تبليغاتX
مخمل

ای دریغ از ما اگر کامی نگریم از بهار !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:33  توسط مخمل بانو  | 

به عقیده من سبزی یه حقیقته و اونو باید باور کرد.

مثل باور کردن رنگ درختان که سبزند ... حتی در سیاهی شب....

من معتقدم و باور دارم که خونه من ، یعنی ما ، در هر شرایطی سبزه و نور امید به هر شکل و صورتی موظفه از اون بیرون بتابه...به نظر من زندگی قانون خودش رو داره...وما ضمن احترام به اون باید روح ظریفش رو درک کنیم...

همین درکه که میتونه به زندگی مفهومی تازه ولی پایدار بده.

درست مثل یه ماده قانونی که هر روز با اون سر و کار داریم ولی متوجه مفهوم اون نیستیم
اینکه روزه یا شبه مهم نیست... مهم اینه که بفهمیم در هر کجا و به هر دلیلی که هست چه روحی به اون ماده حاکمه...

.

.
.

من امشب دنبال یه چیز سبز بودم ... یه چیزی که بتونه ....

من با همه وجودم دنبال رنگ روح ...

خواهش میکنم با من حرف بزن ...که حرف منشا محبت میون زن و مرده ...


برای من هم انگار همین دیشب بود که انتظار شروع خانه سبز رو میکشیدم ... همون موقع ها بود که  تصمیم گرفتم خونه ام سبز باشه ...مگه میشه زنگ اون صدا رو که خونه باید سبز باشه رو تکرار میکرد فراموش کرد...." آقای شبیه نویسنده رمانهای هزار صفحه ای" برام برای همیشه جاودانه شد...

روحش شاد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:1  توسط مخمل بانو  | 

یه حس عجیبی دارم ...نمیدونم چی میشه اسم این احساس رو گذشت ...آدمهایی که سالها به ما آموختند که عاطفه ندارند ...خودخواه و ماشینیند...هنوز که هنوزه خودم برای لبخند روی لبهاشون توجیه میارم ...میگم بلدند که تظاهر کنند ...ولی این قصه ای که میگم تظاهر نیست ...

یک زن و شوهر کانادایی شاید هم سن و سال من و آقای همراه همسایه ما هستند . مدتهاست که وقت گل آب دادن و باربیکیو کردن کلامی رد و بدل میکنیم و گپی میزنیم ...

گه گاهی پسرکی با وضعیت  معلولیت  ذهنی و جسمی رو همراه آنها جلوی در ورودی میدیم ولی هرگز صحبتی نشده بود. معمولا سعی میکنیم  در چنین شرایطی احتیاط کنیم تا کسی آزرده نشود. ولی از شما چه پنهان برایمان سوال بود. گاهی فکر میکردیم برادر یکی از زوجین است و گاهی هم با دلسوزی میگفتیم شاید بچه شان است . شاید ژن معیوب داشته اند و هزار فکر دیگر... 

اخیرا در یکی از این گپ و گفتهای روزانه اشاره ای تصادفی به ماجرا شد و ما فهمیدیم این زوج جوان به انتخاب خود این پسرک معلول را به فرزندی قبول کرده اند . هوز تعجب با یک حس عجیب در من زبانه میکشد ...از خودگذشتگی تا چه حد ؟!؟!؟در شرایطی که بسیاری فرزندان سالم خود را قدر ندارند ...چه بسا در اقصی نقاط دنیا به بهایی ناچیز میفروشند و آزار میکنند٬ فرشتگانی این چنینی هنوز به دنیای ما نفس عشق میدمند...   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:24  توسط مخمل بانو  | 

خیلی از اتفاقات و بازیهای زندگی را هم با قضا قدر و هم با علم و منطق  چنان میتوان تشریح کرد که شنونده به هر دو شیوه پاسخ فکر کند و گاهی بی شک پاسخ یک شیوه را پذیرا باشد.

 ولی خیلی از جنبه ها را تنها و تنها با یکی از این ابزار میتوان توضیح داد. مثلا اینکه خیلی وقتها ما انتخاب نمیکنیم  کجایی باشیم ...در چه خانواده ای رشد کنیم یا چه رنگ پوستی داشته باشیم . اینکه کسی در یک قبیله دور افتاده افریقایی به دنیا بیاید یا یک خانواده متحجر یا حتی یک خانواده با سابقه و پیشینه یک بیماری مهلک اختیاری از خود ندارد. آن متولد امریکای شمالی یا فرزند یک موسیقی دان یا یک خانواده ثروتمند هم در انتخابش نقشی نداشته .در عین حال افراد هر دو گروه بالقوه میتوانند در مسیر موفقیت یا زوال قرار گیرند و حتی ممکن است نا خواسته با بیماری و بلایای طبیعی روبرو شوند. (سوانحی که بر اثر سهل لنگاری افراد پدید می آید را جز اموری میگذارم که خود در آن نقش دارند )  

راستی چقدر باید منطقی بود و چقدر معتقد به قضا و قدر؟ 


پ.ن.۱ این دوگانگی بین باور به علم و منطق یا قضا و قدر یکی از موضوعاتی است که در سریال گمشده به آن پرداخته شده. یک پزشک مروری جالب بر این سریال نوشته که دوست داران سریال میتوانند برای آشنایی بیشتر آن را بخوانند.

آنچه باعث شد دوباره اشاره ای به این سریال داشته باشم درگیری ذهنی ام با توجیه مجموعه اتفاقات یک زندگیست.  جان لاک نمونه ایی از شخصیتهایی است که به دنبال توجیه وقایع با قضا و قدر است و جک شپرد به دنبال توجیه منطقی ...بقیه افراد هم گاهی عقیده جان را میپذیرند و گاهی جک ...

پ.ن.۲ راستی چرا به چیزهایی که در دارا بودن آن نقشی نداریم غره میشویم یا از آن شرمنده میشویم...چرا ارزش گذاریهای جامعه اینقدر به این گونه عوامل وابسته است مثل پیشینه خانوادگی٬ محل تولد ٬ ثروت خانوادگی و ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط مخمل بانو  | 

ممنون از دوستان خوبی که در بحث قبلی شرکت کردند. خوب...با عرض شرمندگی  خدا رو شکر اسم دقیق برنامه یادم نمیاد ...اینم از عوارض پیری و سال جدید ! ولی اون موقع بهترین و نزدیکترین ترجمه ای که به نظرم رسیده بود همون عنوان مطلب بود ...

جوابها و کامنتها به طور خلاصه اشاره به راحت تر بودن اظهار نظر در مورد لباس و عبور از مساله خانوادگی داشت.

به نظر من تعریفی که از اخلاقیات میکنیم تعیین کننده خط مشی ما در رویارویی با چنین صحنه های است .

اینکه کدام خصلت در ما قویتر است و در نتیجه تعریفی که از مرزهای اخلاقی داریم به چه کسانی بهای بیشتر  میدهیم ...نباید فراموش کرد که خود فرد هم قسمتی از این ارزش گذاری است. مثلا آیا برایمان مهمتر رضایت طرف مقابل است یا خودمان .

 در موقعیت لباس اگر رضایت نفر مقابل مورد نظر باشد شاید به سختی عدم تمایل خود را بروز دهیم و اگر صداقت فشاری بر ما بگذارد به طریق نا محسوس این عدم رضایت را منتقل میکنیم و به دریافت علامتها را به عهده طرف مقابل میگذاریم. شاید هم کاملا مستقیم نظر خود را بیان کنیم  و یا سایر عکس العملها ...

 اما در مورد شریک زندگی ٬دوست ٬همسر دوستی با فرد دیگر در رابطه مشکوک وارد یک بازی پیچیده تری میشویم . اینکه چقدر به حس خود اعتماد میکنیم ...اینکه شخص مربوطه چقدر با ما نزدیک است و اینکه چگونه از بازگو کردن یا نکردن ما صدمه خواهد دید. کامنتها بیشتر به "شتر دیدی ندیدی " اشاره داشتند ... در حالیکه در واقعیت بارها شاهد "یک کلاغ چهل کلاغی" چنین  ماجراهایی در جامعه هستیم . آیا این جز این نیست که فرد برای تفریح یا شاید سرگرمی ساعتی خود و دوستان نزدیکش داستان را تعریف میکند بدون توجه به اینکه چقدر درست شاخک هایش کار کرده باشند!!! و نتیجه امر هم که ناگفته پیداست. سوالی که به وجود می آید اینست که چرا برخی از بازگویی چنین داستانهایی و اضافه کردن برداشتهای شخصی خود به آن لذت میبرند ؟ آیا متوجه عمق فاجعه و زیان احتمالی نیستند؟


پ.ن. من هم مدتهاست با پینگ مشکل دارم ...این امر کاملا از آمار بازدید وبلاگ هویداست ...در این خصوص شدیدا به یاری شما نیازمندیم ....  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:45  توسط مخمل بانو  | 

حتما بارها برایتان پیش آمده که در یک موقعیت استثنایی در رابطه با اطرافیانتان ندانید که چه کنید٬چه بگویید یا چه عسل العملی از خود نشان بدهید. شاید آرزو کنید کاش هرگز در چنین موقعیتی قرار نمیگرفتید...

یکی از بزرگترین پارادکسهایی که در زندگی روزمره با آن روبرو هستیم عکس العمل نشان دادن در برابر دوستان و آشناها در این مواقع خاص است .

مثلا وقتی سلیقه دوستان یا نزدیکانمان در خریدن یا پوشیدن لباسی با ما یکی نیست و از ما نظر میپرسند ...تا چه حد اجازه اظهار نظر داریم ...تا چه حد و با چه شیوه ای باید نظراتمان را منتقل کنیم.

یا مثلا وقتی یکی از روزهای خدا که به یه رستوران خلوت رفتیم تا دیداری کاری یا دوستانه داشته باشیم و احتمال دیدن یک آشنا را یک در هزار میدانیم٬  همسر یکی از بهترین دوستانمان را به صورت نامناسبی با یک فرد دیگه ببینیم . در حالی که مطمئن نیستیم جریان چیست ...ظاهر امر بوی خیانت به مشاممان میرساند در حالیکه شواهد کافی برای اثباتش نداریم ...اصلا آیا باید دنبال اثباتی باشیم ؟ تا چه حد باید جلو رفت و چه عکس العملی باید نشان داد؟؟؟؟

 این موقعیتهای عجیب داستانهای واقعی هستند که در یکی از برنامه های تلویزیونی اینجا ساخته و پرداخته میشوند. و البته جالبی برنامه در این است  که چنین صحنه ای با طلاع یک طرف ماجرا و بدون اطلاع طرف دیگر ساخته  و فیلم برداری میشود . در نهایت اگر طرف دوم راضی به پخش باشد این نمایش از به عنوات قسمتی از این برنامه تلویزیونی پخش  میشود ! مهم و جالب واقعی بودن و متغیر بودن عکس العمل افراد متفاوت است ... گاهی نتیجه شرمندگی مطلق و گاهی سربلندی و در هر صورت تماشا و بررسی رفتار آدمها در این شرایط فوق العاده است!

شما اگه دوست داشتید در قسمت نظرات بنویسید که در دو موقعیت بالا چه می کنید ...شاید بتوان به یک جمع بندی خوب رسید ...

--------------------------------------------------------------

پ.ن. توضیح اینکه این پست رو فقط و فقط در ادامه پستهای برنامه ها و سریالهای اینور آبی نوشتم . خوانندگان آشنا لطفا سو برداشت نفرمایید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:16  توسط مخمل بانو  | 

دوست های عزیز و نازنینم

سال نوی همگیتون مبارک . برای همه سالی سرشار از عشق و مهر و موفقیت و سلامتی آرزومندم.

با همه وجود خودم هم دارم این ابیات رو تکرار میکنم و با آنها سراغ سال جدید میرم و صمیمانه این ابیات زیبا رو به شما هم پیشکش میکنم ... دلم میخواست یه بهاریه حسابی بنویسم ...ولی نوروزهای اینور دنیا همه چیز دست خود آدم نیست ... هر چند که دلمون نمیخواد ولی نوروز تحت تاثیر خیلی از برنامه ها و اتفاقات دیگر زندگی قرار میگیره ...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

سبز باشید و شاد ...با آرزوی بهترینها برای همه هر جا که هستند ...صمیمانه آرزوی سالی سرشار از آرامش برای ایران عزیزمون هم دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:31  توسط مخمل بانو  | 

این روزها بیشتر یادمان می آید که بر زنان چه میرود ...قصه زنان    کنگو ...افغانستان ...ایران...مسلمان ...غیر مسلمان ...زنان موفق و...

تفاوتها را هم بیشتر می بینیم و می شنویم  ...غصه های من ...دردهای او ...مادر تنهای ساکن کانادا....مادر تنهای ساکن ایران ...ساکن جنوب شهر تهران ...ساکن روستای دوری در جنوب ایران ...

یادمان می آید که هر کدامشان چطور باید این مسئولیت را به دوش بکشند ... بیشتر یادمان می آید که کدامشان این بار را تنهاتر به دوش میکشند...

راستی چه خوب که بعضی روزها برای یاد آوریها وجود دارند ...

روز زن بر همه مبارک ... نه فقط زنان ...آنان که زنان را فرق نمیگذارند...آنان که به دنبال برابریند...

حتی آنان که همه مشکلات دنیا را از ازل به خاطر خطای حوا میبینند... به خاطر آنکه خواست میوه دانش را با آنها شریک شود... شاید یادشان بیاید که در اینجا هم حوا خواست عشقش را شریک شود ...نخواست تنها از درخت دانش سهمی بردارد. 

روز زن بر همگان مبارک.


پ.ن. شرمنده که در انتشار این نوشته چند روزی تاخیر افتاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:30  توسط مخمل بانو  | 

آخه کی باور میکنه پست به این سختی رو من پنج دفعه نوشتم پرید!!!!!!!

ولی خوب از انجا که شدیدا نوشتن این پست و در واقع دعوت شدن به این بازی تو گلوم گیر کرده بود برای بار پنجم مینویسم ...الی جون سبزینه ...مرسی دعوتم کردی ...والا...

فرجام خان باغ آلوچه  که حق مسلمته که بهت بگم دشمن ...مگه آدم میتونه این همه احساس رو تو هفت تا ترانه خلاصه کنه ...حتی اگه هفت عدد مقدس من هم باشه ....

