تبليغاتX
مخمل
مخمل
یه روز نه چندان خوب!
نمیدونم برای شما هم اینجوره... وقتی سر یک موضوع نه چندان بزرگ بحث یا صحبتی پیش میاد و بعد همه روز آدم به خاطر اون به هم میریزه!

بعد از مدتی امروز رو تعطیلی گرفتم تا به کار عقب افتاده تزم برسم . آقای همراه طبق معمول یک لیست بلند بالای تلفن برام فرستاد که حالا که ساعت اداری خونه هستی این کارها رو هم انجام بده!چند دقیقه بیشتر نمیکشه و همیشه این چند دقیقه حد اقل نصف روزم رو میگیره!

یکی از این کارها زنگ زدن به شرکت حمل و نقل و خدمات مشترکین یکی از شرکتهای زنجیره ای بود که ما هفته گذشته ازش خرید داشتیم و آقایونی که بسته مربوطه رو آورده بودند گل و لای رو به داخل خونه آوردن و در عین حال وسیله مربوطه رو هم تا حدی گلی کردن!

واقعیت اینه که یک روز بد و بارونی بود و اگه خودمون میخواستیم این کار رو بکنیم از این هم بدتر میشد و خوشحالم که برای حمل و نقل با شرکت مربوطه قرار مدار گذاشته بودیم .ولی خوب باز هم همه چی خوب نگذشت و کثیفی همه جا رو گرفت و جنس نو هم که با گل آمد و مستقر شد.  

امروز بعد از چند روز فرصت شد که زنگ بزنم و بگم داستان از چه قراره!

برای بچه هایی که این ور دنیا نیستن بگم که بر عکس ایران اینجا خیلی به رضایت مشتری اهمیت داده میشه. با همچین شکایتی بدون چک و چونه معمولا یا وسیله مربوطه رو به هزینه حمل و نقل خودشون تعویض میکنند یا مبلغی به عنوان جبرانی برمیگردونند. بنابراین بسیاد متداوله که مشتری مشکلش رو با شرکت مربوطه درمیون بگذاره!

من هم زنگ زدم تا مشکل حمل و نقل و گل آلود کردن خانه و موکت و در نهایت تحویل شدن وسیله کثیف رو به اطلاعشون برسونم .

فرد مربوطه که قطعا از لهجه من فهمید خارجی هستم برخورد بسیار بدی کرد و گوشی رو روی من قطع کرد! من زنگ زدم و در نهایت مدیر شرکت اصلی تمام تلاشش رو برای بهتر کردن روز من کرد! ولی حال بدی بهم دست داده که نمیتونم توصیفش کنم!

از یک طرف معمولا آدمی هستم که اگر کسی روز بدی داشته باشه من روزش رو خرابتر نمیکنم و اون نفر بی ادب اول شاید به خاطر اون با من رفتار ناشایست کرده که امروز رو به هر دلیلی خوب شروع نکرده! از طرف دیگه  تو اینجور مواقع حس میکنم فقط و فقط به خاطر خارجی بودن ماست که بعضی چنین رفتارهای نادرستی میکنند!

خلاصه تا اینجا جلو رفتم که داستان رو به مدیر مربوطه ٬که حتی نتونست کارمند خاطی رو پیدا کنه چون گزارشی در فایل من نگذاشته بود و منم وقتی اسمش رو پرسیدم گوشی رو روم قطع کرد و نمیدونستم اسمش چیه ٬ گفتم! میتونم با در نظر گرفتن ساعت و تاریخ در نهایت طرف رو پیدا کنم و به جرم تبعیض نژادی یه گوشمالی اساسی بهش بدم .ولی نمیدونم واقعا باید این کار رو کرد یا نه! چون آدمی در موقعیت شغلی اون یه کارمند ساده با ساعتی ۱۰-۱۲ دلاره که خودش هم شاید هشتش گرو نهش باشه!

خلاصه به قول اینجایی ها:

I am really having a bad day!

از اون روزهایی که قلبم فشرده است و یه حس بد غربت بهم دست داده! در عین حال میدونم تو ایران بدتر از اینش ممکنه سرم بیاد!

