سر شب صحبت از کشف ژن سخاوت در آدمها توسط محققان اسرائیلی بود. بعد رشته افکار رو فرستادم به روزی که دنیا به جایی برسه که بشه گفت مثلا این تعداد کارگر ساده نیازهست که هرگز نباید فکر کنه دنیاش بزرگتر از کاریست که میکنه. این تعداد مدیر٬ این تعداد آموزگار٬این تعداد پزشک٬ و در نهایت این تعداد جاسوس و این تعدادی رذل شکنجه گر!
ختما نیاز به شکنجه گر و جلاد و ظالم و حکم فرما و خشن و جاسوس و حتی احمق هست . چون بالاخره یکی از طبقه کارگر ژنش جهش میکنه و میخواد هم گروههای خودش رو بیدار کنه . هر چند اینقدر هم پالکی هاش درکشون پایینه یا بهتره بگم قراره پایین باشه که به همین راحتی بیدار نمیشن. اصلا دنیاشون همونقدره . حتی خودشون یاغی رو میسپرن دست جلاد.
و حالا دارم فکر میکنم الان که ژن ها هنوز طبیعی کار میکنند کجاییم . هر کدوم آدمها دنیاشون چقدره . چقدر اطراف رو می بینند. به چی مینزند و دنبال چی هستند.
حال و هوای تماشای فیلم ملکه انگلیس مغزمون رو تحریک کرده. واینگونه است که بحثمان میکشد به داشتم داشتم حساب نیست . دارم دارم حسابه.
راستش به همراه مربوطه گفتم دلم میخواهد از بحثمون بنویسم. ولی میدانم که حسابی مورد شماتت قرار میگیرم. نمیدانم حدسم درست است یا نه. برای همین اول این نوشته را نوشتم و ثبت نشده ذخیره کردم تا بعد از نوشتن و خواندن نظرات شما در وبلاگ نمایشش بدهم. قول خانومانه به خودم و شما که نتیجه هر چه باشد این نوشته ها را بعدش بگذارم.
پ ن ۱ هر چند مشتری های این خانه کم شدند و حالا یا درد از عدم پینگ در بلاگ رولینگ است یا اینکه بس صاحبخانه بد پذیرایی کرده کسی قابل نمیداند بیاید به میهمانی!!!!!بلکه هم هر رفت آمدی دارد!!! جان شما از این حرفها اینجا نداشتیم . ما بچه داریم ...شما تشریف بیاورید
پ.ن.۲ اصلا هم کتک نخوردم . چرا؟؟؟؟؟ البته اگه غضنفر و بعدش یکی دو تا نظر مخالف نبود من دق میکردم از این پیش بینی غلط ![]()
پ.ن.۳ از این به بعد کما بیش جواب کامنتها رو زیرشون میدم .....باشد که به میهمنان عزیز خوش بگذرد .
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
بهتره بگم گمونم طبق عادت جهان سومیم امروز و امشب دنبال راهی برای بهتر ساختن و درمان جامعه میگشتم . آخرین سوالی که بعد از نقد "میم آنه " دنیا برام پیش اومد رو اول میپرسم :
به نظر شما این شکم سیره که باعث فوران نظرات میشه یا گرسنه ؟؟
بهتره بگم چی شد به این سوال رسیدم :
آن قدر که جهان سومی های مظلوم از سیاست کشور خودشان و سایر نقاط دنیا به خصوص جهانخوارانی (!) چون انگلیس و امریکا میدانند٬ یا شاید هم دور از جان شما ادعا میکنند که میدانند ٬ مردم دنیای (!) اول میدانند؟
مثلا چند درصد ساکنین امریکا از کاندیداهای ریاست جمهوریشان و ایده هایشان و وابستگیهاشان میدانند. اصلا چقدر برایشان اهمیت دارد؟
در همین کانادای خودمان! بیشتر مردم فقط از لابلای بحثهای کاندیدهای احزاب مختلف دنبال این هستند که چه بلایی سر درآمد مالیاتی و سیستم بهداشت و کمکهای دولتیشان می آید. درصد کمتری سیاستهای خارجی را لحاظ میکنند و بعد هم همه از ذهنشان میرود. این مدیاها هستند که بر سر خود میکوبند و اگر کوچکترین خبطی از کسی سر بزند در بوق و کرنا میکنند و مردم عادی هم " آه خدایا"یی سر میدهند و کمتر از چند ساعت بعد عادیتر از همیشه زندگی میکنند. ده بیست نفری هم گاهی یک تظاهرات آرام صلح برای خالی نبودن عریضه به پا میکنند . ولی در مجموع بساط "هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش" به پاست! نهایت اتفاق دور و برشان یازده سپتامبری است که بعد از همه تلاشهای صلح دوستانه فعالان صلح جو٬ تروریستهای جهان سومی و بعضا ایرانی را مسئولش میدانند.
