یکی از استادهای پیر مهربونمون که به نظر من مهربونترین استاد دنیاست بعد از کلی ابراز احساسات واسه موهام گفت که چقدر جام خالی بوده و دلش برای لبخند من تنگ شده بوده !!!(احتمالا یعنی بی خیال مو و قیافه ...اصل لبخند و مهربونیه
)
خلاصه غرض از نوشتن اینکه اینجور که من تاحالا دستگیرم شده اینور دنیاییها معمولا عادت ندارند وقتی یک تغییری می بینند بزنند توی ذوق و احساسات طرف و بگن حالت قبلی قشنگ تر بوده ! به خصوص وقتی قبلی یک جورهایی تا مدتی دور از دسترس باشه !
راستی چند بار تا حالا وقتی موهاتون رو کوتاه کردین بهتون گفتن وقتی بلند بود قشنگتر بود و زشت شدین ![]()
اصلا به نظر شما باید همچین نظرهایی رو منتقل کرد یا نه؟چه کسانی و تا چه حدی حق دارند یا اجازه دارند در مورد انتخابهای همدیگر نظر بدن؟
مداد رنگی و پاکن و دفتر و جامدادی ... این برای ریاضی... این برای انشا ...یه دویست برگ برای تاریخ و جغرافی و اجتماعی ...
:مامان فکر میکنی کم بیاد؟
:عزیزم خوب برای هر کدوم یکی بردار که همونو ببری و کیفت سنگین نشه!
و من فکر میکردم اگه تک زنگ تاریخ و جغرافی با هم باشه چی ....
کاغذ کادو برای جلد ... همیشه دوست داشتم دفتر کتابهام رو با کاغذهای کادوی خوشگل (گل گلی نه ها !!!!!!!!!!!) جلد کنم . به جلدهای آماده و پلاستیکی علاقه ای نداشتم . این عادت رو تو سالهای دانشگاه هم حفظ کردم ! گمونم هنوز هم اگه مجبور باشم تو دفتر بنویسم همین کار رو بکنم.
هیچ سالی همه کتابها با هم چاپ نمیشد. از خرید که میومدیم مامان مخملی به هر جا که گمون میکرد بچه هاشون کتابهای سال قبل رو احتیاج نداشته باشن سر میزد و زنگ میزد! چند تا مغازه هم معرفی کرده بودن که کتابهای سال قبل میفروخت و خیلی وقتها راه حل اون مغازه ها بودن تا نزدیک ثلث اول یا شاید هم دیرتر که مثلا کتاب کاهی حرفه و فن چاپ بشه و به دست ما برسه !
تلویزیون راه به راه پخش میکرد :آغاز سال نو با شادی و سرور......
اگرچه آغاز سال نو با بوی خوش کاغذ و وسوسه تجربه های جدید شادی خاصی برام داشت ولی از این شعر خوشم نمیومد . شایدهم قصه محیط مدرسه بود ... شاید هم دوباره دوگانه شدن خونه و مدرسه!ولی به عشق کسب دانش تازه تر میرفتم و میرفتم ...
گاهی فکر میکردم چه طوری ابوعلی سینا همه چیز رو تو خردسالیش میدونست و ما هنوز گرفتار ابتدایی ترینهاییم ! فکر میکردم به زمانیکه پسر بچه ای بیشتر نبوده و به عنوان طبیب مریض درمان میکرده ! یاد آتش زدن کتابخانه توسط مغولان و سوختن اون همه کتاب و اطلاعات گردآوری شده زیر نور شمع !
به عقب نگاه میکنم ...چه زود گذشته مهرهای در آرزوی بزرگ شدن ... در آرزوی دانشمند شدن ... راستی اون قدیمها ...زمان بوعلی سینا ...دانش و علم چنددرصد اونی بود که الان هست ...اگه بوعلی سینا بود هنوز هم علامه دهر بود؟ همه علوم دنیا رو میدونست ؟ یا شاید فقط کامپیوتر میدونست تا به دریایی از اطلاعات و دانش دست پیدا کنه !
همراه مخملی دیروز میگفت زندگی یعنی همین اینترنت پرسرعت و چرخیدن تو دریایی از اطلاعات و صید از اون. ولی من فکر میکنم هر چه این دسترسی ها راحت تر و بیشتر بشه ذهنمون فقط دانش حاضر آماده رو میبینه و میچینه و از نو آوری دور میشه !