میدونم مساله شاید خیلی هم مهم نباشه و برای آرامش خودم باید ازش بگذرم ...هر چند از بس عصبی شدم و حرص خوردم که از سر درد و اشکی که همینجوری میومد پایین و وقت تلف شده و روز خرابم که بگذرم همون موقع دستم رو هم زدم به بالای فر و یه نقطه بی پوست گزگزی الان شده نتیجه اش! ولی به کل ماجرا و موقعیت خارجی بودن و لهجه دار بودن و اتفاقهای ریز و درشت دنیا که فکر میکنم بازم حرص میخورم و موندم بین دو راهی احساس دلسوزی و حالگیری...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن.۱ ببینم تونستم حالم رو توضیح بدم ؟ تازگی ها فکر میکنم هر چی سعی میکنم منظورم نمیرسه! البته این مال کلبه مجازیم نیست! بازم یه حس درونی تو دنیای واقعیه که در نهایت میدونم به اینجا هم منتقل میشه!  این روزها حرف نمیزنم که هیچ چیز اشتباه برداشت نشه! ولی بازم نمیشه جلوی سو تفاهم رو گرفت.

پ .ن.۲ از شرکت مربوطه همین الان تماس گرفتن . گفتند که ده درصد قیمت پرداختی رو به عنوان خسارت به حسابم بر میگردونند و در ضمن هر وقت که تونستم به فروشگاهشون برم و یک اسپری تمیز کننده که خودشون برای تمیز کردن مدلهاشون به کار میبرند به من خواهند داد برای تمیز کردن و پرسیدند آیا تونستند قسمتی از ناراحتی من رو جبران کنند! خوب طبیعتا روز خراب شده من بهم برنمیگرده و بدون این هم چونه و اعصاب خردی هم احتمالا قرار بود همینطور جبران بشه ماجرا! و من هنوز با نکات بالا تو ذهنم درگیرم! . 

پ.ن۳. دلم نمیخواد خیلی زندگی خانه و خانواده قاطی این ماجرا بشه! دلم نمیخواد قاطی وبلاگم بشه ...ولی در عین حال نمیخواهم کامنت همراه هم نادیده گرفته بشه! تفاوت نگرش ما اول بار نیست که اینجا میاد ...آرامش (!) دادنهای همراه هم اول بار نیست که میاد! همیشه من شلوغ کاری میکنم و ...!( مراجعه شود به کامنت ۴)  

نمیخوام قهر کنم ... نمیخوام بگم موضوع بزرگیه ... ولی اینا فقط نشونه هایی از لحظاتیه که نیاز به آرومتر شدن دارم درحالیکه بعضی حرفها بیشتر نمک روی زخمه ! و این لحظه ها تو هیچ زندگیی کم نیست و در زندگی ما هم ... اگه دوستی کامنت بده شلوغش نکن قابل قبوله و ناراحت کننده نیست! ولی کسی که حساسیتهای آدم رو بعد از این مدت میشناسه ...

شاید وقتشه که در اینجا رو تخته کنم ! میخواستم یه جا حرفهایی رو که شاید تو خونه شلوغ کاری به نظر بیاد رو خالی کنم تا آرامش پیدا کنم ...حتی یک درصد اون حرفها رو هم تا حالا ننوشتم ...ولی اگر اشاراتی هم بوده همیشه جواب این بوده! شاید از روز نه چندان خوب باید برسم به روز بد....

شاید مثل پروانه به مرخصی احتیاج دارم ...شاید هم باید دل بکنم از نوشتن ! فعلا نقطه !!!!

?مخمل بانو | در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 22:44 | پیوند  | 

افکار یه آدم معمولی :-ا
۱ـ یکی دیگه از روزهای معمولی یه آدم معمولی!

و آخرش یه روزی که آدم معمولی میره تا اعضای وجودش به چرخه طبیعت برگرده و شاید دوباره یه جوری برگرده به تن یه آدم معمولیه دیگه! این آدم معمولی درگذشته خیلی به یاد آورده بشه به وسیله اطرافیان محدودشن و بعد هم از خاطره ها پاک میشه !

همیشه دلم میخواست که معمولی نباشم ... ولی از اونی که فکر میکردم هم معمولی ترم ...

۲-فیلم آیریس رو دیشب تا نصفه دیدم . امشب احتمالا تمومش میکنم . ته دلم لرزید! توی ترس از آینده غوطه خوردم ! البته گاهی فکر میکنم با شرایطی که من دارم لازم نیست نگران این پیری کوری ها باشم ! نمیدونم ...  تا آخرش که دیدم اگر فرصتی شد میام و یه پی نوشت میذارم !