از خیلی هاشان هم بپرسی زبان کشور ایران چیست میگویند عربی ! تو خود بخوان حدیث مفصل ...
از طرف دیگر وقتی دغدغه نان نداری و میتوانی همه جنبه ای را ببینی و قید مذهب و سیاست هم دست و بالت را تنگ نکرده دیدت بازتر است یا وقتی گرسنه ای و اطلاعات اطرافت کانالیزه شده و وقتی دغدغه نان و آب گلویت را میفشارد؟؟؟؟( البته این پارادکسی بود که برایم بی جواب ماند!)
حالا در کشور دنیای سوم گل و بلبلمان! همه مان نه تنها سیاستمدار و اقتصاددان و جغرافی دان و همه چی دانیم که در جمعهامان ٬حتی جمع دو نفره خانه ما(هر چند بیرون از کشور گل و بلبل) ٬همه مشکلات دنیا را هم حل میکنیم. و الحق و الانصاف تا فیها خالدون کاندیداهای انتخابات دوره آتی ریاست جمهوری امریکای جهانخوار را هم میدانیم . باید هم بدانیم. وقتی صلح در کشورمان در رابطه تنگاتنگ با حسین اوباما رنگین پوست یا هیلاری خانم یا هر ننه الیزابت (به جای ننه قمر) دیگر است٬ چه چاره از اینکه بدانیم چه بر سرمان قرار است نازل شود!
خلاصه که در یکی از این خلسه های حل مشکلات دنیا امشب داشتم قصه هم میهنان عصر حاضرم رو با یک مثل کوچک از زندگی مهاجری مقایسه میکردم. راستش بحث از نازیدن به پیشینه تاریخیمان شروع شد. از اینکه چه بودیم و چه داشتیم. (چماقها آماده...گمانم کتک مفصلی در انتظارم است!)
راستی چرا اینقدر به پیشینه دوهزار و پانصد سال پیش مینازیم؟؟ اگر خیلی باحالتر باشیم بوعلی و ابو ریحان و خیام را هم یاد آور میشویم. راستی یک چند تایی شاعر هم داشتیم. مگر بقیه چه داشتند. گویا تمام آن مدت ما بودیم و ما ...نه تمدن مصر و یونان و آزتک بود و نه بعد از آن نویسنده ای نه روشنفکری و نه دانشمندی در سایر نقاط دنیا...
راستی مگر نه اینست که هر چه از دارندگیهامان کم میشود به داشتندگیهامان اضافه.
در جمع مهاجری یا تبعیدی یا شکم سیری جهان اولیمان روزهای اول همه با گذشته هامان مینازیدیم. هر چه از آن روزها دور میشویم اگر به دارندگیمان اضافه تر شده باشد که هیچ و گرنه همه داشتندگی را میچسبیم و شکر خدا که هر چه آدم دارا و تحصیل کرده و پدر و پدرجد پولدار است اینجاست!!! همه آنچنان بچه شاهند که فکر میکنی پس این آخوندزاده ها و رعیتها از کدام کره خاکی هستند. ظاهرا همه مانده اند در دنیای سومین!!!!
و بازهم یک خلاصه دیگر ... کارمان شده به گذشته نازیدن و خود را داناترین موجودات کره خاکی دانستن ... همین برای اینکه غافل شویم چه میتوانیم باشیم کافیست!
پ.ن بنده به هیچ وجه نمیگویم که مفتخر به نامیان و مشاهیر گذشته ام نیستم . ولی نباید با یاد گذشته حال را به فراموشی مطلق سپرد و در آن غرق شد...
