کودکي چيست شعري نغز
بر نوشته به قامت ديروز
با خط مه گرفته هستي
رفتن و رفتن و فتادنها
بر زميني به سختي يک عمر
ايستادن دوباره رفتنها
در پي رمز و راز اين دنيا
گشتن از پي فردا
در مسيري پر از هجوم غريب
غربت زندگي و زمان
لمس لحظه هاي بي پايان
مزه سبز را چيدن
پا يکوبي و شادي و آواز
بهر پرونه اي نخفتيدن...
کودک من نسيم را درياب
که پس از کودکي اميدي نيست
به خلوص دوباره ايام.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:4 توسط گل باقالی خانم
|
ما براي شاد بودن دنبال بهانه ميگرديم ?
شادي ما شامل دو قسمت ميشه شادي درون و شادي محيط .
افسرده دل افسرده كند انجمني را...
همينطور هم يک آدم شاد روي اطرافيانش تاثير گذاره. من فکر ميکنم اگر ما در طي رشدفکريمون شاد بودن رو اموخته باشيم ديگه براي اون حتياجي به بهانه نداريم که هيچ, ميتونيم خودمن بهانه اي باشيم براي شاد کردن ديگران.
خاص بودن بعضي از روزها ارزشي که ما به آنها بخشيديم پس ما با ارزشتر از اين هستيم که اجازه بديم اين روزها شادي رو از ما دريغ کنند.
ياد شعري از ژاله اصفهاني افتادم
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنري والاتر
ليک نپسنديم بخود
همچو يک شکلک بيجان شب و روز
بيخبر آز همه خندان باشيم
بيغمي عيب بزرگيست که دور ا زما باد
شاديت پاينده
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 4:32 توسط گل باقالی خانم
|
۳۸ روز تا شروع بهار با قئ مونده و من حس ميکنم که تبديل به يک خرس قطبي شدم با اين تفآوت که خرسهاي قطبي زمستانها ميخوا با ند اما من زمستونها هم بايد بيدار باشم. خدا وکيلي کدام خرسه قطبي عاقلي در دماي 43 - صبح از خواب بيدار ميشه دوش ميگيره سعي ميکنه به زندگيش اميدوار باشه و لبخند زنان قل ميخوره ميره سر کار!!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:56 توسط گل باقالی خانم
|
زمانه از كنار من چه با شتاب ميروي...
نه با شتاب, با هزار شور و اشتياق ميروي
مگر ميان ما کسي به داوري نشسته است
که اينچنين بدون شك, گريزپاي ميروي...
گلباقالی خانم
در تکميل شعر گلباقالی بانو
جسارت است البته ...
شتاب بي شفقتت, حجاب غصه هايم است
دواي دردهايم است, حضيض اشکهايم است
ثبات تو نجستني, رميدنت نبستني
نشان رفتنت ز من, غبار چشمهايم است
مخمل بانو
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:5 توسط گل باقالی خانم
|
سرگردان رهايم ميکني
و به بستر خواب ميگريزي
تاريکي در من رخنه ميکند...
بلنداي شب ر ا
با شمارش نفسهايت اندازه ميکنم
خورشيدبردميد, آرام با وقار
صبح آست ساقيم
مي در پياله کن
دير است ناجيم
برخيزو اين غبار غم را بزداي با نسيم
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:58 توسط گل باقالی خانم
|
سرگردان رهايم ميکني
و به بستر خواب ميگريزي
تاريکي در من رخنه ميکند...
بلنداي شب ر ا
با شمارش نفسهايت اندازه ميکنم
خورشيدبردميد, آرام با وقار
صبح آست ساقيم
مي در پياله کن
دير است ناجيم
برخيزو اين غبار غم را بزداي با نسيم
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 8:4 توسط گل باقالی خانم
|
سفر حجمي در خط زمان...
هرچند که منظورفروغ بامن خيلي متفاوت, اما وآقعا سفر از اين طرف کره ي زمين به آ نطرف حرکت کردن در خط زمان. 30 ساعت تبديل ميشه به سه روز و تازه وقتي که خسته و کوفته ميرسي ميبيني انگار که 30 سال زمان بر آ نهائي که منتظرت بودند گذشته, بچه ها جوان شدند بزرگتهاميانسال و ميانسا لها پير. اون وقت تازه متوجه ميشي که خودت هم در خط زمان سفر کردي بدون اينکه متوجه باشي.
