تبليغاتX
مخمل
مخمل
هذیان - پراکنده - گزافه - هر چه دوست دارید ...
صبح که بیدار میشوم میدانم که آن سوی دنیا شب است . فکر میکنم الان ساعت چند است . هنوز هم با درد سر تبدیل میکنم زمان را ...فقط میدانم حتما شب است ...

فردا درست چهار سال است که هر روز فکر میکنم که چقدر دورم ...

میگویند وسایل ارتباطی فاصله ها را کم کرده ... شاید چنین است ... شاید هم نه ؟!

در روز هر وقت فرصتی باشد به سایتهای خبری سرکی میکشم ... مدتهاست که دورا دور با شادیهای  آنجا که تعدادشان حتی به اندازه انگشتان یک دست نیست شاد شده ام و با غمهای بی شمار آنجا از اجرای قوانین دهشتناک اعدام و سنگسار تا دردنامه سیوند و تلاش زنان و فریاد کارگران و معلمان و وحشت جنگ و هزاران درد دیگر آن تا عمق وجودم درد را حس کرده ام ...

چندیست که بحثی است سر پوشش... هر روز نگرانتر از روز قبل با خواهرک و دوستان صحبت میکنم . به او و آنها میسپارم که مراقب باشند مبادا بهانه دست کسی دهند ... شلواری بلندتر و شالی پهنتر... مادرم به تمسخر میگوید  مشکل مملکت ما این است ؟؟؟

-گرم است ... میتوانم با دامن و بلوز بی آستین بیرون بروم ...

 -راستی هوای خوبیست برای دوچرخه سواری... شلوارکی میپوشم تا پاچه شلوارم لای زنجیر دو چرخه نماند ...

-هوای سردیست . لباسی میپوشم که از باد حفظم کند ... کلاهی که همه موهایم را میپوشاند ...

 به راحتی انتخاب میکنم ...

و فردا درست  چهار سال است که آنچه درد مینامم را تنها خوانده ام.

دغدغه های من و تو رنگ و بویی متفاوت دارد ....

فکر میکنم دیگه حق ندارم راجع به ایران بنویسم . الان چهارسال شد که دورم از دردها و غمها و تلخیها و اگه بشود گفت شادیها .

چهار سال ...به حد یک دوره ریاست جمهوری که میشه تو اون یه مملکت رو از طرفدار گفتگوی تمدنها به یک تهدید جهانی تبدیل کرد ... میشه قیمت خونه رو اینقدر بالا برد که من حتی نتونم تصور آینده ای برای خود در صورت بازگشت داشته باشم ...زمانی که تو اون گرد سفید بر موی پدر و مادر چنان پاشیده شده که باورش سخت است ...زمانی که  کودکان  چهار ساله ای به خانواده اضافه شده اند که حتی اسم مرا که سهل ...وجود مرا هم نمیدانند ...از آن بدتر هشت ساله ها ... خاطره ای محوم برای دوازده ساله ها و شاید مهتر از همه زمانیست که  کودکان ۱۲ ساله زمانم بالغ شده اند و تبدیل شده اند به جوانانی که آرمانها و ذهنیتها و هدفها و وسیله هاشان با من متفاوت است .

چهار سال ....زمانی کافی برای آنکه دیگه درد جوانهای  آن دیار را  حس نکنم ... 

راستی مشکل نونه یا صف بانک ؟؟؟؟یا پس دادن جنس یا فراهم کردن پول پیش خونه ؟؟؟کار یا کنکور ...

میگویند چه بسیار تقلبها در کنکور...قیمت مرغ و گوجه و برنج ...کرایه خانه ... اینقدر دورم که گاهی فکر میکنم برخی حرفها اغراقه ...به این بدیها نیست ...

چهار سال زمانیه که دیگه حق ندارم بعد از اون راجع به مشکل جوون اون مملکت حرف بزنم و نسخه بپیچم ...