پ.ن. ۲ خیلی هامان میگوییم هوش ایرانیها را هیچکس ندارد. نه که بخواهم ناامید کنم خودم و بقیه را ...ولی نگاهی به این تحقیق بیندازید . ایران کشور ۵۷ از لحاظ بهره هوشیست. در این تحقیق وابستگی بین سطح IQ و ثروت ملل بررسی شده. در واقع وابستگی میزان متوسط آی کیو و درامد خالص ملی بررسی شده. البته میتوان به کار آماری گیر داد و گفت نمونه برداری مشکل دارد و به قول ما تورش دارد ! نه؟؟؟
دلم نیمخواد غرنامه بنویسم... ولی...
همه وجودم ملول از دیو و دد انسان آرزو میکرد و حالا میبینم یه فرشته کنارم دارم ...
خواستم بگم بهترین همراه دنیا درسته که خیلی وقتها من رو ساپورت نکرده ...وقت مسابقه قایقرانی و کار هنری و رانندگی و خیلی چیزهای دیگه همراهم نبوده...یا مثلا بعضی وقتها خلاف انتظار و عجیب غریب عمل میکنه ...ولی حالا که گرگها به روحم چنگ میزنند من رو محافظت کرده و میکنه ...
از حمایتت و همراهیت ممنونم ... هیچ کس نمیتونست تو این شرایط مثل تو درکم کنه و همراهیم کنه ...
جبران کنیم آقای همراه..............
پ.ن. نمیخواستم اینرو پابلیک بنویسم ...ولی من که گاه گاه غری از همراهم میزنم باید از بزرگترین همراهیش بنویسم .
پ.ن.۲ فقط اینو بگم شاید همه این برنامه ریزی ها برای دریافت نتیجه عکس بوده ...ولی واقعیت اینه که گوش شیطون کر بیش از هر وقت دیگه ای قدر نعمت رو هر دومون میدونیم !!!
پ.ن۳. کد خصوصی برای همراه: همه این سالها این حمایت رو یک جا دیگه ازت میخواستم ... اون گذشته ها رو به همه این روزها بخشیدم ......
اما داستانهای رادیو ...
چند وقت پیش تیم فوتبال ولایت ما راهی فینال مسابقات شد. بازی در اونتاریو برگزار میشد. برنامه صبحگاهی صحبت از یک پروژه خیرخواهانه میکرد. اینکه چند کودک سرطانی که امید زیادی به زندگیشان نیست به یکی از آرزوهاشون برسند. خیلی ها داوطلب شدند و پول جمع کردند و یک هواپیمای خصوصی بچه ها را به اونتاریو برد برای تماشای بازی فینال ایالتشان. خوشبختانه بچه ها شاد از پیروزی تیم ولایتمان(!) برگشتند.
وقتی شب مصاحبه تلویزیونی با این بچه ها را دیدم نمیتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم . یک حس غم و شادی همراه هم ... شاد از این همه همکاری ...از اینکه بچه ها نگاهشان میخندید ...غمگین از بیماریشان ...غمگین از این همه بچه در این دنیا که آرزوهایشان خیلی کوچکتر از این حرفهاست ولی برایشان دست یافتنی نیست. در نهایت غمگین از اینکه طبق معمول نمیتوانم کار زیادی برای دنیای اطرافم بکنم.
داستان بعدی...
روزهای نزدیک کریسمس همه حال و هوای کمک به همنوعان را دارند. حسی شبیه به شب های عید خودمان . البته و صد البته که نیازمندان کانادایی قابل مقایسه با نوع جهان سومیش نیستند. ولی قشنگی موضوع این بود که چطور هنر را برای این منظور به خدمت گرفتند.
یکی از کارهای جالب این بود که هنرمندان و نقاشان شهر تعدادی کارت تبریک کریسمس و سال نو رو طراحی کردند. در ساعت حدود ۸ تا ۹ صبح افراد میتونستند از وبسایت رادیو کارتها رو ببینند روی آنها قیمت بدهند و در نهایت کارت به فردی که بالاترین قیمت را پیشنهاد داده بود فروخته میشد. این کارت در نهایت قرار بود به دوست یا عزیزی هدیه شود و در آمد حاصله برای خانواده های بدون درآمد صرف شود.