مخمل خواسته بود که از ايران بگم در يک جمله جائئ از دنيا براي رفع خستگيها و به آرامش رسيدن, براي نوشخوار کردن گذشتها بدون فکر کردن به آينده. اين سفر بري من همين بود.
اگر خط زمانت خيلي کوتاه باشه فقط خوبيها رو ميبيني و همه هم مهربونند اما امان از وقتي که خط زمانت به درزا بکشه ....
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:22 توسط گل باقالی خانم
|
با قالب جديد وبلاگ و اين عكس پایيزي که مخمل اينجا به نمايش گذاشته ياد پايیزهاي ايران افتادم اينجا باينکه بهار و پايیزش بيشتر از يک ماه طول نميکشه اما زيبايشون نهايت نداره آز هر خيابونی که رد ميشی احساس ميکني که يکي آز خيابونهاي بهشته و اخرش به خونه خدا ميرسه آما نميدونم چرا خاطرات بهاری و پايیزي فقط از ايران ياد مون مونده و هيچ بهار دل انگيزي و هيچ پايیز شورانگيزي اينجا خاطره اي نميشه
بهار را چه ميکنم چو شد زبر بهار من کناره کردم از جهان چو او شد از کنار من
و يا
پایيز اي مسافرر خاک آلود در دامنت چه چيز نهان داري...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:48 توسط گل باقالی خانم
|
چند روز پيش داشتم يک مطلب مي خواندم در مورد تغییرات آب و هوا که چشمم به کلمه Erosion افتاد حتما ميدونيد که Erosion يعنی خوردگي تدريجي مواد در اثر باد ٬ موج ٬... ياد بچه گي ها افتادم که هر از چند گاهي که گذارمن به لب جوي ميرسيد ساعتها با سنگهاي بستر رود سرگرم مي شدم .با شکلهاشون و رنگهاشون. جالبتر آز همه برام اين بود که سنگهاي وسط بستر رود كاملا بدون زاويه بودند اما سنگهاي قسمتهاي حاشيه اي لبه هاي تيز داشتند و به سختي با حرکت آب جابه جا ميشدند و مقاومت مي كردند. جريان آب هم در کناره ها تلاطم بيشتري داشت انگاري ميدونست که سنگهای کناري بستر به سادگي تسليم نميشن و ترجيح ميدن که خودشون راهشون رو انتخاب كنند نه جريان آب. اما سالها گذشت امروز آنها هم به وسط بستر رود کشیده شده اند. هيچ کدام گوشه ندارند و خودشون رو به جريان آب سپرده اند. حالا جاشون رو به سنگهاي لبه دار جدید سپرده اند. جريان آب هم به نرمي آنها رو با خودش ميغلتونه و جابجا ميکنه و به دور دستها میبره اما به آرومي. آنها هم از نوازش اب سرشار آرامش هستند .
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 0:28 توسط گل باقالی خانم
|
ميخواهم پاييزي باشم
بر آستانه فصل رويشت...
صميميت دستانت را از من دريغ مدار
تا معجزه ي بهار را با مرگ هر برگ
بيازمايم
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:3 توسط گل باقالی خانم
|
يادمه تو مدرسه معلم ديني ميگفت: انسان از دو قسمت تشكيل شده . 1 -جسم که از
خاکيا آفريده شده و رونده است .در طي دوران زندگي دستخوش تغییرات زيادي ميشه آما ما
متوجه اين تغییرات نميشيم. هر روز سلولهاي جديدي جايگزين سلولهاي قديمی ميشوند و
يا اينکه بعضی آا آنها رشد مي کنند و بزرگتر ميشند و يا تغییر شکل ميدهند به
همين دليل اين جسم فاني و بي ارزش.