ترانه های مورد علاقه من بدون هیچ ترتیب خاصی:

۱- آواره دیوونه ام من بس کن ...آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
بس کن نزن آتیش به جونم / بد کردی ای نامهربونم
من موندم و این درد دوری / خسته ام از این عشق و صبوری
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
من موندم و دل پرده بخون / تو شهر جنون یک غریبه خسته ام
تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی / که یک جام شکستم
دیونه بی آشیونم ، گریونم و محتاج مستی 
گلهای رنگارنگ ...مهستی و ستار 

متاسفانه لینک اجرای این اثر رو پیدا نکردم. ولی اطلاعات کامل شعر و آهنگ ساز در لینکی گذاشتم هست 

۲-وقتي که به من ميگي جون من بسته به جونت منو آروم ميکنه اون صداي مهربونت...نمیدونم که چرا ...با صدای هایده...

این ترانه رو دوست دارم ...خیلی زیاد ... انگاری قصه زندگی همه آدمای دنیاست ...ما که خودمون شادی رو میسازیم و خودمون هم با یه ضربه همه رو به هم میریزیم و بعد دنبال درست کردن دوباره قطعات و ناراحتی برای خرابی به بار اومده ایم ...

۳-جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم ...با صدای مرضیه ...فکر میکنم شعر رهی معیری           راستش بین این و دیدی که رسوا شد دلم  نمیتونستم انخاب کنم ...هر دو برام به یادماندنی و فوق العاده هستن...

۳-شور و حال کودکي برنگردد دريغا... قيل و قال کودکي برنگردد دريغا                                                با صدای دلکش...شعر معینی کرمانشاهی                                                                                هر سال که میگذره بیشتر و بیشتر بند بند این ترانه رو حس میکنم

۵-بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...هایده

۶- بذار قسمت كنيم تنهاييمونو  گوگوش

۷-Modern Talking

No Face no name no number ...our love is like a thunder

 

خوب بیشترش رو هم اسم شاعر و ترانه سرا رو نمیدونم ...

 و اما آنچه به جای لذت حرص میدهد به مغز من   

 ۱-بهش بگو پلنگه پلنگه چشم قشنگ به خصوص قسمتي که ميگه علي الخصوص وقتي چشاش 

من موندم اون قید علیالخصوص توی شعر چی کار میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ۲- دل ای دل لیلا فروهر ...

۳-واي سوزان روشن به طور کلی با اون اداهاش

۴- رعنا ...نمیدونم کی خونده و اصلا شعرش چیه ...فقط میدونم این آقای همراه اینو رو یکی از سی دی ها تصادفا زده بود و وقتی میرسید بهش من میخواستم اون سی دی رو بشکنم ...البته که هیچوقت این کار رو نکردم

۵و۶- حميرا :  مهتاب عشق و بي نيازي

این کارهای آخری حمیرا من رو یاد درساي کتاب ديني و خانم جلسه ای ها میندازه ...انگار آخر عمری میخواد بهشت بخره واسه خودش ...

۷-مریم گل ناز منه ... کلا من از این مهرداد خوشم نمیاد ...این آهنگ که با اون شو مسخره ای که من دیدم خیلی حرص درآره....

فکر میکنم من اینقدر دیر منتشر کردم این نوشته رو که همه دعوت شدند. ولی با این همه منم هفت نفر رو دعوت میکنم. مگه میشه ترانه بازی داشت و خاله راوی آونگ خاطره های ما رو دعوت نکرد. همچنین کلموک آقا٬  عمو اروند٬ داداش احمد٬ هیس٬ و پگاه عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.


پ.ن. قوانین بازی رو آقای فرجام به قرار زیر وضع نموده اند:

نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید.

  

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 6:31  توسط مخمل بانو  | 

۱-فریاد بیزاری از جنگمان دنیا را پر کرده و گوش فلک را کر...

فراموشمان شده خودمان در  جنگی گره خورده ایم ...

راستی غریبه میدانی  ...جنگها از کوچکترین من با خودم می آغازند و بعد  به من با تو میرسند  و بعد ما با ما و ما با آنها  و بعد قبیله ما با قبیله شما و قبیله آنها  و شهر ما با شهر آنها  و کشور ما با آنها ...

هر چه دسته هامان بزرگتر و بزرگتر میشود به ظاهر فریاد زنان  صلحمان  هم بیشتر ...

آهای غریبه ...نگران صلح من نباش ... درد خود را دوا کن....

 

۲- آنقدر دورم را پر کرده ام که خود خودم هم گم شده ام . باید پیدا شوم.

۳- تا بعد ...

۴- بعد نوشت : سنتوری ...مدتها بود از تماشای فیلم ایرانی لذت نبرده بودم ...غم مخصوص داستانهای ایران ذهنم رو درگیر کرد ولی فیلم فوق العاده ای است. جوانبی که پوشش میداد٬داستان٬بازیها٬موسیقی فیلم ٬همه و همه عالی بود.

متاسفم که بعد از مدتها اینطور نسخه قاچاق فیلم باید پخش بشه . ولی اعتراف میکنم که به محض دسترسی طاقت نداشتم و این فیلم رو تماشا کردم.بازم به غیرت فرجام آلوچه خانم ...من که طاقت نداشتم ...

 کاش میشد حرکت نمادینی صورت میگرفت که هم جنبه اعتراض به عدم مجوز اکران میداشت و هم به پخش اینگونه فیلم . نمیدونم ...یه چیزی مثل اینکه با   PAY PALبشه بابت تماشای این اثر مبلغی پرداخت و برای تهیه کنندگان فرستاد یا نمیدونم ... اگر اینجا بود و اطمینان اینور آب خیلی کارها میشد به راحتی انجام داد ولی یک کار گروهی که بشه همه رو توش شریک کرد ذهنم رو مشغول کرده .اگه پیشنهادی داشتین بگین . شاید بشه کاری کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:27  توسط مخمل بانو  | 

بالاخره فردا ۳۱  ژانویه است  و انتظار من معتاد به سر میرسد . فردا سری چهارم  سریال"گمشده" یا "LOST" شروع میشه.

این سریال در مورد زندگی مسافرانیه که به طرز معجزه آسایی از  سقوط هواپیماشون  به یک جزیره اسرارآمیز جان سالم به در می برند .این جزیره به تصور اولیه من یک جایی شبیه  برموداست. نه در نقشه هاست و نه از میتوان از آن  به ظاهر با دنیای بیرون ارتباط داشت. یک پزشک٬ یک افسر گارد امنیتی عراق زمان صدام٬ یک خانم  زندانی با زندگی عجیب در عین حال دلبر٬یک کلاه بردار خودخواه و در عین حال هات ٬  یک دختر باردار با گذشته نا معلوم ٬ یک راک استار معتادپیشین ٬ یک مرد عاقل و عجیب و معتقد به قضا قدر و یک زن و شوهر کره ای از جمله کارکترهای اصلی این سریال هستند.

 شخصیتهای  طراحی شده برای هر کدام از این آدمها  به قدری جالب و قویست  که به سختی میتوان  رفتاری را در  دنیای واقعی یافت که نتوان به یکی از این شخصیتها نسبت نداد. در عین حال افراد دیگری در خلال سریال معرفی میشوند با تواناییها و نگرشهای متفاوت.

در ابتدا تصور یک داستان به تمام معنا با همه اتفاقات غیر قابل توجیهی که فقط در فیلمها و داستانهای تخیلی  امکان دارد را  انتظار داشتم  . ولی هر قسمتی که جلو رفت منطق پشت هر قضیه  روشن تر  شد. هنوز چند نکته اسرار آمیز دیگر در داستان  هست که واقعا من توجیهی برایشان ندارم . ولی با توجه به روند سریال انتظارم اینست که در نهایت اسرار توجیه منطقی پیدا کنند.

در حین داستان اتفاقهایی مثل سقوط از بلندی ٬ بیماری ٬ تیرخوردگی و هر مشکلی که ممکن است  تنها پزشک جزیره با آن روبرو شود  برای دکتر جک شپرد اتفاق می افتد و از نزدیک پروسه درمان یا یافتن راه حل دنبال میشود . متاسفانه من اهل فن نیستم و اینکه تا چه حد مثل سریال اغما کارگردان دچار اشتباهات تکنیکی میشود  را یک پزشک باید کارشناسی کند. ولی در مجموع به نظر من تماشاگر معمولی  تا کنون غیر از یکی دو مورد بقیه منطقی به نظر میرسید. 

سریال "گمشده" تا کنون موفق به دریافت  امی  اوارد سال ۲۰۰۶ به عنوان بهترین سریال سال  و اوارد بهترین فیلمنامه ٬ بهترین کارگردان و تولید کننده  پنجاه و ششمین دوره جوایز انجمن نویسندگان امریکایی گردیده و تعدادی از بازیگران سریال هم موفق به کسب جایزه بهترین بازیگر نقش اول یا همراه گشته اند.  همچنین موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب به عنوان بهترین سریال در سال ۲۰۰۶گشت. برای اطلات بیشتر اینجا را بخوانید. 


پ.ن. ۱ نمیدونم این سریال از شبکه های ماهواره ای در ایران پخش میشه یا نه ولی شدیدا تماشای اون رو به بچه های این ور آبی توصیه میکنم . اگرچه که قسمت اول یه جمع بندی از سه سری گذشته هست ولی با این وجود دیدن تک تک سری ها لطفی داره که در چمع بندی اون نخواهد بود.  

پ.ن.۲ قصد دارم در یک سلسله پست  از چند سریال اعتیاد برانگیز اینجا بنویسم و تماشای اونها رو به دوستانی که امکانش براشون هست توصیه کنم . بچه های ایرانی علاقه مند که نمیتونن اونها رو ببینند به من بگن . در صورتیکه در آرشیوم داشته باشم یک کاری براشون میکنم  البته باید تا وقت اومدن من به ایران صبر کنند.پستهای فیلم و سریال رو به یک پزشک  و دکتر رضای عزیز تقدیم میکنم .

خدمت یک پزشک عزیز که  در خصوص سریالهای پزشکی اینجا پرسیده بودند عرض کنم که  البته من نه هنر خوب نوشتن ایشون رو دارم نه اینکه اشاره ام فقط به سریالهای پزشکی محدود میشود. بلکه بیشتر از  سریالهایی که تماشا میکنم و میتونم به وضوح اعتراف کنم  که بهشون معتاد شدم خواهم نوشت .

دکتر رضا جان ...جای نقدانه شما هم خالی ...یادش به خیر

مدتها پیش در کشاکش سریالهای ماه رمضونی نقدهای زیادی در وبلاگهای مختلف خوندم . یکی از جالبترینها دکتر رضا بود که سوتی های (با نهایت شرمندگی لغت مناسبتر برای این واژه چیه ؟) پزشکی سریال ظاهرا سراسر بیمارستانی اغما رو اگه اشتباه نکنم نقد میکرد . بنده به همون تماشای حاج یونس فتوحی برترین سریال رمضون اکتفا کردم چون تماشای  این سریال بر خلاف تعاریف شنیداری شده به قدری در ذوق بنده  زد و دور از جون شما من بیننده رو خر فرض کرد که بی خیال تماشای بقیه سریالهای مورد دار اخیر ماه رمضون شدم.

پ.ن.۳ این سریال قراره از  ََABC  و CTV ساعت ۷:۰۰ شب پنج شنبه ها به وقت سنترال پخش بشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 4:25  توسط مخمل بانو  | 

یکی از روزهای خدا یا بهتره بگم نصفه شبهای خدا وقتی چای بدست  روی مبل راحتی لم دادی و عیال مربوطه بازیهای جعبه جادویی مورد علاقه اش را بالا پایین میکنه و از گرافیک بازیهاش لذت میبره ٬ میری به فکر اینکه اول مرغ بود یا تخم مرغ. نه دقیقا این ... فکر میکنی باید یک چیزی بود و به جایی رسید یا میشه یک دفعه دست رو زد زمین و بلند شد.

 سر شب صحبت از کشف ژن سخاوت در آدمها توسط محققان اسرائیلی بود. بعد رشته افکار رو فرستادم به روزی که دنیا به جایی برسه که بشه گفت مثلا این تعداد کارگر ساده نیازهست که هرگز نباید فکر کنه دنیاش بزرگتر از کاریست که میکنه. این تعداد مدیر٬ این تعداد آموزگار٬این تعداد پزشک٬ و در نهایت این تعداد جاسوس و این تعدادی رذل شکنجه گر!

ختما نیاز به شکنجه گر و جلاد و ظالم و حکم فرما و خشن و جاسوس و حتی احمق هست . چون بالاخره یکی از طبقه کارگر ژنش جهش میکنه و میخواد هم گروههای خودش رو بیدار کنه . هر چند اینقدر هم پالکی هاش درکشون پایینه یا بهتره بگم قراره پایین باشه که به همین راحتی بیدار نمیشن. اصلا دنیاشون همونقدره . حتی خودشون یاغی رو میسپرن دست جلاد.

و حالا دارم فکر میکنم الان که ژن ها هنوز طبیعی کار میکنند کجاییم . هر کدوم آدمها دنیاشون چقدره . چقدر اطراف رو می بینند. به چی مینزند و دنبال چی هستند.

حال و هوای تماشای فیلم ملکه انگلیس مغزمون رو تحریک کرده. واینگونه است که بحثمان میکشد به داشتم داشتم حساب نیست . دارم دارم حسابه.

راستش به همراه مربوطه گفتم دلم میخواهد از بحثمون بنویسم. ولی میدانم که حسابی مورد شماتت قرار میگیرم. نمیدانم حدسم درست است  یا نه. برای همین اول این نوشته را نوشتم و ثبت نشده ذخیره کردم تا بعد از نوشتن و خواندن نظرات شما در وبلاگ نمایشش بدهم. قول خانومانه به خودم و شما که نتیجه هر چه باشد این نوشته ها را بعدش بگذارم.


پ ن ۱  هر چند مشتری های این خانه کم شدند و حالا یا درد از عدم پینگ در بلاگ رولینگ است  یا اینکه بس صاحبخانه بد پذیرایی کرده کسی قابل نمیداند بیاید به میهمانی!!!!!بلکه هم هر رفت آمدی دارد!!! جان شما از این حرفها اینجا نداشتیم . ما بچه داریم ...شما تشریف بیاورید  

پ.ن.۲ اصلا هم کتک نخوردم . چرا؟؟؟؟؟  البته اگه غضنفر و بعدش یکی دو تا نظر مخالف نبود من دق میکردم  از این پیش بینی غلط

پ.ن.۳ از این به بعد کما بیش جواب کامنتها رو زیرشون میدم .....باشد که به میهمنان عزیز خوش بگذرد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:29  توسط مخمل بانو  | 

زیتون از گروه جیم حرف میزنه. گروهی  که شکم سیر و خسته و کسل از زندگی جهان اولیشون میان و بد و بیراه گویان جملات نیمه پر لیوان بینانه خانوم و آقای الف واقع در کشور جهان سومیشون  رو به سخره میگیرند. و کاش فقط به سخره بگیرند که با الفاظ گل و بلبل مزین میکنند.

شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد! 

و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!

 بهتره بگم گمونم طبق عادت جهان سومیم امروز و امشب دنبال راهی برای بهتر ساختن و درمان جامعه میگشتم . آخرین  سوالی که بعد از نقد "میم آنه " دنیا برام پیش اومد رو اول میپرسم : 

به نظر شما این شکم سیره که باعث  فوران نظرات میشه یا گرسنه ؟؟

بهتره  بگم چی شد به این سوال رسیدم :

 آن قدر  که جهان سومی های مظلوم از سیاست کشور خودشان و سایر نقاط دنیا به خصوص جهانخوارانی (!) چون انگلیس و امریکا میدانند٬ یا شاید هم دور از جان شما ادعا میکنند که میدانند ٬ مردم دنیای (!) اول میدانند؟

 مثلا چند درصد ساکنین امریکا از کاندیداهای ریاست جمهوریشان و ایده هایشان و وابستگیهاشان میدانند. اصلا چقدر برایشان اهمیت دارد؟

در همین کانادای خودمان!  بیشتر مردم فقط از لابلای بحثهای کاندیدهای احزاب مختلف  دنبال این هستند که چه بلایی سر درآمد مالیاتی و سیستم بهداشت و کمکهای دولتیشان می آید. درصد کمتری سیاستهای خارجی را لحاظ میکنند و بعد هم همه از ذهنشان میرود. این مدیاها  هستند که بر سر خود میکوبند و اگر کوچکترین خبطی از کسی سر بزند در بوق و کرنا میکنند و مردم عادی هم " آه خدایا"یی سر میدهند و کمتر از چند ساعت بعد عادیتر از همیشه زندگی میکنند. ده بیست نفری هم گاهی یک تظاهرات آرام صلح برای خالی نبودن عریضه به پا میکنند . ولی در  مجموع بساط "هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش" به پاست! نهایت اتفاق دور و برشان یازده سپتامبری است که بعد از همه تلاشهای صلح دوستانه فعالان صلح جو٬ تروریستهای جهان سومی و بعضا ایرانی را مسئولش میدانند.

از خیلی هاشان هم بپرسی زبان کشور ایران چیست میگویند عربی ! تو خود بخوان حدیث مفصل ...

از طرف دیگر  وقتی دغدغه نان نداری  و میتوانی همه جنبه ای را ببینی و قید مذهب و سیاست هم دست و بالت را تنگ نکرده  دیدت بازتر است یا وقتی گرسنه ای و اطلاعات اطرافت کانالیزه شده و  وقتی دغدغه نان و آب گلویت را میفشارد؟؟؟؟( البته این پارادکسی بود که برایم بی جواب ماند!)  

حالا در کشور دنیای سوم گل و بلبلمان! همه مان نه تنها سیاستمدار و اقتصاددان و جغرافی دان و همه چی دانیم که در جمعهامان ٬حتی جمع دو نفره خانه ما(هر چند بیرون از کشور گل و بلبل)  ٬همه مشکلات دنیا را هم حل میکنیم. و الحق و الانصاف تا فیها خالدون کاندیداهای انتخابات دوره آتی ریاست جمهوری امریکای جهانخوار را هم میدانیم . باید هم بدانیم. وقتی صلح در کشورمان در رابطه تنگاتنگ با حسین  اوباما  رنگین پوست  یا هیلاری خانم یا هر ننه الیزابت (به جای ننه قمر) دیگر است٬ چه چاره از اینکه بدانیم چه بر سرمان قرار است نازل شود! 

خلاصه که در یکی از این خلسه های حل مشکلات دنیا امشب داشتم قصه هم میهنان عصر حاضرم رو با یک مثل کوچک از زندگی مهاجری مقایسه میکردم. راستش بحث از نازیدن به پیشینه تاریخیمان شروع شد. از اینکه چه بودیم و چه داشتیم. (چماقها آماده...گمانم کتک مفصلی در انتظارم است!)

راستی چرا اینقدر به پیشینه دوهزار و پانصد سال پیش مینازیم؟؟ اگر خیلی باحالتر باشیم بوعلی و ابو ریحان و خیام را هم یاد آور میشویم. راستی یک چند تایی شاعر هم داشتیم. مگر بقیه چه داشتند. گویا تمام آن مدت ما بودیم و ما ...نه تمدن مصر و یونان و آزتک بود و نه بعد از آن نویسنده ای نه روشنفکری و نه دانشمندی در سایر نقاط دنیا...

راستی مگر نه اینست که هر چه از دارندگیهامان کم میشود به داشتندگیهامان اضافه.

در جمع مهاجری یا تبعیدی یا شکم سیری جهان اولیمان روزهای اول همه با گذشته هامان مینازیدیم. هر چه از آن روزها دور میشویم اگر به دارندگیمان اضافه تر شده باشد که هیچ و گرنه همه داشتندگی را میچسبیم و شکر خدا که هر چه آدم دارا و تحصیل کرده و پدر و پدرجد پولدار است اینجاست!!! همه آنچنان بچه شاهند که فکر میکنی پس این آخوندزاده ها و رعیتها از کدام کره خاکی هستند. ظاهرا همه مانده اند در دنیای سومین!!!!

و بازهم یک خلاصه دیگر ... کارمان شده به گذشته نازیدن و خود را داناترین موجودات کره خاکی دانستن ... همین برای اینکه غافل شویم چه میتوانیم باشیم کافیست!


پ.ن بنده به هیچ وجه نمیگویم که مفتخر به نامیان و مشاهیر گذشته ام نیستم . ولی نباید با یاد گذشته حال را به فراموشی مطلق سپرد و در آن غرق شد... 

پ.ن. ۲ خیلی هامان میگوییم هوش ایرانیها را هیچکس ندارد. نه که بخواهم ناامید کنم خودم و بقیه را ...ولی نگاهی به این تحقیق بیندازید . ایران کشور ۵۷ از لحاظ بهره هوشیست. در این تحقیق وابستگی بین سطح  IQ و ثروت ملل بررسی شده. در واقع وابستگی میزان متوسط آی کیو  و درامد خالص ملی بررسی شده.  البته میتوان به کار آماری گیر داد و گفت نمونه برداری مشکل دارد و به قول ما تورش دارد ! نه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:0  توسط مخمل بانو  | 

این روزها خیلی اتفاقهای عجیب و غریب اطرافم افتاده و میفته ... اینقدر که به همه چیز و همه کس مشکوک شدم . به خودم ...به روابطم ... چیزهایی رو از مردم شنیدم که با سلول سلول بدنم فریاد کشیدم بی شرمی تا چه حد...

دلم نیمخواد غرنامه بنویسم... ولی...

 همه وجودم ملول از دیو و دد انسان آرزو میکرد و حالا میبینم یه فرشته کنارم  دارم ...

خواستم بگم بهترین همراه دنیا درسته که خیلی وقتها من رو ساپورت نکرده ...وقت مسابقه قایقرانی و کار هنری و رانندگی و خیلی چیزهای دیگه همراهم نبوده...یا مثلا بعضی وقتها خلاف انتظار و عجیب غریب عمل میکنه ...ولی حالا که  گرگها به روحم چنگ میزنند من رو محافظت کرده و میکنه ...

از حمایتت و همراهیت ممنونم ... هیچ کس نمیتونست تو این شرایط مثل تو درکم کنه و همراهیم کنه ...

جبران کنیم آقای همراه..............


پ.ن. نمیخواستم اینرو پابلیک بنویسم ...ولی من که گاه گاه غری از همراهم میزنم باید از بزرگترین همراهیش بنویسم .

پ.ن.۲ فقط اینو بگم شاید همه این برنامه ریزی ها برای دریافت نتیجه عکس بوده ...ولی واقعیت اینه که گوش شیطون کر بیش از هر وقت دیگه ای قدر نعمت رو هر دومون میدونیم !!!

پ.ن۳. کد خصوصی برای همراه:  همه این سالها این حمایت رو یک جا دیگه ازت میخواستم ... اون گذشته ها رو به همه این روزها بخشیدم ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:1  توسط مخمل بانو  | 

این روزها خیلی وقتها توی راه رادیو گوش میدهم . یادم می آید روزهای اول  ولایت جدید انگلیسی شنیدن حالم را خراب میکرد. به وضوح از آن  فرار میکردم. نه که مشکلیدر فهمش باشد . گویا دلم نمیخواست قبول کنم انگلیسی  زبان غالبی است که میشنوم و حرف میزنم و با آن بایدبا اطرافم  ارتباط برقرار کنم. ولی حالا داوطلبانه گوش میکنم و ... بالاخره قبول کردم ... شاید این هم  رنگ تازه ای باشد دراین دوره از زندگیم. 

 اما داستانهای رادیو ...

چند وقت پیش تیم فوتبال ولایت ما راهی فینال مسابقات شد. بازی در اونتاریو برگزار میشد. برنامه صبحگاهی صحبت از یک پروژه خیرخواهانه میکرد. اینکه چند کودک سرطانی که امید زیادی به زندگیشان نیست به یکی از آرزوهاشون برسند. خیلی ها داوطلب شدند و پول جمع کردند و یک هواپیمای خصوصی بچه ها را به اونتاریو برد برای تماشای بازی فینال ایالتشان. خوشبختانه بچه ها شاد از پیروزی تیم ولایتمان(!) برگشتند.

وقتی شب مصاحبه تلویزیونی  با این بچه ها را دیدم نمیتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم . یک حس غم و شادی همراه هم ... شاد از این همه همکاری ...از اینکه بچه ها نگاهشان میخندید ...غمگین از بیماریشان ...غمگین از این همه بچه در این دنیا که آرزوهایشان خیلی کوچکتر از این حرفهاست ولی برایشان دست یافتنی نیست. در نهایت غمگین از اینکه طبق معمول نمیتوانم کار زیادی برای دنیای اطرافم بکنم.

داستان بعدی...

روزهای نزدیک کریسمس همه حال و هوای کمک به همنوعان را دارند. حسی شبیه به شب های عید خودمان . البته و صد البته که نیازمندان کانادایی قابل مقایسه با نوع جهان سومیش نیستند. ولی قشنگی موضوع این بود که چطور هنر را برای این منظور به خدمت گرفتند.

یکی از کارهای جالب این بود که هنرمندان و نقاشان شهر تعدادی کارت تبریک کریسمس و سال نو رو طراحی کردند. در ساعت حدود ۸ تا ۹ صبح افراد میتونستند از وبسایت رادیو کارتها رو ببینند روی آنها قیمت بدهند و در نهایت کارت به فردی که بالاترین قیمت را پیشنهاد داده بود فروخته میشد. این کارت در نهایت قرار بود به دوست یا عزیزی هدیه شود  و در آمد حاصله برای خانواده های بدون درآمد صرف شود.

خبر دیگر از خواننده معروفی میگفت که ۲۴ ساعت بدون وقفه در خیابان کنسرت اجرا کرده که پولی که مردم داوطلبانه بابت کارش میپردازند را برای کشورهای آفریقایی بپردازد. ظاهرا استقبال خوبی هم از کارش شده بود.

همه اینها رنگی دیگر بر زمستان سپید بود و هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:0  توسط مخمل بانو  | 

میخواستم پستهای زمستون رنگی رو ادامه بدم ولی نمیتونستم یه حس درونی رو ننویسم ... شاید به خاطر زن بودن و مسلمان بودن و در عین حال همیشه آرایش داشتن و تر تمیز پوشیدن خانم بوتو بود که از بچگی به عنوان یه زن محترم بهش نگاه میکردم و ازش خوشم میومد . یه حس خاص. یه زن که تو کشورهای مسلمان به قدرت رسیده. برام همیشه عجیب و قابل ستایش بود. بعدها که صحبت از فساد مالی شد به نظرم کاملا مسخره می اومد. ناخود آگاه حس میکردم یک سری آدمها که دلشون نمیخواد یه زن رو بر سر قدرت ببینند این حرفها رو سر زبونها میندازند.

وقتی تو تورنتو با پاکستانی ها بیشتر آشنا شدم برام خیلی عجیب بود که زمانی یک زن رو به عنوان نخست وزیرشون انتخاب کرده باشند. پاکستانیها اکثرا درجه دگمیشون خیلی خیلی بالاست.

امروز صبح وقتی صفحه یاهوم رو باز کردم  چند دفعه تیتر خبر رو خوندم . احساس بدی بهم دست داد . اینقدر بد که انگار یه نفر که توی کشور خودم طرفدار سیاستهاش باشم این بلا سرش اومده باشه. و نا خودآگاه فکر کردم بالاخره طاقت نداشتند یک بار دیگه یه زن رو راس قدرت ببینند. شاید هم واقعا هنوز به بلوغ دموکراسی نرسیدند! و قبل از اینکه هرگونه رایی تعیین کننده باشه کاندیدای احتمالی رو از بین میبرند.  

برای من بی نظیر بوتو یک زن متجدد و قابل احترام بود و هست.

با آرزوی روزی که به راحتی توان قبول رقابت سالم و دموکراسی رو داشته باشیم. روزی که اقلیت صاحب اکثریت قدرت نباشند.

با آرزوی صلح برای همه دنیا ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:53  توسط مخمل بانو  | 

صبح بیدار میشی و بی حوصله به خورشید غر میزنی که آهای تنبل باشی ...بسه خواب...دیگه ختی منم بیدارم ...بیا بیرون ...

یه نگاهی به پنجره تاریک رو برو میکنی و سفیدی برف بازم یاد آوری میکنه که رنگ غالب شده ...هنوز حتی زمستونم نیومده! درختای بی برگ و خواب .زمین سفید و جاده خاکستری و گل آلود.

آقای همراه میره ماشین رو استارت میزنه و باز میپره تو خونه و تو تند تند لباس میپوشی و غذا ها رو تو کوله ها میکنید و معمولا صبحانه نخورده  میرین تو ماشین یخ یخ !!! البته یه کم از یخ یخی در اومده!

