بر نوشته به قامت ديروز
با خط مه گرفته هستي
رفتن و رفتن و فتادنها
بر زميني به سختي يک عمر
ايستادن دوباره رفتنها
در پي رمز و راز اين دنيا
گشتن از پي فردا
در مسيري پر از هجوم غريب
غربت زندگي و زمان
لمس لحظه هاي بي پايان
مزه سبز را چيدن
پا يکوبي و شادي و آواز
بهر پرونه اي نخفتيدن...
کودک من نسيم را درياب
که پس از کودکي اميدي نيست
به خلوص دوباره ايام.
شادي ما شامل دو قسمت ميشه شادي درون و شادي محيط .
افسرده دل افسرده كند انجمني را...
همينطور هم يک آدم شاد روي اطرافيانش تاثير گذاره. من فکر ميکنم اگر ما در طي رشدفکريمون شاد بودن رو اموخته باشيم ديگه براي اون حتياجي به بهانه نداريم که هيچ, ميتونيم خودمن بهانه اي باشيم براي شاد کردن ديگران.
خاص بودن بعضي از روزها ارزشي که ما به آنها بخشيديم پس ما با ارزشتر از اين هستيم که اجازه بديم اين روزها شادي رو از ما دريغ کنند.
ياد شعري از ژاله اصفهاني افتادم
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنري والاتر
ليک نپسنديم بخود
همچو يک شکلک بيجان شب و روز
بيخبر آز همه خندان باشيم
بيغمي عيب بزرگيست که دور ا زما باد
شاديت پاينده
نه با شتاب, با هزار شور و اشتياق ميروي
مگر ميان ما کسي به داوري نشسته است
که اينچنين بدون شك, گريزپاي ميروي...
گلباقالی خانم
در تکميل شعر گلباقالی بانو
جسارت است البته ...
شتاب بي شفقتت, حجاب غصه هايم است
دواي دردهايم است, حضيض اشکهايم است
ثبات تو نجستني, رميدنت نبستني
نشان رفتنت ز من, غبار چشمهايم است
مخمل بانو
و به بستر خواب ميگريزي
تاريکي در من رخنه ميکند...
بلنداي شب ر ا
با شمارش نفسهايت اندازه ميکنم
خورشيدبردميد, آرام با وقار
صبح آست ساقيم
مي در پياله کن
دير است ناجيم
برخيزو اين غبار غم را بزداي با نسيم
و به بستر خواب ميگريزي
تاريکي در من رخنه ميکند...
بلنداي شب ر ا
با شمارش نفسهايت اندازه ميکنم
خورشيدبردميد, آرام با وقار
صبح آست ساقيم
مي در پياله کن
دير است ناجيم
برخيزو اين غبار غم را بزداي با نسيم
هرچند که منظورفروغ بامن خيلي متفاوت, اما وآقعا سفر از اين طرف کره ي زمين به آ نطرف حرکت کردن در خط زمان. 30 ساعت تبديل ميشه به سه روز و تازه وقتي که خسته و کوفته ميرسي ميبيني انگار که 30 سال زمان بر آ نهائي که منتظرت بودند گذشته, بچه ها جوان شدند بزرگتهاميانسال و ميانسا لها پير. اون وقت تازه متوجه ميشي که خودت هم در خط زمان سفر کردي بدون اينکه متوجه باشي.
مخمل خواسته بود که از ايران بگم در يک جمله جائئ از دنيا براي رفع خستگيها و به آرامش رسيدن, براي نوشخوار کردن گذشتها بدون فکر کردن به آينده. اين سفر بري من همين بود.
اگر خط زمانت خيلي کوتاه باشه فقط خوبيها رو ميبيني و همه هم مهربونند اما امان از وقتي که خط زمانت به درزا بکشه ....
بهار را چه ميکنم چو شد زبر بهار من کناره کردم از جهان چو او شد از کنار من
و يا
پایيز اي مسافرر خاک آلود در دامنت چه چيز نهان داري...
بر آستانه فصل رويشت...
صميميت دستانت را از من دريغ مدار
تا معجزه ي بهار را با مرگ هر برگ
بيازمايم
خاکيا آفريده شده و رونده است .در طي دوران زندگي دستخوش تغییرات زيادي ميشه آما ما
متوجه اين تغییرات نميشيم. هر روز سلولهاي جديدي جايگزين سلولهاي قديمی ميشوند و
يا اينکه بعضی آا آنها رشد مي کنند و بزرگتر ميشند و يا تغییر شکل ميدهند به
همين دليل اين جسم فاني و بي ارزش.
بعدا جوابگو باشه.
واقعيت چيزيه که ثابت و نميشه تغييرش داد اين خاصيت گاهي خوبه گاهي هم بد اما بهرحال اين ويژگي واقعيت .
همين که هست , در كنار ماست با ماست اگر ازش خوشمون نياد فقط ميتونيم نديده بگيريمش البته ميشه قلبش کرد اما از انصاف بدوره.
از خودم ميپرسم واقعيت وجودي من چيه?
چه چيزهايي در من مو جود هستند که قابل تغيير نيستند و بايد آنها رو به عنوان واقعيت وجودي خودم بشناسم.
از من ميپرسيد?
من فکر ميکنم اون قسمت آخر قبل از بسته بندي, و کارش هم ا ينه که بهمون فوت ميکنه تا روح در ما دميده بشه حالا فکر ميکنيد موقع فوت کردن به شما خدا سر حال بوده يا خسته???
چرا گلباقالي?!!!
سلام
چند روزي ميشه که دوست مهربان من منو شرمنده کرده و به من اين اجازه رو داده که در وبلاگش قلم فرسايي کنم ناگفته نمونه که اين عنوان رو هم خودش براي من انتخاب کرده .
همانطورئ که وقتي به دنيا اومدم کسي نپرسيد دوست داري چه اسمي داشته باشي حالا هم که عمري گذشته باز هم نشد که خودم عنوانم رو انتخاب کنم ! ناگفته نمونه که از اسمي که والدينم انتخاب کردند ناراضي نيستم و همچنين از عنوان گلباقالي.
هميشه فکر ميکنم در خط توليد ساختن ما ادمها فرشتها کما بيش غفلت مي کنند. شايد هم ديگه حوصله شون سر رفته از توليد انبو ه ادمها. گذشته از اينکه بعضيهاشون در ساختن و پرداختن ظاهرمون هيچ دقت و ظرافتي به خرج نميداند آنهایي هم که مسئول نمک و ادويه هستند يا کيلوئي نمک و ادويه ميريزند يا اينکه اصلاً نميريزند.
سالها پيش وقتي که من از اين خط توليد ميگذشتم فرشته ي مسئول ادويه يک قاشق پر ادويه مامان ريخت توي گل من. اين شد که من از همون روز اول مامان به دنيا آمدم نه کودک. فکر کنم حالا متوجه شده باشيد چرا مخمل بانو اسم منو گذاشته گلباقالي.
راستي در مورد شما چي ? کدوم آدويه تون کم يا زياد شده هيچ بهش فکر کرديد, و اينکه آيا اين سهل انگاري فرشته ها در مورد شما خوشايند بوده يا ناخوشايند؟!!!
گلباقالي![]()