نسخه پیچیدن از دور راحت و آسونه ...من حق ندارم بپیچم ...

 

پ.ن. کسی هم حق نداره بگه درد من رو میفهمه یا بگه حرف بی خود میزنم و یا بگه تو مملکت گل و بلبل  نشستم و فیلم یاد هندستون کرده و هوس باقالی پخته با گل پر و گوجه سبز کردم ! یه روز شاید دغدغه های اینجا رو نوشتم ولی میدانم و میدانی که رنگ درد سرهامان چقدر فرق دارد ... و من چقدر از این فرق بیزارم ... به خاطر ریشه ای که در آن خاک دارم یا برای آموزه هر چه برای خود میپسندی !!!نمیدانم چه کسی فرقها را میسازد ؟ مردمان ؟ دولتمردان ؟ آموزه ها و فرهنگ ؟ منابع ؟ 

 

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 11:55 | پیوند  | 

48 قانون قدرت
تا حالا شده نخواهین سراغ چیزی برین ولی بالاخره باهاش روبرو شین ؟؟

مثلا من مدتها سراغ این کتاب نرفتم چون اصلا قدرت طلبی تایپ من نیست ...لزومی به خوندن این کتاب احساس نکردم .  حالا نمیخوام از خودم بنویسم...  ولی خلاصه روزگار گشت و گشت و این اصول رو به صورت خلاصه تو برنامه رادیویی بچه های رادیو کالج پارک  شنیدم.

توصیه میکنم یا در واقع دعوتتون میکنم قسمت اول و دوم این برنامه رو گوش کنین و نظراتتون رو تو قسمت نظرخواهی بنویسین.

وقت شنیدن این برنامه شخصیت یه عالمه آدمی رو که میشناختم حلاجی کردم . به یه عالمه اصول پی بردم و علت یه سری رفتارها رو شناختم . حتی آدمهایی که ممکنه این کتاب رو خونده باشن رو هم شناختم .

گوش کنید و فکر کنین به این که تو کدوم دسته هستین؟! اصلا خوبه آدم کجا باشه ؟ 

 و بعد من یه جمع بندی از نظرات و نظر خودم رو به صورت پی نوشت اینجا خواهم نوشت .

بهاری باشید.


پ.ن. خانمها آقایون محترم اینا دو تا فایل صوتی بود که فکر نمیکردم تو باز کردنش مشکلی پیش بیاد. اگه نتونستین باز کنین براتون ایمیلش میکنم . راه دیگری به نظرم نمیرسه.

 

پ. ن. ۲-

یک ضریب سنجش مقبولیت توسط گوشزد عزیز  تعریف شده به عبارت زیر:(عین جمله حفظ شود XXXXمهم -تست-کنکور)

ضریب مقبولیت یک مطلب وبلاگی بنا به تعریف "گوشزد" درصد کسانی است که برای یک مطلب کامنت مرتبط می گذارند نسبت به کل کسانی که یک مطلب را می خوانند

حالا یا سرعت کم اینترنت ٬ یا مشغولیت ٬ عدم جذابیت  یا هر علت دیگری  در گوش دادن به هفت هشت دقیقه ای فایل ...خلاصه به هر علتی ضریب مربوطه تو پست قبلی ۶۶٪ بود که البته از این تعداد ۳۱٪ ابراز آمادگی به شنیدن فایل در آینده کرده اند که اگر حوصله کردند نظراتشان را شنیداریم .

?مخمل بانو | در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:25 | پیوند  | 

موجودی به اسم آدم
در اوج جوانی٬ غرور٬ افتخار و  وقتی همه چیز اونجوریه که میخواهی وقتی ستاره های جوانی دوران مادر و پدر رو میبینی دلت می لرزه ...

هیچی جاودانه نیست ...فقط عکسهان که شادابی ها و عطر جوونی رو تو یه شات جاودانه میکنن و نه خیلی دور از اون شات ضعف و ناتوانی به همه روزهای هیجان غلبه میکنه !