۳- از وقتی سر کار جدیدم رفتم چیزی ننوشتم . همیشه دلم میخواست تو یه ان جی او کار کنم ! خوشحالم . حالا مشغولم . سر فرصت بیشتر خواهم نوشت. شاید این کار باعث شه از این همه معمولی بودن خودم کمتر بدم بیاد! بشم یه آدم معمولی که واسه آدمای معمولی دیگه یه کم مفیده!

۴- یه نوستالژی هم بگم بعد برم  هیچکدومتون اون آدامسهایی که توش یه تصویر با یک ضرب المثل میومد رو یادتونه؟ عاشق ضرب المثلهاش بودم و کلی از بابا و دایی و خاله و مامان میپرسیدم این یعنی چی اون یعنی چی ؟بعد از هر اکتشاف هم  احساس کسب دانش شدیدا من رو فرا میگرفت! ولی غافل از اینکه با همه وجود معنی ها رو درک نمیکردم! اخیرا بعد این همه سال بعضی از اون ها آنچنان برام معنی پیدا میکنه که احساس آدم بزرگی بدجوری میگیردم ! همیشه گفتم دوست ندارم آدم بزرگ باشم ! ولی انگاری گریزی نیست و باید بزرگ شد!  امروز با شعری٬ که نمیدونم مال چی بود و کدوم برنامه بود (حتما بچه هایی که ایرانن میدونن ) با صدای "مرتضی احمدی" عزیز که همیشه من رو به کودکی و نوارهای قصه ام میبره و پینوکیو رو به یادم میاره٬ یاد ضرب المثلها افتادم . داشت میخوند:

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !

یادمه معنی  این رو شوهر خاله جانم برام توضیح داده بود و منم پام ر تو یه کفش کرده بودم که اگه یکی بخواد انبارش رو آتیش بزنه ما نباید بذاریم !!!! و حالا ....

?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 5:24 | پیوند  | 


دوست جونای مهربونم . نمیدونم به چه زبونی از تک تک تون واسه تبریکها و محبت هاتون تشکر کنم . وظیفه بود به تک تک کامنتها جواب میدادم و تشکر مینوشتم . ولی اینقدر شب و روزم تند تند میگذره و شلوغ که خودم هم نمیفهمم هفته کی تموم میشه!

باز هم یه دنیا ممنونم و به یاد همه تون هستم !

در اولین فرصت میام به همه سر میزنم و پست تازه مینویسم . راستش پست از قبل نوشته شده دارم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواد از اونها بگذارم.

خوش باشین

 

?مخمل بانو | در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 7:14 | پیوند  | 

رنگهایت تصور آینده را از من میربایند!
به همین زودی باز هم اینجایی...

و آنچنان دلفریب و رنگارنگی که به سختی میتوانم باور کنم بعد از تو چطور خواهد بود!

همراهت خاطره های خوب و بد زیاد است ...

ولی آنچه هستی و میبینم چنان مرا میفریبد که بدها را به باد وزانت مسپارم و تازگی حضورت را با همه وجود میبلعم .

هر روزت به یک رنگ و آسمانت تا بی نهایت میکشاندم.

راستی چرا اینقدر زود میروی ؟

هنوز فرصت نکرده ام هزاران رنگت را بشمارم ...

و قبل از آنکه به خود بیایم سپیدی مطلق اینجا را فرا خواهد گرفت ...

حالا فکرش را نمیکنم ...

میروم تا رنگی ترین برگهای دنیا را بر درختان ببینم . میروم تا استقامت آخر درختان را برای حفظ آنچه دارند را نظاره گر باشم .

گاهی فکر میکنم پاییز بلوغ رنگهاست که بعد با سپیدی طبیعت به کهنسالی و زوال پای مینهد و بعد تولدی دیگر !

رنگهایت تصور آینده را از من میربایند!


پ.ن.۱حقش پی نوشت نیست . ولی یکی دو پست اخیر و تقارنشان با آنچه اکنون مینویسم باعث شد که چند روزی دیر کنم . و حالا...!  شاید روح پاییز در کلبه ما باشد. غیر از من که دختر تابستانم دو اتفاق دیگر کلبه مخملیمان پاییزیست. کاش مثل پاییز شهرمان تا دلمان را برد پر نکشد و نرود!

هفت سال گذشت. وارد هشتمین سال شدیم . گاهی از این همه سال که بر ما گذشته در شگفتم و فکر میکنم لحظه ای بیش نبوده. بعضی وقتها هم وقتی به عقب و داستان های زندگیمان مینگرم فکر میکنم بیست سال هم برای این همه تجربه و بالا پایین شدن کم است.

