهای ترسان سر راهشون تو خونه هستن نگاه میکنم ...اونا پاسدارن...از کشور مهاجم نیستن...ایرانین و ...
به محض اینکه یکیشون منو زیر میز پیدا میکنه و تفنگش رو به طرفم میگیره از خواب میپرم ...
کابوسهای جنگ نسل من هیچوقت تموم نمیشه !!!
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنري والاتر
ليک نپسنديم بخود
همچو يک شکلک بيجان شب و روز
بيخبر آز همه خندان باشيم
بيغمي عيب بزرگيست که دور ا زما باد
شاديت پاينده