یادم باشه ...یادت باشه ... همه این روزها دارن میگذرن ...چه غر بزنیم ...چه لذت لحظه هامون رو ببریم و فقط حسرت لحظه های گذشته به دلمون میمونه !

نه که تلاش نکنیم برای روزهای بهتر ... چون وقتی از خودمون رضایت کامل نداریم بیشتر تلاش می کنیم . مهم اینه که یادمون باشه در حالیکه از زمان موجود بهترین استفاده رو میکنیم و از تواناییهامون لذت میبریم و استفاده میکنیم به تلاشمون ادامه بدیم ...

حالا چی شد این همه مخمل باجی نصیحتید ...خودشو و خودتو و همه رو؟!

یادمه ... یادم که خیلی نه... صدای ضبط شده کوچولویی هام اینو میگه ...بچه که بودم وقتی بابام  مینداختم بالا یکی از اصوات و کلمات همراه (نمیدونم چه اصطلاحی بکار ببرم ) این بود که میگفت :آ...محمد علی کلی ....

حالا چه ربطی به دختره فسقلی داشت نمیدونم . ولی بابایی بارها قصه قهرمانی و احراز نام" محمد علی" رو برامون گفته . ستاره جوونی مامان و بابا رو امروز تو برنامه "رقص با ستارگان" ٬در حالیکه مهمون دخترش که یکی از ستارگان این سری از رقص هاست٬ بود دیدم ." لیلا علی" رقصش رو به پدرش تقدیم کرد ...عکسی از اوج جوونی محمد علی نشون داد و بعد ... یه پیر مرد چروکیده و فرسوده که حتی جهت نگاهش نشون میداد که تو اون جمع نیست ...شاید اصلا به یاد نمیاورد که روزی یه قهرمان بوده !

اگه هم یادش بود چه دردی میکشید از اون ضعف و ناتوانی ...

ضعف موجودی به اسم آدم تا آخر مسابقه همراهم بود ! بعد هم نوشتم که کمی سبک شم ! 

دوست ندارم اینقدر پیر و ضعیف و بیمار شم که مزه  لذت جوونی  کردن از یادم بره ! نه که جوونی کرده باشم . ولی وقتی از پیری و نا توانی گریزی نیست دلم میخواد قبل از رسیدن به اون نقطه برم که رفته باشم ...


پ.ن بی ربط. پست قبلی بیست و پنج کامنت داشت . یکی از این کامنت کیلویی ها که نخونده کامنت میذارن بقیه غیر از یکی موافق از بین بردن بچه ناقص بودن .

من خودم هم تو شرایطش نبودم . ولی به نظر من هم اون بچه نه تنها زندگی خانواده رو با مشگل روبرو خواهد کرد خودش بیشتر از هر موجود دیگری تو اون خانواده عذاب خواهد کشید . در صورت امکان باید قبل از تولد از به دنیا امدنش جلوگیری کرد.

 

 

?مخمل بانو | در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 7:25 | پیوند  | 

میم مثل مادر
میم مثل مادر رو دیدم .

به خانمها و آقایونی که فیلم رو ندیده اند و میخواهند تماشا کنند توصیه میکنم این پست رو نخونن چون ممکنه مزه تماشای فیلم رو از بین ببره

ظاهرا آخرین کار آقای ملا قلی پور بوده . خدا رحمتشون کنه . توضیح و تفسیر کارگردانی و نقد فیلم  رو باید آقای فرجام بنویسن و آلوچه خانم . ما آماتورها که تو عمرمون کلا تعداد دفعات تماشای  هامون از تعداد انگشتای دستمون کمتره رو چه به این حرفها!!!

و اما نظریات یک بیننده عادی عادی عادی  غربت زده ...