هفت سال پیش وقتی هنوز بین نوجوانی و جوانیمان مردد بودیم دست در دست هم و تنهای تنها همراه هم آغاز کردیم با هم بودنمان را .راستی آن بی کله گی مال آن روزها و آن سن و سال بود . اگر میگذاشتیم بالغ تر شویم شاید اینقدر جراتمان زیاد نبود! چطور جرات کردیم پا به این جاده پر پیچ و خم و سرا شیب بگذاریم ...بی آنکه مجهز به ابزار لازم باشیم ؟ ولی خوب است که اینقدر شجاع بودیم نه ؟

 حالا مثل آدم بزرگها شده ایم . عشق و عادت را به هم پیوند داده ایم و به قدر دنیا گردیمان تجربه برچیده ایم . روزهای بد و خوب همه رفته اند و مثل همیشه بدها برایم گذشته اند و خوبیهای با هم بودنمان برایم جلوه گر است. از همراهیت خوشحال و خوشبختم آرزو دارم این حس مستقل از زمان و مکان باشد.

پ.ن برای پ.نروز اول مهر برای من یک رنگ دیگر هم دارد. روزیست که من و همراه مخملیم به کلبه مخملی مان رفتیم با یک دنیا امید و آرزو. مسیر عجیبی را طی کردیم ...عجیب تر از آن برای من آغازش بود... ولی امروز که به عقب نگاه میکنم و بعد به حال مینگرم٬ خوشحالم. آرزو دارم این شادی پایدار باشد.

 

?مخمل بانو | در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:6 | پیوند  | 

چه حقی از وطن دارم ؟ چه چیزی به من توهین است ؟
همه جا این روزها صحبت از معجزه هزاره سومه !!! این بار هاله نور نبود که ملت ما را ممتاز میکرد بلکه رفتار و گفتار  زیبای مستر معجزه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

چند روزیه با خودم کلنجار میرم که هیچی نگم .همه دارن میگن و مینویسن ...یه نوشته تکراری چه فایده داره ؟؟؟ ولی دیگه دارم خفه میشم !!!!این چند کلمه هم از من نادان !

 من یکی که نه به ایشون رای دادم و نه هیچ وقت در مجموعه افراد منتخبم قرار میگیرن . دور و برم هم از مجازی و واقعی حتی یک نفر رو ندیدم که ایشون رو حمایت کنه و طرفدارش باشه! دروغ چرا ...گهگاهی هودر کلماتی حمایت آمیز میپرونه ! که نه قصد بحث دیدگاهاش رو دارم و نه اصلا من سیاسی نویسم . پس با توجه به نگاه به اطاف دور و برم اینا رو میگم و به هیچ وجه قصد توهین به عقاید دیگران رو ندارم!

اینجانب به عنوان یک فرد بسیار معمولی که البته ادب و دو دو تا چهارتا سرش میشود اعلام میدارم که به هیچ وجه از جانب جناب بالینگر مورد توهین قرار نگرفتم .وجود معجزه هزاره سوم و بیان و گفتار اوست که توهین به من است ! اصلا اشاره هایی که به شخص آقا شده چه ربطی به ملت دارد ! اصلا چه کسی گفته که حکومت و دولت همان ملت است !؟!؟!؟

البته شاید هم که از ماست که بر ماست ! قهر و توجیه به دلخواه هر موضوع بدون تطابق آن با واقعیت و منطق و فقط و فقط حرفهای خود را شنیدن و گوش را به هزار و یک بهانه به روی حرفهای طرف مقابل بستن و بعضا اگر هم کلامی شنیدی که به مذاقت خوش آیند نیست در آن سفسطه کردن جوری که اصل جریان گم شود و زشتی عمل گوینده را برساند در خیلی از افراد است. اما آنچه دردناک است این است که" کسی که آنچه خوبان همه تک تک دارند او یکجا دارد" شده نماد یک ملت و هر سال هم تشریفشان را به کشور مستکبر ایالات متحده میبرند و در حضور جهانیان  خود گویند و خود خندند و احساس هنر و ارشاد هم ایشان رو فرا میگیرد و نه حاضرند چهار کلمه انتقاد بشنوند و نه حاضرند قبول کنند مشکلی وجود دارد . الهی صد هزار مرتبه شکر هم که روز روشن رو میگویند شب!