۲ - روح که در واقعه بخشي از ذات خداوند که در ما دميده شده (همان فوت معروف) جنسش از جنس خداست و مثل اون باقیست. اين همون قسمتيه که منيت ما رو ميسازه. فطرتمون ٬ عقايد مون٬ تفکر ٬ احساس و ذاتمون ٬ همه و همه از روح منشا ميگيرند .اين قسمت تغییر نميکنه ٬ ثابته و همينه که قرار
بعدا جوابگو باشه.
اون روزها نتونستم ترديدمو بيان کنم و باقي موند. گذشت ...
همه چيز در من تغییر کرد نه فقط جسمم که روحم بيشتر. گاهي به بينهايت ميرسید و گاهي به خردي يک ارزان! به تبع اون فکرم احساسم عقآیدم و منيتم همه دستخوش متلاطم ترين تغییرات شدند.
اين روزها که به پشت سر نگاه ميکنم از آن من من خبري نيست ! منيت تازه باليدو باليد! حالا ميدونم که اون معلم فقط داستان مي گفت .
امروز از هر دو شما ممنونم
از خداوند خدا که قسمتي از وجودش رو (اول وآخر خطش مهم نيست )در من دميد و از خداوند شيطان که به من فرصت تجربه همه چالشها و زشتيها را داد !!!
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:4 توسط گل باقالی خانم
|
واقعيت چيه ?
واقعيت چيزيه که ثابت و نميشه تغييرش داد اين خاصيت گاهي خوبه گاهي هم بد اما بهرحال اين ويژگي واقعيت .
همين که هست , در كنار ماست با ماست اگر ازش خوشمون نياد فقط ميتونيم نديده بگيريمش البته ميشه قلبش کرد اما از انصاف بدوره.
از خودم ميپرسم واقعيت وجودي من چيه?
چه چيزهايي در من مو جود هستند که قابل تغيير نيستند و بايد آنها رو به عنوان واقعيت وجودي خودم بشناسم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 7:43 توسط گل باقالی خانم
|
راستي فکر ميکنيد خداوند خدا تو کارخانه ي آدام سازي کجا ايستاده و چه کار ميکنه?
از من ميپرسيد?
من فکر ميکنم اون قسمت آخر قبل از بسته بندي, و کارش هم ا ينه که بهمون فوت ميکنه تا روح در ما دميده بشه حالا فکر ميکنيد موقع فوت کردن به شما خدا سر حال بوده يا خسته???
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 10:6 توسط گل باقالی خانم
|
چرا گلباقالي?!!!
سلام
چند روزي ميشه که دوست مهربان من منو شرمنده کرده و به من اين اجازه رو داده که در وبلاگش قلم فرسايي کنم ناگفته نمونه که اين عنوان رو هم خودش براي من انتخاب کرده .
همانطورئ که وقتي به دنيا اومدم کسي نپرسيد دوست داري چه اسمي داشته باشي حالا هم که عمري گذشته باز هم نشد که خودم عنوانم رو انتخاب کنم ! ناگفته نمونه که از اسمي که والدينم انتخاب کردند ناراضي نيستم و همچنين از عنوان گلباقالي.
هميشه فکر ميکنم در خط توليد ساختن ما ادمها فرشتها کما بيش غفلت مي کنند. شايد هم ديگه حوصله شون سر رفته از توليد انبو ه ادمها. گذشته از اينکه بعضيهاشون در ساختن و پرداختن ظاهرمون هيچ دقت و ظرافتي به خرج نميداند آنهایي هم که مسئول نمک و ادويه هستند يا کيلوئي نمک و ادويه ميريزند يا اينکه اصلاً نميريزند.
سالها پيش وقتي که من از اين خط توليد ميگذشتم فرشته ي مسئول ادويه يک قاشق پر ادويه مامان ريخت توي گل من. اين شد که من از همون روز اول مامان به دنيا آمدم نه کودک. فکر کنم حالا متوجه شده باشيد چرا مخمل بانو اسم منو گذاشته گلباقالي.
راستي در مورد شما چي ? کدوم آدويه تون کم يا زياد شده هيچ بهش فکر کرديد, و اينکه آيا اين سهل انگاري فرشته ها در مورد شما خوشايند بوده يا ناخوشايند؟!!!
گلباقالي
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:39 توسط گل باقالی خانم
|