اول اینکه آخرش اینقدر عر زدم و گریه کردم که چشمام خط فاصله شد . دروغ چرا ... تا قبر آ....آ...آ...آ حس دلتنگی واسه مامینا جونم هم قاطیش بود.

من نفهمیدم این فیلم در مذمت" تکذبون" بود یا کورتاژ یا آدم ریشوهای سخنگوی دولت در وزارت امور خارجه . ولی آخریش حسابی به من چسبید!

بازم یادم اومد چقدر از صدام متنفر بودم و بازم یادم اومد که اونو  کشتنش تا حتی عذاب وجدان نکشه واسه این همه جنایت ! واقعا که اعدام و مرگ برای چنین افرادی ساده ترین عذابه . به هر حال تو این فیلم  صدام مستقیم عامل اشاره شده در این فیلم بود . کاری ندارم به دستهای استکبار از قبای ... بگذریم ....

راستی نمیدونستم بین مذهب و موسیقی میشه این همه مهر و دوستی برقرار کرد. در ضمن آقای دولتمرد عجب خوش سلیقه بودن ... چرا زن چادری نستونده بودن ؟؟؟ هر چند هر جای دنیا که رفتن هیچ زنی نتونست جای مامان بچه اش رو بگیره !!!

اطلاعات پزشکیم هم در حد یک سری بیماریهای گوارشی و سنگ کلیه اونم به صورت کاربردی خلاصه میشه . پس این نقد رو یاآقای دکتر غضنفر تازه وارد  یا چشم و گوش بسته   که به نظر پزشک میان باید بنویسن گل باقالی خانم هم که اینقدر ننوشتن یادم رفته بود که در این زمینه میتونن نظر کارشناسی بدن  صاحب نظر دیگری هم اگر هست بسم الله ... ما سراپا گوشیم . بلکه هم سرا پا چشم که بخونیم

ولی یه سوال: نظر خودم رو هم نمیگم فعلا :

به نظر شما اگر پدر و مادر از ناقص بودن بچه قبل از تولد مطلع بشن باید در انتظار تولد و سرنوشت بمانند یا قبل از تولد اقدام به از بین بردن بچه کنند؟؟؟

?مخمل بانو | در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:27 | پیوند  | 

ترس
چند روزی نبودم . نه اینکه نباشم ...دور از جون شما حال ندار بودم ...هنوز هم معلوم نیست خوب خوب باشم ...ولی فرصت رو غنیمت شمردم واسه چند خطی ...تازه میخواستم شما رو از شر دیدن عکس موسیو هاله (با رعایت حق کپی رایت از سبزینه جونم) خلاص کنم

ممنون از احوالپرسی های دوستانی که پرسیدند و شرمنده از اینکه فرصت نکردم به تک تکتون سر بزنم این چند وقته ! امیدوارم همه شاد و سر حال باشید و لذت هوای بهشتی این ماه رو ببرید که واقعا نام اردیبهشت برازندشه ! 

سبزینه خانم گل و همچنین آویسای نازنین من رو به یه بازی دعوت کردن ...

خیلیها میگن بازی های وبلاگی رو دوست ندارن ولی واسه من این بازیها یه تلنگر بوده به اینکه به تک تک این موضوعها به دقت بیشتری نگاه کنم ... به موضوعاتی که شاید اگر این نوشتن باعث نمی شد هیچ وقت متمرکز و منسجم بهشون نگاه نمیکردم . 

بازی این دفعه نوشتن از ترسهامونه ... من از چی میترسم ؟!؟!؟ یا از چی ها میترسم ؟؟؟

اول باید بگم  اگه ترس نبود شاید به فکر درمان اون عامل ترس زا نبودیم . مثل ترس از مرگ و به وجود آوردن وسایل ایمنی... ترس از تاریکی و پدید آوردن وسایل روشنایی و ...