و جالب اینکه حق میزبانی را به جا نیاورده میخواهد که حق میهمان بودنش را رعایت کنند ...هر چند من معتقد به از بین رفتن حقی نیستم ! رئیس محترم جمهوری ما خود میداند و خوب هم میداند که اگر دانشجو و روزنامه نگار بگوید صدایش به راحتی خفه میشود ! درد ایشان و همفکرانشان اینجاست که نمیتوانند رئیس دانشگاهی از کشور شیطان بزرگ را گوشمالی دهد !

و کلام آخر اینکه ایها الناس ! رئیس جمهور یک ملکت نماد آدمهای آنجاست . به خدایی که همه شان قبول دارند قسم که حضور این بنده خدا در سازمان ملل جلوی تمامی کشور ها و بعد عکسش در همه مجلات و روزنامه های پرخواننده دنیا به من توهین است! بابا ...آخه رئیس جمهور هیچی هیچی نداشته باشه باید فیزیک مناسب داشته باشه! حالا اگه فیزیک و قیافه من نوعی خوب نیست با طرز آرایش ریش و نوع لباس پوشیدنم و استایل حرف زدن و حرکتهای حین صحبتم نباید اونرو خرابتر کنم !!!!!!!!!!!


پ.ن.۱ اینور دنیا مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی به سادگی پره از انتقادات جدی و طنز گونه از روسای مملکتشون! حتی گاهی در غالب و شکل و شمایل حیوانات مختلف و کارتونهایی که حماقتهای روسای مملکتشون رو نشون میده ! حالا چه در صدی هم نقد صریح وجود داره بماند ! پس اینجا دائم در حال توهین به خودشون هستند این احمقها!!!!! وگرنه آدم باید بسوزه و بسازه و صورتش رو با سیلی سرخ کنه که کسی نفهمه در درون چی میگذره! نه؟!؟!؟ دوره انتخابات بعدی هم همون آش و کاسه قبلی !!!

پ.ن.۲ همینجوری یک دفعه یاد فیلم آخرین پادشاه اسکاتلند افتادم !!! 

پ.ن.۳ گوشزد بهتر از من بحث رو باز کرده و تحلیل نموده اند! البته با نهایت احترام به همه دیدگاههای مخالف بنده عرض میکنم که همچنان اعتقادم بر این است که آقای معجزه دارای سطحی فکری کوتاه وبوده و هرگز نمیتوانم باور کنم که تحصیلات و دید آکادمیک دارند! چرا که اگر کسی ذره ای قوه تحلیل آموخته باشد خیلی از سخنان ایشان را به زبان نمیراند و اعمال ایشان را انجام نمیدهد! و به بیان بالینگر ایشان در چشم من هم بی سواد و دیکتاتور میباشند! بحث تنها این است که یکبار هم شده یکی به هر علت سیاسی یا ... در ملع عام به روی اینها آورد "خر فرض کردنها" یشان را!!! و اینبار از خفه کردن صدا خبری نیست!

?مخمل بانو | در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 18:21 | پیوند  | 

وطن

پیش گفتار: تمام روزهایم شده پرواز در کوچه باغ خاطره . راستی من از اینجا هم خاطره دارم ؟ گاهی اینجا آنقدر غریبه است برایم که فکر میکنم خاطره ها اینجا شکل نمیگیرند.

یکی بود. یکی نبود. روزی دخترکی نخواسته و ندانسته یه گوشه از این کره خاکی متولد شد. نه انتخابی داشت که چه شکلی باشد و نه میدانست و میتوانست بداند که اهل کجاست. همان ماههای اول ورودش به دنیای تازه بدون خواست و نظر و توانایییش در اطرافش همانجا که بعدها به عنوان کشور و وطنش به او معرفی شد٬  تحولاتی رخ داد که زندگی نا خواسته او با آنها گره خورد.

دخترک در دنیا و مکان ناشناخته و ناخواسته بزرگ میشد و به مرور زمان مفاهیمی را می آموخت. گاهی دچار تضاد عجیبی میشد. تضاد دنیای دوگانه حریم خانه و بیرون از خانه ! ولی با همه تضادها یک آموزه ثابت بود. اینجا کشور و وطن او بود!

وقتی دخترک توانست دست راست و چپش را تشخیص دهد فهمید که سایه جنگی مخوف آنجا را  

?مخمل بانو | در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 19:24 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com