تو همین فاصله خورشید کم کمک طلوع میکنه . خوب اینم خودش نعمتیه ...تماشای طلوع ...راستی که چقدر من بی رحمم ...خورشیدم حق داره گاهی دیر بیدار شه نه ؟؟؟؟:-)

قبل از رسیدن به پل دانشگاه یاد رودخانه روان شهر میکنی و از ترافیک اول صبح زیر لب غری میزنی...آخه نگران دیر رسیدنی. آقای همراه هم دنبال یه سی دی و مشغول...یه دفعه میگه شیشه رو بشور ...میگی :آخه رد آب میمونه و یخ میزنه و جلوی دیدم رو میگیره ...هنوز به شلوغی فکر میکنی ... دستش رو میاره جلو و پمپ آب رو میزنه ... درگیر اینی که عصبانی بشی از دخالتش یا نه ... سعی میکنی از پنجره های کناری و آینه بغل هوای بیرون رو دقیق تر داشته باشی تا شیشه کمابیش حالت عادی پیدا کنه !!! نگاهت میفته به علت شلوغی راه و حواست از غر و لند پرت میشه !!! دارن به همه چراغها و ستونهای سر راه گلها و تزئینات رنگی وصل میکنند!!!!

راستی چه فکر خوبیه توی این فصل بی رنگ این رنگها رو لابلای ستونها و درختها و خونه ها پخش کردن !

تو چند روز بعد خونه ها رو میبینی که با چراغهای رنگی تزئین شدن ... حیاطها و نرده ها و ...

کم کم تاج گلها و پاپیونا کریسمس هم رو در خونه ها آویزون میشه ...هنوز چند روزی تا زمستون مونده ولی قرمزی و سبزی لابلای رنگ سفید خودنمایی میکنه ...

با خودت فکر میکنی ...چه خوب که جیزز زمستون اومد!!! وگرنه بقیه فصلها خودشون رنگارنگ و خوشگل هستند !!!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:34  توسط مخمل بانو  | 

این چند خط  رو  یا بهتره بگم این نصیحتهای چهارگانه رو چندروز پیش یکی از نازنین ترین دوستهام برام فرستاد  ...دلم نیومد بقیه رو از خوندنش و خودم رو از یاد آوریش محروم کنم ...

پس مینویسم که همیشه یادم باشه :

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

تک تک این جملات باور دارم ...اگه یه روزی حوصله همه جور آدمی رو داشتم ...به امید اینکه شاید یه روز بفهمند که کدوم رفتارشون باعث رنجش دیگران شده ٬ الان باور دارم که اولین قدم برای آرامش خاطر خودم اینه که از آدمهایی که تو ۴ گروه بالا دسته بندی میشن دوری کنم.    

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:56  توسط مخمل بانو  | 

 وقتی کوله بار تجربه ای رو که گاهی فکر میکنم  برای سالهای عمرم زیادی سنگینه ٬  دنبال پیدا کردن معنای چند حس که گمانم خیلی میشناختمشان  گشتم و زیر و رو کردم ٬ نمیدانم صاحب کوله بار تجربه تعریفهای قدیمی را از مد افتاده و کهنه و قدیمی میدید یا آنچه بود اصلا واقعیت وجودی آن احساس نبود... اشتباه بود و خطا ... شاید هم این حواس در دورانهای متفاوت تعاریف گوناگونی دارند که هر بار باید دوره شوند و مثل کتابهای درسی در آنها تجدید نظر شود. آنچه از "او" ٬ و "عشق" در این کوله بار یافتم را مینویسم ...شاید سالها بعد با نگاهی دیگر باز هم تصحیحشان کردم .

وقتی کوچکتر بودم ...آن وقت که تازه با حس تپیدن آشنا شده بودم ... کتابهای مدرسه  میگفتند اوست که "محبوب " واقعیست . اوست که عشق و عاشق و معشوق واقعیست ! در حالیکه مهربانترین مهربانان است و بنده اش رو دوست میدارد بیش از هر چیزی ...در کنارش میگفتند جبار است و قادر ... از او بترسید ....

چطور میتوانستم هم دوست بدارم و هم بترسم ... چطور میشود هم مهربان بود و هم جبار ؟!؟!؟با سر درگمی تعاریف را به خاطر میسپردم بی آنکه احساس کنم ...شاید معشوق ظلم میکرد ...ولی مگر میشود هم عاشق بود و هم جبار!

در طول سالیان سعی کردم بین او و عشق رابطه برقرار کنم ... تضادها مانع بودند . همه تعاریفم رنگ دیگر یافته! ولی برای من "او" همیشه جایی هست.وقتی گم میشوم...وقتی هیچ موجودی نیست که مرا دریابد و وقتی نمیخواهم کسی را ملول دلتنگیها و غصه ها و نیازهایم کنم ... "او" را میجویم! نه که شادیهایم را شریک نشوم ... چه بسا بارها و بارها که شکرش گفته ام وقتی تلاشی از تلاشهایم به ثمر نشسته! یا حتی وقتی عزیزی به نتیجه مطلوبی دست یافته! اما هنوز هم سر درگمم ...این حضور همیشگی "او" ناشی از آموزه هایم است یا اینکه هست ؟؟؟؟ بیشتر از این مقوله نمینویسم که بیان یا حتی  اندیشیدن به این مقوله  هم جسارت میخواهد که به گمانم ندارم!

شاید بیش از حد برای خواندن کتاب "کجا میروی" اثر "هنریک سینکویچ"۱ جوان بودم ... ولی آنجا بود که در سن دوازده سالگی با عشق عمیق روحانی و همراهی آن با یک عشق زمینی آشنا شدم . برای من هنوز هم که هنوز است٬ درست یا غلط٬ عشق از نیاز جسمانی جداست. ۱ 

 برای من هرگز عشق و عاشقی رمانهای عشقی شکل نگرفت ... گمانم اصلا اگر با رجوع  به آن کتابها و ادبیات بخواهم عشق را تعریف کنم تا زمانی میتوان آن حس و تپش  را عشق نامید که فراق است و با وصال عادت جای آنرا میگیرد . چون تا فراق است توقعی نیست و زمانی که توقع می آید دیگر عشق نیست .  زلالیت عشق را باید آنجا جست که ایثار هست و فداکاری بی هیچ چشم داشتی ...


۱. لیلای خوبم . شاید این پاسخ دیرهنگامی به دعوت پر مهرت باشد! شکل یافتن یکی از مهمترین حس های زندگیم با یک کتاب ... این کامل ترین پاسخ نیست ولی یکی از مهمترین هاست .

پ.ن ۱ . مدتهاست این متن را نیمه کاره نوشته بودم و فرصتی نمیشد که آنرا کامل کنم و حالا هم کلی از حس و حال نوشتن دور شده ام . تا همین جا رهایش می کنم .

 پ.ن.۲ لیلا ٬پگاه و فرداد جان ...هر سه بازی را یکجا نوشتم . نمیدانستم کدام را اول و کدام را بعد تر بنویسم ... به این نتیجه رسیدم که اینگونه همراه هم کنمشان ! سوالها فکرم را مشغول کرد و این زیر رو  رو کردنهای ذهن به دنبال مفاهیم فرصت مغتنمی است که از دعوتهای شما عزیزان نصیبم گشته . سپاس میگویم .

پ.ن.۳ رسم دعوت چند دوست است . دلم میخواهد هر که اینجا را میخواند و دوست دارد بنویسد. به خصوص چون سه انشا است  گمانم حق داشته باشم همه لینکهای کناری را دعوت کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:18  توسط مخمل بانو  | 

باور کنید من پینگ نکردم !!! نمیدونم چرا پریدم اون بالا ...نه به اینکه خودم رو کشتم پینگ نشدم ...نه به حالا ...

خبر خوب دیر تر از هنگامی دارم که از این پینگ نا خواسته استفاده میکنم و میگم . دکتر سهراب رزاقی  آزاد شدند!

لیلای خوبم ٬ پگاه جانم و فرداد نازنین ٬ ممنون از دعوتهاتون ! به زودی از خجالتتون بیرون میام و مینویسم .

سبز باشید !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:19  توسط مخمل بانو  | 

۱- تقریبا اولین برف جدی اینجا باریده و زمین حسابی لیزه! صبحها هزار ساعت ماشین باید گرم شه و هشت صبح طلوع آفتاب دیدنیه! برای من خوشخواب که امکان  نداره به طور دلخواه برای تماشای  طلوع بیدار شم فرصت خوبیه که وقتی ساعتم زنگ میزنه به پنجره نگاه کنم و طلوع رو ببینم. 

۲- شدیدا مشغول کارم و به سختی وقت میکنم حتی کامنتهام رو چک کنم . به روزهای یک سمینار آنچنانی که همه هدف چند وقته کارم بوده نزدیک میشم . از جمعه تا یک شنبه ای هفته.

این یک کنفرانس سه روزه برای بررسی واقعیت جامعه کانادایی بعد یازدهم سپتامبره. اولین تلاش مربوطه تو استان ما و یکی از یونیک ترین اونها در کاناداست. هدف هم اثبات اینه که دولت اونجور که ادعا میکنه بدون تبعیض به غیر کانادایی ها و به خصوص خاور میانه ای ها و مسلمانها نگاه نمیکنه! در واقع هدف اینه که بیان بشه چه می توان کرد که وحشت عوام کانادایی را از ساکنان عرب ٬مسلمان و خاور میانه ای کم کرد. 

یکی از  اعضای هیئت مدیره اصرار زیادی در برگزاری مراسم رقص خاور میانه ای دارد با این توضیح که ملت آنسوی دنیا هم هنر و یبایی را دوست دارند و ارج مینهند و بسیار هم هنرمندند و واژه تروریست را با زیبایی هنر رقص از یادها پاک کند. جای آقای ا.ن. و سایر دار و دسته خالی که اسلام را به این نامسلمان به اسم مسلمان بفهمانند

۳- خوب ...از اونجایی که من هم مدتهاست که سعی میکنم گوشه کنارهای مثبت زندگی رو ببینم و شما هم کناه نکردین که غرغرانه های من رو بخونید دارم سعی میکنم که از خودم انرژی مثبت ساطع کنم و وقتهایی که منفی ام اصلا هیچ ساطع نکنم

۴- اعتصاب خدماتی های دانشگاه همچنان ادامه دارد .کمترین اثرات اعتصاب:

روسای کالج های مختلف به شخصه به کار نظافت راهروها و دستشویی ها میپردازند! بعد عمری تحصیل و تدریس و برو بیا به شغل شریف توالت شوری رسیده اند و جالب این است که تعداد متنابهی از این اساتید در این سمت رویت شده اند!

نگرانی ها با نزدیکی به فصل امتحانات بیشتر و بیشتر میشود . چون مشکلات چیدن صندلی ها و آماده کردن سالنها و چاپ و کپی سوالات از مشکلاتیست که از همین حالا لبخند را بر لب دانشجویان آورده و همه آرزوی امتحان take home دارند. البته واقعیت اینه که امتحان take home به نظر من و خیلی دانشجوهای دیگه همیشه سخت تر از امتحان close book است!

یاد اونروزها که معلمهای ما سوالات را شفاهی میخوادند و ما می نوشتیم و بعد جاب میدادیم به خیر!!!

۵- این رو هم بگم و بعد برم ! بازم مطمئن تر شدم که من اینکاره نیستم !! راستش گاهی به شوکولات و شیرینی بودن نی نی گولو خوشکلا فکر میکنم ! از بچگی فکر میکردم کاش میشد آدم یه نی نی ناناس داشته باشه که بزرگ شدنی نباشه و البته فقط بخنده ! جیش و پی پی هم نکنه ...نصفه شب هم بیدار نشه این که نشدنیه ... ولی تا میام خر بشم یه اتفاقی می افته که از خواب غفلت یا خریت دور از جون شماها بپرم   شب قبل بعد از مدتها خونه یکی از دوستانی بودیم که چند ماهی میشه نی نی دار شده! (البته نی نی دوم ) من هم با کلی ذوق یه جلیقه دامن قرتی واسه نی نی خانوم خریدم و کادو کردیم و براش بردیم . ایشون هم که در مرحله جارو برقی هستند شروع نمودند  کاغذ کادو رو به دهن بردن . من و مامان خانم هم مشغول حرف که یهو بچه سرفه و نفس تنگ و ... چشمتون روز بد نبینه ! بچه سر ته ...ضربه محکم ... هیچ صدایی از بچه نیومد... فریاد مامان ... دست در حلق ...فریاد مامان ...

آقای همسر و مامان و بابای نی نی خانم با پای برهنه رو برفها پریدند تو ماشین ! برادر بزرگ نی نی خانم هم حالا گریه نکن ...کی گریه کن ... منم همه وجودم می لرزید و در عین حال داشتم خودم و آبا اجدادم رو از آوردن کادو وسه نی نی لعنت میکردم ...در عین حال فکرم به هزار و یک حالت بد رفت و داشتم از دلهره بالامی آوردم . از طرفی نمیخواستم داداش نی نی که حالا مسئولیتش با من بود پی به دلهره ام ببره ...

بعد از شاید یک ربع همه برگشتند و بابای مهربون و خوش خنده نی نی اومد تو که همه چیز به خیر گذشت. نمیتونم بگم بهم چی گذشت تا خبر سلامتی نی نی خانوم اومد. بعد هم برای اطمینان اصرار کردیم بچه رو ببرن بیمارستان و ما برگشتیم خونه ! امروز مامان نی نی خانوم میگفت که یک فقره چسب در گلاب به روتون پی پی خانوم خانوما مشاهده شده که خدا میدونه میتونست چه فاجعه ای به بار بیاره!

نتیجه اخلاقی که بابا جان من مال این جریانا نیستم ...نی نی هم نمیخوام و نخواهم خواست !!!!!! 

وای که چه وحشتناک بود چه به خیر گذشت ....اینم ننوشتم که منفی باشم ...نوشتم حواستون رو جمع کنید هیچی ندین دست بچه تون بکنه دهنش 

۶- میخواستم برم تا بند سیزده ...ولی فعلا خواب بر بنده مستولی گشته ! قربان شما ! با اجازه .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:26  توسط مخمل بانو  | 

چند روز پیش یا بهتره بگم چند نصفه شب پیش با کلی ذوق اومدم از انتخابات اینجا بگم که بلاگفا کار نمیکرد. خلاصه اون شور و حال اولیه زایل شد ... ولی خوب ...بازم الان مینویسم که حال و هوای این روزها برای شاید سالهای بعد یادم بمونه!

هفته پیش انتخابات ایالتی ولایت ما بود.نمیدونم ...شاید به خاطر حال و هوای محیط کارم ...شاید هم به خاطر اینکه امسال ما هم مجاز به شرکت در رای گیری بودیم برای اولین بار توی این سالها توجهم به حزبها و موضع گیریهاشون جلب شد.