ولی خیلی وقتا هم با نشون دادن ترس از چیزی نقطه ضعفها آشکار میشه و این یعنی بی گارد و دفاع شدن یک قسمت که آماده دریافت ضرباته ...به هر حال دنیای ما آدمهای عجیب بدون بدخواه و دشمن نمیشه ...میشه ؟؟؟ اگه بود که نیازی به ظهور نبود

با همه اینها میخوام از ۵ تا از ترسهام بگم ... نه اینکه بخوام چیزی رو پنهان کنم به خاطر نکته بالا ...ولی این چند روزه وقتی داشتم به این موضوع فکر میکردم پی بردم آدم شجاعیم چون چیزهایی که ازشون میترسم خیلی زیاد نیستن از تعداد انگشتای دست و پاهام کمتر میشن . حالا چند تا کمتر ...بماند

  1. اول از همه از این میترسم که از بس آقایون محترم حکومتی  به مرگ گرفتن ما ها رو تو اون کشور  و ما به تب راضی شدیم عاقبت عفونت  سر تا پای مملکت بیچارمون  رو بگیره و ... حتی دلم نمیخواد بگم فکرم تا کجا میره ... از بیانش هم میترسم . 
  2. همیشه میترسم حرفایی مثل حرفای این خانم دکتر درست باشه . راستش رو بخواهین ته دلم باور دارم که درسته ولی نمیخوام بپذیرم . از پدید اومدن فاجعه ای انسانی به این شکل یا هر شکل دیگری میترسم. جنگ و کشتار لازم نیست با اسلحه باشه . آدمای عجیب به راحتی راههای راحت تری برای باز کردن فضای بیشتر و استفاده از منابع بیشتر برای راحت تر شدن  زندگیشون پیدا میکنن و در این راه با هر ترفندی از سود بیشتر لذت میبرن.چرا که نه ؟ بشر موجودیست خودخواه که سود خودش رو به هر چیزی ترجیح میده و این خودخواهی به احساس بشر دوستانه دنیایی که ما تو اون زندگی میکنیم غالبه.  ولی به هر حال خود این هدف (سود جویی بی حد و اندازه) که پدیده ای است طبیعی و غیر قابل انکارو خیلی از  وسایلی که برای رسیدن به اون انتخاب میشه ترسناکه ! من مخالف پیشرفت نیستم . به نظر من بی نهایت بودن این حسه که خطرناکه .
  3. دلم نمیخواد حتی بنویسم ... طلاقت اینکه یک مو از سر عزیزانم کم بشه رو ندارم . حاضرم خودم همه دردها و رنجهارو به جاشون تحمل کنم و زودتر از بقیه شون برم .
  4. با همه وجود از وسایلی که حس خالی شدت توی دل آدم رو میده یا احساس بی وزنی بهم میده میترسم . از تیک آف هواپیما گرفته تا وسایل عجیب غریب پارکها . جالب اینجاست که این نوع ترس رو تا وقتی دبیرستانی بودم نداشتم ! (با این همه اگه روزی روزگاری امکانش پیش بیاد حاضرم این ترس رو بپذیرم و به فضا سفر کنم 
  5. با اینکه عاشق حیوونام ولی از سوسک و کرم و این نوع جک و جونورها با هه وجود میترسم ...وقتی اون پاهای خارخاری خاله سوسکه رو تصور میکنم نمیفهمم این آقا موشه واسه چی آخه عاشقش شد و آخرش هم فداش شد

خوب رسیدیم به پنج... خدا رحم کرد

و اما من فرزانه خانم گلم ٬مسعود شکوری عزیز٬ پگاه خانمی٬ شرمین نازنین و استاکر مهربونم رو به این بازی دعوت میکنم.

 پ.ن . اگه ترس به این مهمی رو نمی نوشتم نمیشد . خودتون یکی از بالایی ها رو نخونین این رو بخونین. از گشتی و بسیجی و نیروی انتظامی خیلی  میترسم . هنوزم با دیدن  پلیسهای مهربون و خوشگل حوش تیپ اینجا با اینکه کلی مهربون و خندانن تو دلم خالی میشه از ترس !