خلاصه که کامپیوتر و دریای ایترنت بوی ماه مهر رو برای من یکی کم کرده ! چون کمابیش تمام روزهای سال لپ تاپ به دست در حال دویدن به دنبال دانش پای مقالات و نوشته های اینترنتیم ! کیف و کتاب و مداد و قلم هم که به حداقل رسیده!
دیدن خانمهای پیر اینجا آدم رو از زندگی و پیر شدن بیزار نمیکنه . شادترین رنگها رو اینجا خانمهای پیر میپوشن و رژ لب صورتی پررنگ یا قرمز و مانیکور و لاک خوشرنگ جز جدایی ناپذیر آرایش روزانه شونه ... چقدر شباهت به جایی که ما از اونجا میاییم نه ؟!؟!؟!
رنگ زندگی رو اینجا دوست دارم ...
حالا در طی این حسهای شخصی و تطبیق اون با نکته های دریافتی من یه کشف مهم کردم...در بیشتر مواقع اگر کسی برامون مهم نباشه و دوستش نداشته باشیم و به قول قدیمیها خاطرش رو نخواهیم٬ رفتار و عکس العملهاش برامون مهم نیست ! از ته دل ازش دلخوری به دل نمیگیریم و در واقع این علاقه مندیمونه که برامون توقع و در نتیجه حساسیت به وجود میاره ! پس نمیشه انتظار داشت که آدم باید کم توقع باشه ! چون در اینصورت باید دوست داشتن رو کنار بذاره !
یادمه هر وقت با خواهر کوچیکه با دلخوری شکایت پیش مامان مخملی میبردیم میگفت:"واسه اینه که همدیگر رو خیلی دوست دارین !" و من همیشه فکر میکردم :"این مامانا هیچی نمیدونن... ما نه که هم دیگرو دوست نداریم که شاید از هم بدمون هم میاد ... اگه اینجور نبود که اینقدر بحث مون نمیشد..."
این حس دلگیری بارها تو زندگی افراد مختلف تکرار شد. و حالا میدونم که اگر روزی توقعم رو از کسی کم کنم و بی خیال همه رفتارهای خوب و بدش بشم در واقع دارم چشمم رو به روی علاقه ام به اون طرف میبندم !
همراه مخملی باید گواهی نامه رانندگیش رو تمدید میکرد. یک جای پارک جلوی اداره مربوطه خالی شد. قبل از اینکه من برای پارک کردن اقدام کنم پرید پایین و من هم راهنما و دنده عقب و ... تا ترمز کردم و در فکر اینکه ماشین رو خاموش کنم یا نه برگشت و پرید تو گفت:" تموم شد بریم... من که گفتم زحمت پارک کردن به خودت نده ...الان میام " !
هر دو مون متعجب از سرعت انجام کار یاد گواهینامه تمدید کردنهای ایران کردیم. این کار سه دقیقه هم طول نکشیده بود در حالیکه تو ایران ...
این چند خط را مینویسم که بگویم هستم و برگشته ام. خوبم و سپاس فراوان که به من این چند روزه سر زدید و سپاس برای اینکه همیشه به من سر زده اید !
راستش اینروزها تولد این کلبه مخملیه .به این فکر میکردم که چه بوده و چه شده. با اینکه عظمت دنیای مجازی را میدانستم باز هم تصور آنچه الان یافته ام برایم غیر ممکن بود. امروز مفتخر از پیدا کردن یک دنیا دوست نازنینم. هیچ چیزی به اندازه این به من نچسبید که در مهمانی وینیپگر های نازنین پیش از آنکه من حقیقی را بشناسند با مخمل بانو آشنا بودند.
سپاس از همه شما عزیزانی که در این یک سال شادیها و غمهایم را همراه بوده اید . میدانم که گاهی چنان دردمند روزگار بوده ام که به جای بخشیدن ساعتی خوش لحظه تان را بر هم زده ام . راستش دلم نمیخواهد اینطور باشد ! ولی نمیدانم چگونه است که اینجا خیلی وقتها حکم سنگ صبورم را پیدا میکند و همانطور که همراه مخملی گفت شاید در یک روز عادی آنقدر که اینجا غرغرانه نوشته ام تلخ به نظر نیایم . اصلا شاید همین نوشتنهاست که تلخیهایم را کمتر میکند.