نوع تبلیغات و بحثها یا Open Discussion ها خیلی برام جالب بود. هر کدوم از گروهها با شدت نقطه ضعف گروه دیگر رو بزرگ میکرد و اون رو به چالش میکشید. مثلا دولت قبلی ایالت یا Province ما یک دولت سوسیالیست بود که در اون آب و برق و بیمه دولتی بود. در حالیکه از یکسو استراتژی های چنین دولتی برای افراد کم درآمد به خصوص مهاجران و تازه واردها جذاب بود و هست ولی به همان علت دولتی بودن خیلی از ارگانها مثلا راه سازی در این استان بسیار پایین تر از حد بهینه بود. اپوزیسیون مخالف همین نکته را به شدت بزرگ کرده و هوار میزد که پول مالیات باید برای جاده ها و راهها بهینه صرف شود و جای تاسف است . از جهتی گروه سوسیالیست سیاستهایش برای بیمه و دارو رو پررنگ جلوه میداد که انصافا هم نقطه قوتی است که در آمریکای شمالی هیچ ایالت دیگری چنین امکاناتی را نداشته!

آنچه بیش از هر چیز توجه من را جلب کرد این بود که کاندیدهای هر منطقه خانه به خانه شخصا حضور پیدا میکردند . یکی از کاندیدها هم هر روز صبح که من سر کار میرفتم سر خیابان اصلی کنار ماشینش که پوسترهای خودش به آن چسبیده بوددر سرما  ایستاده بود و برای ما که از خیابابن با ماشین میگذشتیم دست تکان میداد! 

خلاصه که حال و هوا جالبی بود! نهایتا بر خلاف رای و نظر شخص من دولت قبلی بعد از ۱۶ سال جایش را به دولت جدید داد. حال باید دید که چقدر به وعده ها عمل میشود! روزی که دولت کانزواتیو در کانادا انتخاب شد روز خوشحالی ما نبود! اینبار هم این قصه تکرار شد! ما خیلی خوشحال نشدیم ! ولی باید دید که چه پیش می آید!


پ.ن.۱ برای رای دادن حسابی مشتاق بودم ! تنها باری که در ایران این حس را داشتم وقت انتخابات اول خاتمی بود! هرگز دیگر این حس تمرار نشد!

پ.ن.۲ به نیوشا : خانمی باور کن من یک روز تموم با این بلاگ رولینگ مسخره ور رفتم که لینکت را درست کنم . نشد که نشد! نمیدونم چه اشکالی داره!

پ.ن.۳ دوست عزیزی به نام سمیرا: ممنون که خواننده وبلاگ من هستید. امیدوارم پیغامهایتان را عمومی بنویسید. نظرتان برایم محترم است . سعی میکنم از خوبیهای اینجا بیشتر بگویم. آنچه که هست مردم ایران از خارج ا ایران بهشت برینی در ذهن خود ساخته اند غافل از دلتنگیهایش و مشکلاتش! واقعیت این است که اینجا نه به آن شوری ست و نه به این بی نمکی !

پ.ن.۴ دنیای مجازی دوستیهای خوب و بدون توقعی رو شکل میده و در کنارش محبت و دلشوره! امیدوارم همه چیز پایانی خوش پیدا کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:30  توسط مخمل بانو  | 

شاید دو ماه پیش بود که با همکلاسی ام کلی به زیر میز  جارو نشده اتاق مون غر زدیم و آخرش اون یک جارو خاک انداز کوچولو آورد که خودمون اتاق کارمون رو تمیز کنیم. بهش گفتم ین بنده خدا پیر مرده ...حالا گیر نده ...مگه چی شده ...یک دقیقه ای تمیز شد! اونم گفت بابا جان حقوقو اینا حداقل  ساعتی هجده دلاره...! (این حقوق در اینجا رقم قابل توجه است. کارگران و خدمتکارها معمولا زیر ساعتی ده دلار حقوق میگیرند)

 خلاصه هر دو بعد از غریدن احساس دلسوزیمون واسه پیر مرد قلنبه شد و بی خیال شدیم. هر چند باید آقاهه رو بابت خالی کردن سطل آشغال اتاق التماس میکردیم. از اون مهمتر باید حواسمون جمع میبود پوست میوه و خوراکی تو سطل نمی انداختیم . وگرنه عطر خوش زباله ای که هفته ای یک بار به زور خالی میشدتا مدتها مشاممون رو نوازش میداد و از زندگی پشیمونمون میکرد!  

چند روزی پشت هم ایمیل اومد برامون تو دانشگاه که قرار بر اعتصاب کلیه کارکنان خدماتی دانشگاهه!من هم این چند وقته انقدر گرفتار که تا تیتر ایمیل رو میخوندم مربوط به این اعتصابه است بدون باز کردن ایمیل پاکش میکردم .

هفته پیش ایمیلی از منشی گروه آمد که با موضوع ضروری که لطفا سطل آشغالها رو خالی کنید. حتی الامکان زباله تولید نکنید.  غذاخوری را بعد از استفاده از ماکروویو و غذاخوردن حتما تمیز کنید و هزار توصیه دیگه که خدماتی ها در اعتصابند. بنده هم که شدیدا مشغول کار بیرون دانشگاه لبخندی به لب و خوشحال ار اینکه من که مجبور به رفتن نیستم ...

الان سه چهار روزیه از خیابان اصلی شهر که میگذرم آقا پیر چاق و چندین نفر از کارمندای پیر و جوون و خارجی و کانادایی رو میبینم که صبح اول وقت با لباس گرم و پلاکارد اعتراض به گردن برای راننده های ماشینها دست تکون میدن و به پلاکاردها اشاره میکنند!

نه پلیسی نه گاردی ...نه انتظار زندانی ... میدونم که تا به یک راه حل مسالمت آمیز نرسند دست از اعتصاب آرامشون بر نمیدارند! ولی فعلا دانشگاهه که حسابی فلجه! گمونم دور و بر توالتها که نشه نزدیک شد! برای بنده که  همان گذار از بلوار دانشگاه کفایت میکند فعلا!

 راستی جای آقای اسانلو وبقیه کارکنان شرکت واحد خالی ... راستی ناشکر نیستند هموطنان ما! حکومت و دولتی مهر ورز ...بیایید ببینیند این از خدا بی خبرها و کافرها چه میکنند با خلق خدا  و سجده شکر به جا آورید به جای اخلال در نظم عمومی !     


پ.ن. میشه یکی به من بگه من چرا پینگ نمیشم ؟!؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:3  توسط مخمل بانو  | 

نمیدانم چه بنویسم که حقش نیست این چنین سکوتم را شکستن .

سکوتی که از پی دلگیری آمد و آن دلگیری از برای دل نازکی که غربت نازکش کرده!

غربتی که برای آن آمد که حس کردیم خانه مان جایش برای ما تنگ شده! شاید هم تنگ شدن جا لغت خوبی نیست ...صاحبخانه بی مبالاتی می کند!!! نمیدانم ...هر چه بود و هر چه هست ٬ تو ماندی ...خیلی های دیگر ماندند ...امیدشان بهبود بود...امیدشان بهبود هست .... ولی چه بگویم که "روزگار غریبی است نازنین" این شعر را تقدیم راه تو و همه آنان که میخواهند عشق را همگانی کنند میکنم :

دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند


به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین


ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...


پ.ن. وقتی اعتقاد داری ٬تحمل زیاد میشود. دانسته هایم میگویند که دکتر رزاقی معتقد است و مقاوم . صادق و متدین و عاشق به وطنش.  ولی برای خانواده اش و کودکانش دستم از هر کاری کوتاه است ٬ و تنها دلم است که همراهشان است. به امید پرواز آزادانه پرندگان صلح و عشق ... به امید روزی که عشق را از پستو هامان بیرون نکشند و برای آن پرسش نشویم ! 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:47  توسط مخمل بانو  | 

نمیدونم برای شما هم اینجوره... وقتی سر یک موضوع نه چندان بزرگ بحث یا صحبتی پیش میاد و بعد همه روز آدم به خاطر اون به هم میریزه!

بعد از مدتی امروز رو تعطیلی گرفتم تا به کار عقب افتاده تزم برسم . آقای همراه طبق معمول یک لیست بلند بالای تلفن برام فرستاد که حالا که ساعت اداری خونه هستی این کارها رو هم انجام بده!چند دقیقه بیشتر نمیکشه و همیشه این چند دقیقه حد اقل نصف روزم رو میگیره!

یکی از این کارها زنگ زدن به شرکت حمل و نقل و خدمات مشترکین یکی از شرکتهای زنجیره ای بود که ما هفته گذشته ازش خرید داشتیم و آقایونی که بسته مربوطه رو آورده بودند گل و لای رو به داخل خونه آوردن و در عین حال وسیله مربوطه رو هم تا حدی گلی کردن!

واقعیت اینه که یک روز بد و بارونی بود و اگه خودمون میخواستیم این کار رو بکنیم از این هم بدتر میشد و خوشحالم که برای حمل و نقل با شرکت مربوطه قرار مدار گذاشته بودیم .ولی خوب باز هم همه چی خوب نگذشت و کثیفی همه جا رو گرفت و جنس نو هم که با گل آمد و مستقر شد.  

امروز بعد از چند روز فرصت شد که زنگ بزنم و بگم داستان از چه قراره!

برای بچه هایی که این ور دنیا نیستن بگم که بر عکس ایران اینجا خیلی به رضایت مشتری اهمیت داده میشه. با همچین شکایتی بدون چک و چونه معمولا یا وسیله مربوطه رو به هزینه حمل و نقل خودشون تعویض میکنند یا مبلغی به عنوان جبرانی برمیگردونند. بنابراین بسیاد متداوله که مشتری مشکلش رو با شرکت مربوطه درمیون بگذاره!

من هم زنگ زدم تا مشکل حمل و نقل و گل آلود کردن خانه و موکت و در نهایت تحویل شدن وسیله کثیف رو به اطلاعشون برسونم .

فرد مربوطه که قطعا از لهجه من فهمید خارجی هستم برخورد بسیار بدی کرد و گوشی رو روی من قطع کرد! من زنگ زدم و در نهایت مدیر شرکت اصلی تمام تلاشش رو برای بهتر کردن روز من کرد! ولی حال بدی بهم دست داده که نمیتونم توصیفش کنم!

از یک طرف معمولا آدمی هستم که اگر کسی روز بدی داشته باشه من روزش رو خرابتر نمیکنم و اون نفر بی ادب اول شاید به خاطر اون با من رفتار ناشایست کرده که امروز رو به هر دلیلی خوب شروع نکرده! از طرف دیگه  تو اینجور مواقع حس میکنم فقط و فقط به خاطر خارجی بودن ماست که بعضی چنین رفتارهای نادرستی میکنند!

خلاصه تا اینجا جلو رفتم که داستان رو به مدیر مربوطه ٬که حتی نتونست کارمند خاطی رو پیدا کنه چون گزارشی در فایل من نگذاشته بود و منم وقتی اسمش رو پرسیدم گوشی رو روم قطع کرد و نمیدونستم اسمش چیه ٬ گفتم! میتونم با در نظر گرفتن ساعت و تاریخ در نهایت طرف رو پیدا کنم و به جرم تبعیض نژادی یه گوشمالی اساسی بهش بدم .ولی نمیدونم واقعا باید این کار رو کرد یا نه! چون آدمی در موقعیت شغلی اون یه کارمند ساده با ساعتی ۱۰-۱۲ دلاره که خودش هم شاید هشتش گرو نهش باشه!

خلاصه به قول اینجایی ها:

I am really having a bad day!

از اون روزهایی که قلبم فشرده است و یه حس بد غربت بهم دست داده! در عین حال میدونم تو ایران بدتر از اینش ممکنه سرم بیاد!

میدونم مساله شاید خیلی هم مهم نباشه و برای آرامش خودم باید ازش بگذرم ...هر چند از بس عصبی شدم و حرص خوردم که از سر درد و اشکی که همینجوری میومد پایین و وقت تلف شده و روز خرابم که بگذرم همون موقع دستم رو هم زدم به بالای فر و یه نقطه بی پوست گزگزی الان شده نتیجه اش! ولی به کل ماجرا و موقعیت خارجی بودن و لهجه دار بودن و اتفاقهای ریز و درشت دنیا که فکر میکنم بازم حرص میخورم و موندم بین دو راهی احساس دلسوزی و حالگیری...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن.۱ ببینم تونستم حالم رو توضیح بدم ؟ تازگی ها فکر میکنم هر چی سعی میکنم منظورم نمیرسه! البته این مال کلبه مجازیم نیست! بازم یه حس درونی تو دنیای واقعیه که در نهایت میدونم به اینجا هم منتقل میشه!  این روزها حرف نمیزنم که هیچ چیز اشتباه برداشت نشه! ولی بازم نمیشه جلوی سو تفاهم رو گرفت.

پ .ن.۲ از شرکت مربوطه همین الان تماس گرفتن . گفتند که ده درصد قیمت پرداختی رو به عنوان خسارت به حسابم بر میگردونند و در ضمن هر وقت که تونستم به فروشگاهشون برم و یک اسپری تمیز کننده که خودشون برای تمیز کردن مدلهاشون به کار میبرند به من خواهند داد برای تمیز کردن و پرسیدند آیا تونستند قسمتی از ناراحتی من رو جبران کنند! خوب طبیعتا روز خراب شده من بهم برنمیگرده و بدون این هم چونه و اعصاب خردی هم احتمالا قرار بود همینطور جبران بشه ماجرا! و من هنوز با نکات بالا تو ذهنم درگیرم! . 

پ.ن۳. دلم نمیخواد خیلی زندگی خانه و خانواده قاطی این ماجرا بشه! دلم نمیخواد قاطی وبلاگم بشه ...ولی در عین حال نمیخواهم کامنت همراه هم نادیده گرفته بشه! تفاوت نگرش ما اول بار نیست که اینجا میاد ...آرامش (!) دادنهای همراه هم اول بار نیست که میاد! همیشه من شلوغ کاری میکنم و ...!( مراجعه شود به کامنت ۴)  

نمیخوام قهر کنم ... نمیخوام بگم موضوع بزرگیه ... ولی اینا فقط نشونه هایی از لحظاتیه که نیاز به آرومتر شدن دارم درحالیکه بعضی حرفها بیشتر نمک روی زخمه ! و این لحظه ها تو هیچ زندگیی کم نیست و در زندگی ما هم ... اگه دوستی کامنت بده شلوغش نکن قابل قبوله و ناراحت کننده نیست! ولی کسی که حساسیتهای آدم رو بعد از این مدت میشناسه ...