 اصلا چه معنی داره پلیس جماعت به روی آدم بخنده ! همون برخورد جدی  باید بکنن با بد حجابها و قرتی سوسولهایی امثال شما و من و ما ! و الا کی هفت طبقه بهشت رو پر کنه !؟! اصلا احساس آرامش از رفتن و پناه بردن به پلیس از شر دزد و قاتل و مزاحم و  شیطان رجیم معنی نداره ! همون به خدا پناه ببریم بهتره ...البته اون خدا هم تا اونجا که من میدونم با سوسول موسولها برخورد جدی میکنه ! حالا خود دانید !   

 

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 3:10 | پیوند  | 

طعم تلخ سکوت
با دیدن این تصویر حال بدی پیدا کردم ...

 

نمیدانم چرا ولی نا خود آگاه یاد صحنه ای از فیلم سینمایی تاراج که وقتی کودکی بیش نبودم دیده بودم افتادم ... آن هنگام که سرانجام مامور دولت وقت چونان شکارچی ظالمی که با جسد شکار خود عکس میگیرد با جنازه زینال بندری و همراهش پیروزمندانه عکس میگیرد و پیروزی اش چون زشت ترین و شیطانی ترین و ظالمانه ترین صحنه از کسی که میتوانست جلوی فاجعه ای را بگیرد در ذهن کودکانه ام نقش بست و تا حال با من است .

فریادها به جایی نرسید . سد سیوند آبگیری شد و من و فرزندان من و ما شاید دیگر نتوانند آن عظمت و غرور را به چشم ببینند ... فریاد زدیم و اعتراض کردیم به فیلم کارتون وار سیصد و درست همزمان با آن در کشور خودمان توسط  دولتی که نماینده ملت است (!)  همه آن عظمت با انتخاب و تصویب دولتمردانمان بخشی نابود شد و بخشی در معرض نابودی قرار گرفت . افسوس از این درد ... افسوس از آنچه فرزندان فرزندانمان به یاد خواهند آورد...

آقای درویش عزیز سکوت اختیار کردند با دردی به عمق پرواز نازنین مادرشان ... ولی آیا آنان که فریادها را نشنیدند این سکوت را در خواهند یافت؟؟؟

 نمیدانم کجا بود که این شعر به چشمم خورد:

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است
آرامگه ات غرقه به زیر آب است
این بار نه بیگانه که دشمن ز خود است
صد ننگ به ما که روح تو بی تاب است

پ.ن. نمی دانم چرا عکس برای دوستانی که از ایران اینجا را می خوانند باز نشده. عکسی است از فارس نیوز که احیانا در این لینک هم میتوانید عکس را مشاهده کنید هم نوشته خانم مژگان جمشیدی را در همین خصوص بخوانید. 

فرداد عزیز هم مجموعه ای از دوستانی که در این خصوص نوشته اند تهیه کردهاند که آنرا هم از اینجا میتوانید بخوانید.

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 6:30 | پیوند  | 

ما آدمای عجیب...
هر روز نگران پیدا کردن چروکی زیر چشم و موی سپیدی بر سریم... دائم از گذر سریع زمان با خود و دیگران شکایت میکنیم ولی به سادگی روزی چند بار آرزوی گذر این زمان را داریم...

از انتظاری ساده برای گذر سریع زمان کاری٬ تماشای هر چه زودتر قسمت بعدی یک سریال٬ ...٬تا آرزوی گذر زمان برای گرفتن جواب یک امتحان ...گرفتن شغل ...آرزوی تشکیل خانواده ...حتی آرزوی دیدار...همه زمستان در آرزوی شروع بهار و تابستان...هنگام بهار دلتنگ رنگارنگی پاییز و  همه تابستان شکایت از گرما...

ما آدمهای عجیب...

?مخمل بانو | در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:8 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com