نازنینان ٬همراهیتان باعث افتخار من است. یک دنیا مهر تقدیم حضور پرمهر همه مهمانهای این کلبه مخملی. چه آنها که افتخار دیدارشان را داشته ام و چه آنها که تنها مخمل این کلبه را میشناسند.
خوش به حال اون موقع ها که با در گوشی تعریف کردن جوکهای بی مزه شاد میشدیم ...اون وقتها که به ترک دیوار هم میخندیدیم...خوردن کیت کت و پاستیل از لحظات طلایی روزمون بود... دزدکی نگاه کردن تو خیابون میچسبید...اون وقتا که از مدرسه تا خونه نقشه کباب تابه ای میکشیدیم ...هر چند اگه قرمه سبزی به جاش پخته شده بود نیمرو و سالاد و غرغر جاش رو میگرفت ... اون موقع که یازده سالگی احمقانه ترین سن دنیا به نظرمون میرسید ... اون وقتا که از داشتن یه دفتر خاطره به قدر دنیا شاد میشدیم ...
راستی چه روزهایی بود... چقدر دنیامون کوچکتر بود... شادیهامون زودتر شکل میگرفت و غصه هامون به اندازه گم شدن جامدادی آهنرباییمون بود ...
نمیدونم چرا اینقدر تو گذشته ام ... نمیدونم اقتضای سنه یا غربت. هر چی که هست حالا میفهمم وقتی بابا مخملی میگفت :" قدر این روزهات رو بدون دخمل "
راستش بابایی اونا رو که ندونستم ...انگاری اینا رو هم دارم از دست میدم . باید فکری کنم.
پ.ن.۱ چند روزی نبودم . الان هم دیدم اگر ننویسم تا صبح خوابم نمیبره . ممنون از کامنتها و شرمنده از عدم پاسخ .
پ.ن.۲ مسافرت کاری و مسئولیتی بود. در واقع داوطلب همراهی یک گروه از دختران مهاجر برای یک سفر چند روزه شدم. شاید بعدا بیشتر در موردش نوشتم . فقط اینکه تمام سفر یاد اون قایق دانش آموزهای تهرانی بودم که چندین سال پیش تو دریاچه پارک شهر غرق شد. باز هم دلم واسه خودمون سوخت .
پ.ن.۳ باز هم دارم میرم سفر. نا خواسته و عجیب غریب جور شد . ولی مطمئنم خوش میگذره ! قرار بود صاحبخونه مهمان ما باشه ولی در آخرین لحظات برعکس شد
صاحبخونه های طفلکی من کلی ذوق دیدنتون رو دارم ... سه سالی شده از دیدار قبلیمون ...شایدم چند روزی بیشتر ... کلی ذوق زده ام الان ! میدونم این چند روز از همون روزهایی میشه که بعدها میگم خوش به حال اونروزها !
آقاهه نه که تو پرورشگاه بزرگ شده بود٬ به هیچ کس اطمینان نداشت .
یه پلیس خوب بود.
پلیس خوبه نتونست کاری کنه ...
آقای خوب خوشگل بی اعتماد گیتار زن هنرمند مهربون مرد !!!!!!!!!!!!!
جمله آموزنده فیلم "گفتم هیچ مشکلی با اسلحه حل نمیشه "
گلزار جان ...عمو ....خوشکل خان ...هنر مند جان ...شما برو همون مدل باش یا به موسیقیت بچسب....یا به قول خودت همون معارف کنکور تدریس کن بلکه بچه مدرسه ای ها به عشق شما یه بار هم شده معارف رو از ته دل یاد بگیرن! برای پس فردای کنکور و امتحان استخدامشون و دنیا و آخرتشون خوبه !
مخمل جان ...بانو ....شما هم عوض تماشای این خزعبلات و فحش دادن به خودت برای وقت تلف شده بشین کارات رو انجام بده ....اصلا بگیر بخواب....هر کاری میکنی بکن ولی فیلم آشغال نبین !!!!!!!!!!!!(چرا شکلک عصبانی پیدا نمیشه !!!!!عجبا !!!!)