شاید وقتشه که در اینجا رو تخته کنم ! میخواستم یه جا حرفهایی رو که شاید تو خونه شلوغ کاری به نظر بیاد رو خالی کنم تا آرامش پیدا کنم ...حتی یک درصد اون حرفها رو هم تا حالا ننوشتم ...ولی اگر اشاراتی هم بوده همیشه جواب این بوده! شاید از روز نه چندان خوب باید برسم به روز بد....

شاید مثل پروانه به مرخصی احتیاج دارم ...شاید هم باید دل بکنم از نوشتن ! فعلا نقطه !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:44  توسط مخمل بانو  | 

۱ـ یکی دیگه از روزهای معمولی یه آدم معمولی!

و آخرش یه روزی که آدم معمولی میره تا اعضای وجودش به چرخه طبیعت برگرده و شاید دوباره یه جوری برگرده به تن یه آدم معمولیه دیگه! این آدم معمولی درگذشته خیلی به یاد آورده بشه به وسیله اطرافیان محدودشن و بعد هم از خاطره ها پاک میشه !

همیشه دلم میخواست که معمولی نباشم ... ولی از اونی که فکر میکردم هم معمولی ترم ...

۲-فیلم آیریس رو دیشب تا نصفه دیدم . امشب احتمالا تمومش میکنم . ته دلم لرزید! توی ترس از آینده غوطه خوردم ! البته گاهی فکر میکنم با شرایطی که من دارم لازم نیست نگران این پیری کوری ها باشم ! نمیدونم ...  تا آخرش که دیدم اگر فرصتی شد میام و یه پی نوشت میذارم !

۳- از وقتی سر کار جدیدم رفتم چیزی ننوشتم . همیشه دلم میخواست تو یه ان جی او کار کنم ! خوشحالم . حالا مشغولم . سر فرصت بیشتر خواهم نوشت. شاید این کار باعث شه از این همه معمولی بودن خودم کمتر بدم بیاد! بشم یه آدم معمولی که واسه آدمای معمولی دیگه یه کم مفیده!

۴- یه نوستالژی هم بگم بعد برم  هیچکدومتون اون آدامسهایی که توش یه تصویر با یک ضرب المثل میومد رو یادتونه؟ عاشق ضرب المثلهاش بودم و کلی از بابا و دایی و خاله و مامان میپرسیدم این یعنی چی اون یعنی چی ؟بعد از هر اکتشاف هم  احساس کسب دانش شدیدا من رو فرا میگرفت! ولی غافل از اینکه با همه وجود معنی ها رو درک نمیکردم! اخیرا بعد این همه سال بعضی از اون ها آنچنان برام معنی پیدا میکنه که احساس آدم بزرگی بدجوری میگیردم ! همیشه گفتم دوست ندارم آدم بزرگ باشم ! ولی انگاری گریزی نیست و باید بزرگ شد!  امروز با شعری٬ که نمیدونم مال چی بود و کدوم برنامه بود (حتما بچه هایی که ایرانن میدونن ) با صدای "مرتضی احمدی" عزیز که همیشه من رو به کودکی و نوارهای قصه ام میبره و پینوکیو رو به یادم میاره٬ یاد ضرب المثلها افتادم . داشت میخوند:

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !

یادمه معنی  این رو شوهر خاله جانم برام توضیح داده بود و منم پام ر تو یه کفش کرده بودم که اگه یکی بخواد انبارش رو آتیش بزنه ما نباید بذاریم !!!! و حالا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:24  توسط مخمل بانو  | 

دوست جونای مهربونم . نمیدونم به چه زبونی از تک تک تون واسه تبریکها و محبت هاتون تشکر کنم . وظیفه بود به تک تک کامنتها جواب میدادم و تشکر مینوشتم . ولی اینقدر شب و روزم تند تند میگذره و شلوغ که خودم هم نمیفهمم هفته کی تموم میشه!

باز هم یه دنیا ممنونم و به یاد همه تون هستم !

در اولین فرصت میام به همه سر میزنم و پست تازه مینویسم . راستش پست از قبل نوشته شده دارم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواد از اونها بگذارم.

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 7:14  توسط مخمل بانو  | 

به همین زودی باز هم اینجایی...

و آنچنان دلفریب و رنگارنگی که به سختی میتوانم باور کنم بعد از تو چطور خواهد بود!

همراهت خاطره های خوب و بد زیاد است ...

ولی آنچه هستی و میبینم چنان مرا میفریبد که بدها را به باد وزانت مسپارم و تازگی حضورت را با همه وجود میبلعم .

هر روزت به یک رنگ و آسمانت تا بی نهایت میکشاندم.

راستی چرا اینقدر زود میروی ؟

هنوز فرصت نکرده ام هزاران رنگت را بشمارم ...

و قبل از آنکه به خود بیایم سپیدی مطلق اینجا را فرا خواهد گرفت ...

حالا فکرش را نمیکنم ...

میروم تا رنگی ترین برگهای دنیا را بر درختان ببینم . میروم تا استقامت آخر درختان را برای حفظ آنچه دارند را نظاره گر باشم .

گاهی فکر میکنم پاییز بلوغ رنگهاست که بعد با سپیدی طبیعت به کهنسالی و زوال پای مینهد و بعد تولدی دیگر !

رنگهایت تصور آینده را از من میربایند!


پ.ن.۱حقش پی نوشت نیست . ولی یکی دو پست اخیر و تقارنشان با آنچه اکنون مینویسم باعث شد که چند روزی دیر کنم . و حالا...!  شاید روح پاییز در کلبه ما باشد. غیر از من که دختر تابستانم دو اتفاق دیگر کلبه مخملیمان پاییزیست. کاش مثل پاییز شهرمان تا دلمان را برد پر نکشد و نرود!

هفت سال گذشت. وارد هشتمین سال شدیم . گاهی از این همه سال که بر ما گذشته در شگفتم و فکر میکنم لحظه ای بیش نبوده. بعضی وقتها هم وقتی به عقب و داستان های زندگیمان مینگرم فکر میکنم بیست سال هم برای این همه تجربه و بالا پایین شدن کم است.

هفت سال پیش وقتی هنوز بین نوجوانی و جوانیمان مردد بودیم دست در دست هم و تنهای تنها همراه هم آغاز کردیم با هم بودنمان را .راستی آن بی کله گی مال آن روزها و آن سن و سال بود . اگر میگذاشتیم بالغ تر شویم شاید اینقدر جراتمان زیاد نبود! چطور جرات کردیم پا به این جاده پر پیچ و خم و سرا شیب بگذاریم ...بی آنکه مجهز به ابزار لازم باشیم ؟ ولی خوب است که اینقدر شجاع بودیم نه ؟

 حالا مثل آدم بزرگها شده ایم . عشق و عادت را به هم پیوند داده ایم و به قدر دنیا گردیمان تجربه برچیده ایم . روزهای بد و خوب همه رفته اند و مثل همیشه بدها برایم گذشته اند و خوبیهای با هم بودنمان برایم جلوه گر است. از همراهیت خوشحال و خوشبختم آرزو دارم این حس مستقل از زمان و مکان باشد.

پ.ن برای پ.نروز اول مهر برای من یک رنگ دیگر هم دارد. روزیست که من و همراه مخملیم به کلبه مخملی مان رفتیم با یک دنیا امید و آرزو. مسیر عجیبی را طی کردیم ...عجیب تر از آن برای من آغازش بود... ولی امروز که به عقب نگاه میکنم و بعد به حال مینگرم٬ خوشحالم. آرزو دارم این شادی پایدار باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:6  توسط مخمل بانو  | 

همه جا این روزها صحبت از معجزه هزاره سومه !!! این بار هاله نور نبود که ملت ما را ممتاز میکرد بلکه رفتار و گفتار  زیبای مستر معجزه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

چند روزیه با خودم کلنجار میرم که هیچی نگم .همه دارن میگن و مینویسن ...یه نوشته تکراری چه فایده داره ؟؟؟ ولی دیگه دارم خفه میشم !!!!این چند کلمه هم از من نادان !

 من یکی که نه به ایشون رای دادم و نه هیچ وقت در مجموعه افراد منتخبم قرار میگیرن . دور و برم هم از مجازی و واقعی حتی یک نفر رو ندیدم که ایشون رو حمایت کنه و طرفدارش باشه! دروغ چرا ...گهگاهی هودر کلماتی حمایت آمیز میپرونه ! که نه قصد بحث دیدگاهاش رو دارم و نه اصلا من سیاسی نویسم . پس با توجه به نگاه به اطاف دور و برم اینا رو میگم و به هیچ وجه قصد توهین به عقاید دیگران رو ندارم!

اینجانب به عنوان یک فرد بسیار معمولی که البته ادب و دو دو تا چهارتا سرش میشود اعلام میدارم که به هیچ وجه از جانب جناب بالینگر مورد توهین قرار نگرفتم .وجود معجزه هزاره سوم و بیان و گفتار اوست که توهین به من است ! اصلا اشاره هایی که به شخص آقا شده چه ربطی به ملت دارد ! اصلا چه کسی گفته که حکومت و دولت همان ملت است !؟!؟!؟

البته شاید هم که از ماست که بر ماست ! قهر و توجیه به دلخواه هر موضوع بدون تطابق آن با واقعیت و منطق و فقط و فقط حرفهای خود را شنیدن و گوش را به هزار و یک بهانه به روی حرفهای طرف مقابل بستن و بعضا اگر هم کلامی شنیدی که به مذاقت خوش آیند نیست در آن سفسطه کردن جوری که اصل جریان گم شود و زشتی عمل گوینده را برساند در خیلی از افراد است. اما آنچه دردناک است این است که" کسی که آنچه خوبان همه تک تک دارند او یکجا دارد" شده نماد یک ملت و هر سال هم تشریفشان را به کشور مستکبر ایالات متحده میبرند و در حضور جهانیان  خود گویند و خود خندند و احساس هنر و ارشاد هم ایشان رو فرا میگیرد و نه حاضرند چهار کلمه انتقاد بشنوند و نه حاضرند قبول کنند مشکلی وجود دارد . الهی صد هزار مرتبه شکر هم که روز روشن رو میگویند شب!

و جالب اینکه حق میزبانی را به جا نیاورده میخواهد که حق میهمان بودنش را رعایت کنند ...هر چند من معتقد به از بین رفتن حقی نیستم ! رئیس محترم جمهوری ما خود میداند و خوب هم میداند که اگر دانشجو و روزنامه نگار بگوید صدایش به راحتی خفه میشود ! درد ایشان و همفکرانشان اینجاست که نمیتوانند رئیس دانشگاهی از کشور شیطان بزرگ را گوشمالی دهد !

و کلام آخر اینکه ایها الناس ! رئیس جمهور یک ملکت نماد آدمهای آنجاست . به خدایی که همه شان قبول دارند قسم که حضور این بنده خدا در سازمان ملل جلوی تمامی کشور ها و بعد عکسش در همه مجلات و روزنامه های پرخواننده دنیا به من توهین است! بابا ...آخه رئیس جمهور هیچی هیچی نداشته باشه باید فیزیک مناسب داشته باشه! حالا اگه فیزیک و قیافه من نوعی خوب نیست با طرز آرایش ریش و نوع لباس پوشیدنم و استایل حرف زدن و حرکتهای حین صحبتم نباید اونرو خرابتر کنم !!!!!!!!!!!


پ.ن.۱ اینور دنیا مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی به سادگی پره از انتقادات جدی و طنز گونه از روسای مملکتشون! حتی گاهی در غالب و شکل و شمایل حیوانات مختلف و کارتونهایی که حماقتهای روسای مملکتشون رو نشون میده ! حالا چه در صدی هم نقد صریح وجود داره بماند ! پس اینجا دائم در حال توهین به خودشون هستند این احمقها!!!!! وگرنه آدم باید بسوزه و بسازه و صورتش رو با سیلی سرخ کنه که کسی نفهمه در درون چی میگذره! نه؟!؟!؟ دوره انتخابات بعدی هم همون آش و کاسه قبلی !!!

پ.ن.۲ همینجوری یک دفعه یاد فیلم آخرین پادشاه اسکاتلند افتادم !!! 

پ.ن.۳ گوشزد بهتر از من بحث رو باز کرده و تحلیل نموده اند! البته با نهایت احترام به همه دیدگاههای مخالف بنده عرض میکنم که همچنان اعتقادم بر این است که آقای معجزه دارای سطحی فکری کوتاه وبوده و هرگز نمیتوانم باور کنم که تحصیلات و دید آکادمیک دارند! چرا که اگر کسی ذره ای قوه تحلیل آموخته باشد خیلی از سخنان ایشان را به زبان نمیراند و اعمال ایشان را انجام نمیدهد! و به بیان بالینگر ایشان در چشم من هم بی سواد و دیکتاتور میباشند! بحث تنها این است که یکبار هم شده یکی به هر علت سیاسی یا ... در ملع عام به روی اینها آورد "خر فرض کردنها" یشان را!!! و اینبار از خفه کردن صدا خبری نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:21  توسط مخمل بانو  | 

پیش گفتار: تمام روزهایم شده پرواز در کوچه باغ خاطره . راستی من از اینجا هم خاطره دارم ؟ گاهی اینجا آنقدر غریبه است برایم که فکر میکنم خاطره ها اینجا شکل نمیگیرند.

یکی بود. یکی نبود. روزی دخترکی نخواسته و ندانسته یه گوشه از این کره خاکی متولد شد. نه انتخابی داشت که چه شکلی باشد و نه میدانست و میتوانست بداند که اهل کجاست. همان ماههای اول ورودش به دنیای تازه بدون خواست و نظر و توانایییش در اطرافش همانجا که بعدها به عنوان کشور و وطنش به او معرفی شد٬  تحولاتی رخ داد که زندگی نا خواسته او با آنها گره خورد.

دخترک در دنیا و مکان ناشناخته و ناخواسته بزرگ میشد و به مرور زمان مفاهیمی را می آموخت. گاهی دچار تضاد عجیبی میشد. تضاد دنیای دوگانه حریم خانه و بیرون از خانه ! ولی با همه تضادها یک آموزه ثابت بود. اینجا کشور و وطن او بود!

وقتی دخترک توانست دست راست و چپش را تشخیص دهد فهمید که سایه جنگی مخوف آنجا را  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:24  توسط مخمل بانو  | 

چندروز پیش که بعد از مدتها اومدم دانشگاه. از منشی گروه تا استادها و همکلاسیهای سابق کلی برای موهای کچل ناکم ابراز احساسات کردند و با ذوق بغلم کردن و گفتن که چقدر خوشگل شدی

یکی از استادهای پیر مهربونمون که به نظر من مهربونترین استاد دنیاست بعد از کلی ابراز احساسات واسه موهام گفت که چقدر جام خالی بوده و دلش برای لبخند من تنگ شده بوده !!!(احتمالا یعنی بی خیال مو و قیافه ...اصل لبخند و مهربونیه )

خلاصه غرض از نوشتن اینکه اینجور که من تاحالا دستگیرم شده اینور دنیاییها معمولا عادت ندارند وقتی یک تغییری می بینند بزنند توی ذوق و احساسات طرف و بگن حالت قبلی قشنگ تر بوده ! به خصوص وقتی قبلی یک جورهایی تا مدتی دور از دسترس باشه !