خبر دیگر از خواننده معروفی میگفت که ۲۴ ساعت بدون وقفه در خیابان کنسرت اجرا کرده که پولی که مردم داوطلبانه بابت کارش میپردازند را برای کشورهای آفریقایی بپردازد. ظاهرا استقبال خوبی هم از کارش شده بود.
همه اینها رنگی دیگر بر زمستان سپید بود و هست.
وقتی تو تورنتو با پاکستانی ها بیشتر آشنا شدم برام خیلی عجیب بود که زمانی یک زن رو به عنوان نخست وزیرشون انتخاب کرده باشند. پاکستانیها اکثرا درجه دگمیشون خیلی خیلی بالاست.
امروز صبح وقتی صفحه یاهوم رو باز کردم چند دفعه تیتر خبر رو خوندم . احساس بدی بهم دست داد . اینقدر بد که انگار یه نفر که توی کشور خودم طرفدار سیاستهاش باشم این بلا سرش اومده باشه. و نا خودآگاه فکر کردم بالاخره طاقت نداشتند یک بار دیگه یه زن رو راس قدرت ببینند. شاید هم واقعا هنوز به بلوغ دموکراسی نرسیدند! و قبل از اینکه هرگونه رایی تعیین کننده باشه کاندیدای احتمالی رو از بین میبرند.
برای من بی نظیر بوتو یک زن متجدد و قابل احترام بود و هست. ![]()
با آرزوی روزی که به راحتی توان قبول رقابت سالم و دموکراسی رو داشته باشیم. روزی که اقلیت صاحب اکثریت قدرت نباشند.
با آرزوی صلح برای همه دنیا ...
یه نگاهی به پنجره تاریک رو برو میکنی و سفیدی برف بازم یاد آوری میکنه که رنگ غالب شده ...هنوز حتی زمستونم نیومده! درختای بی برگ و خواب .زمین سفید و جاده خاکستری و گل آلود.
آقای همراه میره ماشین رو استارت میزنه و باز میپره تو خونه و تو تند تند لباس میپوشی و غذا ها رو تو کوله ها میکنید و معمولا صبحانه نخورده میرین تو ماشین یخ یخ !!! البته یه کم از یخ یخی در اومده!
تو همین فاصله خورشید کم کمک طلوع میکنه . خوب اینم خودش نعمتیه ...تماشای طلوع ...راستی که چقدر من بی رحمم ...خورشیدم حق داره گاهی دیر بیدار شه نه ؟؟؟؟:-)
قبل از رسیدن به پل دانشگاه یاد رودخانه روان شهر میکنی و از ترافیک اول صبح زیر لب غری میزنی...آخه نگران دیر رسیدنی. آقای همراه هم دنبال یه سی دی و مشغول...یه دفعه میگه شیشه رو بشور ...میگی :آخه رد آب میمونه و یخ میزنه و جلوی دیدم رو میگیره ...هنوز به شلوغی فکر میکنی ... دستش رو میاره جلو و پمپ آب رو میزنه ... درگیر اینی که عصبانی بشی از دخالتش یا نه ... سعی میکنی از پنجره های کناری و آینه بغل هوای بیرون رو دقیق تر داشته باشی تا شیشه کمابیش حالت عادی پیدا کنه !!! نگاهت میفته به علت شلوغی راه و حواست از غر و لند پرت میشه !!! دارن به همه چراغها و ستونهای سر راه گلها و تزئینات رنگی وصل میکنند!!!!
راستی چه فکر خوبیه توی این فصل بی رنگ این رنگها رو لابلای ستونها و درختها و خونه ها پخش کردن !
تو چند روز بعد خونه ها رو میبینی که با چراغهای رنگی تزئین شدن ... حیاطها و نرده ها و ...
کم کم تاج گلها و پاپیونا کریسمس هم رو در خونه ها آویزون میشه ...هنوز چند روزی تا زمستون مونده ولی قرمزی و سبزی لابلای رنگ سفید خودنمایی میکنه ...
با خودت فکر میکنی ...چه خوب که جیزز زمستون اومد!!! وگرنه بقیه فصلها خودشون رنگارنگ و خوشگل هستند !!!!!