راستی چند بار تا حالا وقتی موهاتون رو کوتاه کردین بهتون گفتن وقتی بلند بود قشنگتر بود و زشت شدین

اصلا به نظر شما باید همچین نظرهایی رو منتقل کرد یا نه؟چه کسانی و تا چه حدی حق دارند یا اجازه دارند در مورد انتخابهای همدیگر نظر بدن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط مخمل بانو  | 

وقتی تکه های ابر خورشید رو به جدال دعوت میکردن و وقتی گاهگاهی چند قطره بارون روی صورتم میخورد در حالیکه نمیدونستم هوا ابریه یا آفتابی٬ وقتی روی برگهای چنار های نزدیک خونه تک و توک قلموی زرد کشیده شده بود ... وقتی از عشق انار دونه دونه سر از پا نمیشناختم و منتظر اومدن نارنگی سبز و پرتقال سبز بودم ... یک قبل از ظهر جمعه ٬شاید همین جمعه که داره میاد٬ شنگول و منگول و حبه انگور وار با بابا و مامان میرفتیم خرید کتاب و دفتر و لوازم تحریر.

مداد رنگی و پاکن و دفتر و جامدادی ... این برای ریاضی... این برای انشا ...یه دویست برگ برای تاریخ و جغرافی و اجتماعی ...

:مامان فکر میکنی کم بیاد؟

:عزیزم خوب برای هر کدوم یکی بردار که همونو ببری و کیفت سنگین نشه!

و من فکر میکردم اگه تک زنگ تاریخ و جغرافی با هم باشه چی ....

کاغذ کادو برای جلد ... همیشه دوست داشتم دفتر کتابهام رو با کاغذهای کادوی خوشگل (گل گلی نه ها !!!!!!!!!!!) جلد کنم . به جلدهای آماده و پلاستیکی علاقه ای نداشتم . این عادت رو تو سالهای دانشگاه هم حفظ کردم ! گمونم هنوز هم اگه مجبور باشم تو دفتر بنویسم همین کار رو بکنم.

هیچ سالی همه کتابها با هم چاپ نمیشد. از خرید که میومدیم مامان مخملی به هر جا که گمون میکرد بچه هاشون کتابهای سال قبل رو احتیاج نداشته باشن سر میزد و زنگ میزد! چند تا مغازه هم معرفی کرده بودن که کتابهای سال قبل میفروخت و خیلی وقتها راه حل اون مغازه ها بودن تا نزدیک ثلث اول یا شاید هم دیرتر که مثلا کتاب کاهی حرفه و فن چاپ بشه و به دست ما برسه ! 

تلویزیون راه به راه پخش میکرد :آغاز سال نو با شادی و سرور......

اگرچه آغاز سال نو با بوی خوش کاغذ و وسوسه تجربه های جدید شادی خاصی برام داشت ولی از این شعر خوشم نمیومد . شایدهم قصه محیط مدرسه بود ... شاید هم دوباره دوگانه شدن خونه و مدرسه!ولی به عشق کسب دانش تازه تر میرفتم و میرفتم ... 

گاهی فکر میکردم چه طوری ابوعلی سینا همه چیز رو تو خردسالیش میدونست و ما هنوز گرفتار ابتدایی ترینهاییم ! فکر میکردم به زمانیکه پسر بچه ای بیشتر نبوده و به عنوان طبیب مریض درمان میکرده ! یاد آتش زدن کتابخانه توسط مغولان و سوختن اون همه کتاب و اطلاعات گردآوری شده زیر نور شمع !

به عقب نگاه میکنم ...چه زود گذشته مهرهای در آرزوی بزرگ شدن ... در آرزوی دانشمند شدن ... راستی اون قدیمها ...زمان بوعلی سینا ...دانش و علم چنددرصد اونی بود که الان هست ...اگه بوعلی سینا بود هنوز هم علامه دهر بود؟ همه علوم دنیا رو میدونست ؟ یا شاید فقط کامپیوتر میدونست تا به دریایی از اطلاعات و دانش دست پیدا کنه !

همراه مخملی دیروز میگفت زندگی یعنی همین اینترنت پرسرعت و چرخیدن تو دریایی از اطلاعات و صید از اون. ولی من فکر میکنم هر چه این دسترسی ها راحت تر و بیشتر بشه ذهنمون فقط دانش حاضر آماده رو میبینه و میچینه و از نو آوری دور میشه !

خلاصه که کامپیوتر و دریای ایترنت بوی ماه مهر رو برای من یکی کم کرده ! چون کمابیش تمام روزهای سال لپ تاپ به دست در حال دویدن به دنبال دانش پای مقالات و نوشته های اینترنتیم !  کیف و کتاب و مداد و قلم هم که به حداقل رسیده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:20  توسط مخمل بانو  | 

امروز صبح جز معدود دفعه هایی بود که با اتوبوس راهی دانشگاه شدم. توی راه جوونها خسته و خواب آلود و شلخته و خانم پیرهای خوش تیپ و آرایش کرده بیشتر از هر چیزی نظرم رو جلب کرد.

دیدن خانمهای پیر اینجا آدم رو از زندگی و پیر شدن بیزار نمیکنه . شادترین رنگها رو اینجا خانمهای پیر میپوشن و رژ لب صورتی پررنگ یا قرمز و مانیکور و لاک خوشرنگ جز جدایی ناپذیر آرایش روزانه شونه ... چقدر شباهت به جایی که ما از اونجا میاییم نه ؟!؟!؟!

رنگ زندگی رو اینجا دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط مخمل بانو  | 

درسته که زندگی آنقدر کوتاهه که فرصت تجربه کردن همه چیز وجود نداره و خیلی وقتها بهتره از تجربه های دیگران بیاموزیم .(هر چند معمولا همه این اصل رو به فراموشی میسپرند) ولی بعضی نقطه ها توی زندگی رو آدمی فقط باید خودش لمس کنه و تکرار و شنیدن از دیگران آدم رو به باور نمیرسونه! 

حالا در طی این حسهای شخصی و تطبیق اون با نکته های دریافتی من یه کشف مهم کردم...در بیشتر مواقع اگر کسی برامون مهم نباشه و دوستش نداشته باشیم و به قول قدیمیها خاطرش رو نخواهیم٬ رفتار و عکس العملهاش برامون مهم نیست !  از ته دل ازش دلخوری به دل نمیگیریم و در واقع این علاقه مندیمونه که برامون توقع و در نتیجه حساسیت به وجود میاره ! پس نمیشه انتظار داشت که آدم باید کم توقع باشه ! چون در اینصورت باید دوست داشتن رو کنار بذاره !

یادمه هر وقت با خواهر کوچیکه با دلخوری شکایت پیش مامان مخملی میبردیم میگفت:"واسه اینه که همدیگر رو خیلی دوست دارین !" و من همیشه فکر میکردم :"این مامانا هیچی نمیدونن... ما نه که هم دیگرو دوست نداریم که شاید از هم بدمون هم میاد ... اگه اینجور نبود که اینقدر بحث مون نمیشد..."

این حس دلگیری بارها تو زندگی افراد مختلف تکرار شد. و حالا میدونم که اگر روزی توقعم رو از کسی کم کنم و بی خیال همه رفتارهای خوب و بدش بشم در واقع دارم چشمم رو به روی علاقه ام به اون طرف میبندم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 19:15  توسط مخمل بانو  | 

هنوز هم که هنوزه همچین صحنه هایی برام باور نکردنیه !

همراه مخملی باید گواهی نامه رانندگیش رو تمدید میکرد. یک جای پارک جلوی اداره مربوطه خالی شد. قبل از اینکه من برای پارک کردن اقدام کنم پرید پایین و من هم راهنما و دنده عقب و ... تا ترمز کردم و در فکر اینکه ماشین رو خاموش کنم یا نه برگشت و پرید تو گفت:" تموم شد بریم... من که گفتم زحمت پارک کردن به خودت نده ...الان میام " !

 هر دو مون متعجب از سرعت انجام کار یاد گواهینامه تمدید کردنهای ایران کردیم. این کار سه دقیقه هم طول نکشیده بود در حالیکه تو ایران ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4:31  توسط مخمل بانو  | 

بعد از سفر و گشت و گذار نمیدونم از کجا شروع کنم . از لطف بی دریغ دوستان نازنین و ساعات خوش و فراموش نشدنی  که با هم داشتیم بگویم یا از اتفاقات اخیر و مشغولیان ذهنی.

این چند خط را مینویسم که بگویم هستم و برگشته ام. خوبم و سپاس فراوان که به من این چند روزه سر زدید و سپاس برای اینکه همیشه به من سر زده اید !

راستش اینروزها تولد این کلبه مخملیه .به این فکر میکردم که چه بوده و چه شده. با اینکه عظمت دنیای مجازی را میدانستم باز هم تصور آنچه الان یافته ام برایم غیر ممکن بود. امروز  مفتخر از پیدا کردن یک دنیا دوست نازنینم. هیچ چیزی به اندازه این به من نچسبید که در مهمانی وینیپگر های نازنین پیش از آنکه من حقیقی را بشناسند با مخمل بانو آشنا بودند.

سپاس از همه شما عزیزانی که در این یک سال شادیها و غمهایم را همراه بوده اید . میدانم که گاهی چنان دردمند روزگار بوده ام که به جای بخشیدن ساعتی خوش لحظه تان را بر هم زده ام . راستش دلم نمیخواهد اینطور باشد ! ولی نمیدانم چگونه است که اینجا خیلی وقتها حکم سنگ صبورم را پیدا میکند و همانطور که همراه مخملی گفت شاید در یک روز عادی آنقدر که اینجا غرغرانه نوشته ام تلخ به نظر نیایم . اصلا شاید همین نوشتنهاست که تلخیهایم را کمتر میکند.

نازنینان ٬همراهیتان باعث افتخار من است. یک دنیا مهر تقدیم حضور پرمهر همه مهمانهای این کلبه مخملی. چه آنها که افتخار دیدارشان را داشته ام و چه آنها که تنها مخمل این کلبه را میشناسند.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:4  توسط مخمل بانو  | 

داشتم فکر میکردم :

 خوش به حال اون موقع ها که با در گوشی تعریف کردن جوکهای بی مزه شاد میشدیم ...اون وقتها که به ترک دیوار هم میخندیدیم...خوردن کیت کت و پاستیل از لحظات طلایی روزمون بود... دزدکی نگاه کردن تو خیابون میچسبید...اون وقتا که از مدرسه تا خونه نقشه کباب تابه ای میکشیدیم ...هر چند اگه قرمه سبزی به جاش پخته شده بود نیمرو و سالاد و غرغر جاش رو میگرفت ... اون موقع که یازده سالگی احمقانه ترین سن دنیا به نظرمون میرسید ... اون وقتا که از داشتن یه دفتر خاطره به قدر دنیا شاد میشدیم ...

راستی چه روزهایی بود... چقدر دنیامون کوچکتر بود... شادیهامون زودتر شکل میگرفت و غصه هامون به اندازه گم شدن جامدادی آهنرباییمون بود ...

نمیدونم چرا اینقدر تو گذشته ام ... نمیدونم اقتضای سنه یا غربت. هر چی که هست حالا میفهمم وقتی بابا مخملی میگفت :" قدر این روزهات رو بدون دخمل "

راستش بابایی اونا رو که ندونستم ...انگاری اینا رو هم دارم از دست میدم . باید فکری کنم.


پ.ن.۱ چند روزی نبودم . الان هم دیدم اگر ننویسم تا صبح خوابم نمیبره . ممنون از کامنتها و شرمنده از عدم پاسخ .

پ.ن.۲  مسافرت کاری و مسئولیتی بود. در واقع داوطلب همراهی یک گروه از دختران مهاجر برای یک سفر چند روزه شدم. شاید بعدا بیشتر در موردش نوشتم . فقط اینکه تمام سفر یاد اون قایق دانش آموزهای تهرانی بودم که چندین سال پیش تو دریاچه پارک شهر غرق شد. باز هم دلم واسه خودمون سوخت .

پ.ن.۳ باز هم دارم میرم سفر. نا خواسته و عجیب غریب جور شد . ولی مطمئنم خوش میگذره ! قرار بود صاحبخونه مهمان ما باشه ولی در آخرین لحظات برعکس شد  صاحبخونه های طفلکی من کلی ذوق دیدنتون رو دارم ... سه سالی شده از دیدار قبلیمون ...شایدم چند روزی بیشتر ... کلی ذوق زده ام الان ! میدونم این چند روز از همون روزهایی میشه که بعدها میگم خوش به حال اونروزها !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:51  توسط مخمل بانو  | 

یه روز یه خانواده خوب و خوشگل بودن که زن خانواده مریض بود ...آدمای دور و بر بد جنس بودن . از همه زبون نفهمتر و خشک تر هم قانون و پلیس بود . خانمه ایدز گرفت مرد .

آقاهه نه که تو پرورشگاه بزرگ شده بود٬ به هیچ کس اطمینان نداشت .

یه پلیس خوب بود.

پلیس خوبه نتونست کاری کنه ...

آقای خوب خوشگل بی اعتماد گیتار زن هنرمند مهربون مرد !!!!!!!!!!!!!

جمله آموزنده فیلم "گفتم هیچ مشکلی با اسلحه حل نمیشه "

گلزار جان ...عمو ....خوشکل خان ...هنر مند جان ...شما برو همون مدل باش یا به موسیقیت بچسب....یا به قول خودت همون معارف کنکور تدریس کن بلکه بچه مدرسه ای ها به عشق شما یه بار هم شده معارف رو از ته دل یاد بگیرن! برای پس فردای کنکور و امتحان استخدامشون و دنیا و آخرتشون خوبه !

مخمل جان ...بانو ....شما هم  عوض تماشای این خزعبلات و فحش دادن به خودت برای وقت تلف شده بشین کارات رو انجام بده ....اصلا بگیر بخواب....هر کاری میکنی بکن ولی فیلم آشغال نبین !!!!!!!!!!!!(چرا شکلک عصبانی پیدا نمیشه !!!!!عجبا !!!!)

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط مخمل بانو  | 

هر چی بیشتر وبلاگ بخونی کمتر مینویسی ! چون میبینی حرفهایی رو که میخواستی بزنی یکی دیگه که چه عرض کنم ٬یه عالمه آدم دیگه  زدن! چه لزومی به بازگویی اوناست ؟!؟!؟ اونم با فراگیری سیستم های به روز رسانی که نیاز به تکرار رو کمتر میکنه .

با خوندن نوشته های دیگه تو موضوعات مشابه حتی  ترتیب جمله های تو ذهنت رو از دست میدی و اگه اون موضوع دغدغه روزت بوده باشه از اهمیت اولیه اش کم میشه و اون احساس نیاز به نوشتن کمتر و کمتر می شه !

با  این وضع یا خوندن رو باید گذاشت کنار یا نوشتن رو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:24  توسط مخمل بانو  | 

یادتونه داداش قراربود یه مطلب طنز واسه مخمل بنویسن ؟؟؟ نوشتن و من رو کلی خجالت دادن ...با اون نثر  خاص و قشنگ گلستانه  خودشون !

داداش جان تعریف زیادی فرمودید و یه عالمه از اینا به مخمل بانوی بی هنر نمیچسبه ...ولی چون میخواستم امانت رو حفظ کنم عین مطلبتون رو آوردم .

  این شما و این هم مطلب داداش عزیز:

آن غواص لولو معانى, آن عزيز ناز و مامانى, آن افشاگر توطعه هاى جهاني,  آن دارنده ي تجربه ى صدپير درجوانى , آن  داننده ي رازهاى نهانى , آن مشهور به نازكدلى ,الشيخه(مونث الشيخ) بانو مخملى. از فحول (معمولن لقبيست مردانه) عرفاي عصر خويش بودي. وگويند اولين بانويى بود كه به مقام قطب الاقطابي برسيد ودربلاد وبلاگستان صاحب رباطي بود و خانقاهي . ومريدان بسيار داشتي..وگويند حصولش به اين مقام ميسر نمي گرديد, اگر دعاي پيران نميبود. كه چون در خردسالي بانمك بود و خوش زبان, همه او را دعاكردندي كه (الهي پيرشي دختر) .واين دعامستجاب همي گرديد...

درخبراست كه همعصر شيخ الشيوخ سعيدالمرتضوي(انار الله برهانه) بودي واين هردو دردستگيري خلق اهتمام بليغ فرمودندي كه شيخنا (از)خلق ,دستگيري ميفرمود.. وشيخ سعید, خلق رادستگير.....وميان اين دو, به قاعده ي يك (از) فاصله بودي, كه شاعر ميفرمايد:

ميان ماه من تاماه گردون........تفاوت (از)زمين تا آسمان است

واين شيخ سعيد , همان است كه خانقاهش را (اوين) نام است!!! وشرح مقاماتش درمقالي ديگرگفته آيدانشاالله تعالي

ابوصرصورگويد: روزي درمحضرشيخنا بودم , وازاو در باب (يك سر و دو گوش) وبلاگستان سوال بنمودم !!كه احوال حضرتش درحال  متغيرگشت و فرمود:

 ياابوصرصور!! خاموش!!  كه اين سرالاسراراست...!! كه گر برملاگردد  خلقي عظيم, دربلاد وبلاگستان, از هيبتش قالب تهي كنند ... و روا نباشد كه خون مسلمانان بر گردن ما اوفتد ...ودر حال بداهتا اين شعر بفرمود

بشو تو اي ابو صرصور خاموش.......چه گويم زين يكي سر با دوتا گوش

چو نامش آورم در شهر وبلاگ.......يقين خلقي شوند از بيم مدهوش

وچون ساعتي بگذشت, بفرمود : يا ابو صرصور,

 آن از فيل بسي درشت تر باشد, و از آب تر تر(يعني از آب خيستر بود)..و چون ساعتي ديگر گذشت, بفرمود:

 يا ابوصرصور..!! آن  از فيل, (فيل تر)است ...وابوصرصور گويد: در آن روز دانستم كه شيخنا را با عالم غيب ارتباطي عظيم است.... گويند ازكراماتش, يكي خلق غرغرانه است, و ديگر دلتنگانه...ونيز...ابداع, خوش خوشانه...شنگولانه...منگولانه..ونيز  عشقولانه منسوب بدوست....واز ديگر كراماتش شعر زير ميباشد:.بشوبشومن ترونخوام....سياهي من ترو نخوام....بلايي من ترو نخوام.....سياه سوخته اي ترونخوام......پدرسوخته اي ترونخوام......كه در شرح و تفسير اين شعر تا كنون صدها رساله وهزاران حواشي به نگارش در آمده است ..!!ولي هنوز سر غايي و راز نهايي مطمور در آن مكشوف نگرديده !!

در خبر است ,كه شعرا وعرفاي هم عصرش به او ارادتي خاص داشتندي..,  كه از جمله مي توان از سيما بنت بينا ..كه ملقب به (سيما بينا )بودي نام برد... كه در مورد شيخنا فرموده..... اي بانو بانو بانو.......بنشين به روي زانو ......از اين ناز و كرشمه......دلم شد چشمه چشمه........وااااااااااااااااااااايييييييييييي 

 والله واعلم......خدايش زندگي سبز عطا فرمايد...////// تمت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. به مناسبت تولد  الهام جون عزیزم ٬ تولدت مبارک . میدونم که سالی داشتی با یه عالمه اتفاقات عجیب و غریب ولی خوشحالم که از کنار همه با سربلندی عبور کردی. برایت سلامت و شادی و بهروزی آرزو دارم دوست جون گلم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:6  توسط مخمل بانو  | 

دیشب از اون شبها بود که سوزش کناره های چشمم رو از اشک وقت خواب حس میکردم ...

کم و بیش این حالت خوابیدن برام عادی شده ... ولی بعضی وقتا اینقدر تو این حالت دست و پا میزنم که دم صبح تازه خوابم میبره !

داشتم فکر میکردم به این همه فاصله ... به گذر زمان ... به همه اونچه که مرزها بین ما محدود کردن ...به بالاترین عشق انسانی ...تنها چیزی که میتونم با همه وجود عشق بناممش ...بدون شبهه ...پاک ... خالص و شفاف...بی مدعا و بی انتظار...عشق مادری!

درسته که مادر نیستم که هنوز ذره ای از اون عشق رو درک کرده باشم ... ولی به زندگی مهربان مادرم نگاه میکنم ...مادری که با چه عشقی کار و زندگی شخصی ٬جوانی و اندام زیبا و سلامتش را رها کرد تا من را داشته باشد ...تا ما را داشته باشد ... و هیچ وقت کلمه ای دم نزد که چرا سراغ همه آنچه که دوست داشته و آرزویش بوده نرفته ... هیچ وقت نگفت فلان مشکل و بیماری را بارداری فلان فرزند برایش به ارمغان آورده  ... از شب بیداریها و نغ زدنهایمان دم نزد ...تنها نگرانیش موفقیت و خوشبختی فرزندان بوده و هست .....همیشه میگوید همه عشق و آرزوی من شماهایید ...و من فرزند که هنوز با خودخواهی های درونم دست و پنجه نرم میکنم برایم این احساس غریب است ... 

مادرم ...اگر کمتر فداکاری کرده بودی امروز اینقدر شرمنده دوریت نبودم! میدانم اگر اینرا به خودت بگویم میگویی که خود شماها را خواستم و از هر چه برایتان کرده ام لذت برده ام و میبرم ... میگویی من که کاری برایتان نکرده ام ...میگویی  خوش باش و زندگی کن و من به خوش بودن شما دلخوشم ...

ولی... خیلی دل تنگم ... آرزوی سلامت و دیدارت را دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:35  توسط مخمل بانو  | 

بازی اعترافات یلدایی یادتوه ؟!؟!؟!؟ من یه اعتراف گنده دارم که مغزم رو داره از دیشب تا حالا میخارونه !!! من چندتایی کتاب فهیمه رحیمی و ر-اعتمادی خوندم

حالا داستان این خارش مغز ( حق کپی رایت این اصطلاح مال احسان خان گله ) از کجا شروع شد داستان دیشب ماست و قبل از اون یه توضیح کوچولو ...

راستش کتابخانه و سرویسی که کتابخانه ها در شهرهای مختلف کانادا ارائه میکنند شاهکاره . در کوچکترین شهرهای اینجا هم این سرویس تا جایی که من میدونم برقراره. انواع کتابها و فیلمها هم موجوده. معمولا نسخه دی وی دی یا وی اچ اس فیلمها با فاصله یک ماه از انتشار DVD برای خرید خانگی در کتابخانه موجوده و همه میتونند استفاده کنند و جالبی ماجرا اینه که حق عضویتی دریافت نمیشه و سرویس به طور رایگان ارائه میشه . فقط اگر فیلم یا کتاب رو دیرتر از موعد برگردونی جریمه داره. معمولا فیلمهای مورد علاقه مون رو از طریق وب سایت کتابخانه رزرو میکنیم و هروقت که اون نسخه به کتابخانه نزدیک خانه میرسه با تلفن مطلع میشیم و فیلم یا کتاب مورد نظر رو دریافت میکنیم.

از اونجایی که من و همراه مخملی هر دو فیلمی هستیم و با توجه به اینکه اینجا از خاله بازی ها و خونه مامان بازیهای ایران به اون شدت خبری نیست ته ذهنمون فکر میکنیم یه عالم وقت آزاد داریم و معمولا هر هفته کلی از این تلفنها داریم و هفت هشت تایی فیلم تو خونه هست که رسیده و ما طبق معمول  هول زدیم و وقت تماشای همه رو نداریم !!! و از بین اونها انتخاب میکنیم . وای به حال روزی که این انتخاب یه جوری به مذاق خوش نیاد و امان از حسرت زمان رفته و سرزنش فرد انتخاب کننده

توی کوه فیلمهای این هفته وقت فیلم خانه ساحلی رو به اتمام بود و من هم که کلی ذوق کیانو ریوز رو تو این فیلم داشتم میخواستم هر جور هست دیشب اونرو تماشا کنم . خلاصه خسته و کوفته نشستیم پای فیلم . راستش تنها توجیهی که آخرش واسه خودمون بابت دو ساعت زمان رفته آوردم این بود که "گاهی کتابهای مدل ر-اعتمادی  هم خوندنش تو زندگی لازمه " نمیشه که فقط کامو خوند !!!!

و اما قصه اعتراف مربوطه : خیلی کوچیک بودم که کتابهای آدم بزرگی دست گرفتم و خوندم . بخش بیشتر کتابها هم به خاطر علاقه پدرم به کتابهای تاریخی و در نتیجه در دسترس تر بودن اونها تو خونه مون تاریخی بود.( البته کلی هم از کتابهای انتشارات سپیده اگه یادتون باشه داشتم و میخونم مثل کتابهای ژول ورن و جک لندن و ...-اینو گفتم که بدونین تقریبا همه چی میخوندم ) خواهر کوچیکه که خیلی با این مقوله حال نمیکرد از دوستاش کتابهای  ر-اعتمادی و نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی میگرفت .

 من هم کلی منبر میرفتم  که ای خواهر جان من... اگه وقت میذاری کتاب میخونی لا اقل چیزی بخون که دو کلام حرف حساب یاد بگیری... و تا حرف میزد میگفتم:" وقتی اون طرز کتاب خوندنت باشه همین میشه دیگه !!!"

یه بار هم یه نخالگی اساسی کرد و یادم نیست دقیق...گمونم واسه یه روز معلم خودش رفت برای معلمش کتاب "بانوی جنگل" خرید و بعد که مامانم از بردن اون جلوگیری کرد اونو واسه خودمون نگه داشت !!!!!!!

درد سرتون ندم ....با همه این اوصاف من نصفه شب دور از چشم همه مینشستم و اون کتابها رو هم میخوندم مبادا نخونده از دنیا برم !!! (اگه خواهر کوچیکه اینجا رو بخونه - راستش یه علتی که این کتابها رو خوندم این بود که خیلی از همکلاسی هام این کتابها رو خونده بودن و هر وقت حرفش رو میزدن من دور از جون شما مثل بز نگاشون میکردم !!! و اونا هم احتمالا به نظرشون کتابهایی که من میخوندم مسخره میومد !!!)

راستش الان از این کار پشیمون نیستم ... اول که هر فیلم و کتابی رو برای سلیقه ای ساختن ! و همیشه عده ای هستن که از اون لذت ببرن . و هر سلیقه ای هم محترمه ! هر سنی هم یه سری شیطنتهای خودش رو میطلبه و کارهای خودش رو . هر چی هم سر بزرگی کنی آخرش یه توکی به کارهایی که مخصوص اون سنه میزنی .نمیخوام هیچ مقایسه ای بکنم و برای همین اسم از کتاب خاصی نمیارم ... ولی فقط همین جمله بس که اگه الان از دیدن فیلمی لذت میبرم یا از خوندن کتابی به اوج میرسم واسه اینه که شاید کما بیش همه سبکی رو امتحان کردم ! اگه شده یواشکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:18  توسط مخمل بانو  | 

گفتند: بنویس تا یاری دهی برادرانت را ...خواهرانت را ... آنان که تنها برای راندن کلام دل بر لب به سلولها رانده شده اند ! آنان که برای فکر کردن زندانی شده اند و کوفته شده اند ؟ 

 

گفتم: کاش با نوشتن من کاری از پیش می رفت که اگر چنین بود تا نیرو داشتم مینوشتم .

 

با خود فکر کردم: اصلا مگر من حق دارم بنویسم ! مگر من هیچ کس میتوانم این شجاعتها را از زنان و مردانی که با آگاهی از سرنوشت  کسانی که در این جزیره می اندیشند و عقاید خود را بیان میکنند باز هم می اندیشند و می گویند را بیان کنم . اگر به من بود میگفتم :

  

"نازلی"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه میفکن !

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »

 

اما "نازلی" سخن نمیگوید ...میداند که چه را می جوید !

 

از آن گذشته" نازلی" هامان را در سیاه چاله های تاریک به دور از همراهی ها نگاه داشته اند و کجا و کی صدای مجازی من به آنها خواهد رسید.

 

پس به که بگویم ؟؟؟ به در بند کننده های "نازلی" ها ؟؟؟ مگر کسی میخواند ؟؟؟ آنان که حقیقت دنیای حقیقی را به بند میکشند چگونه امکان دارد  که از دنیای مجازی بشنوند و به گوش گیرند ؟!؟!؟

 

آنان که آموزه هاشان سالیان سال عدل علی است ٬ همان علی که از او نقل میکنند که حتی فرزندان را به عطوفت با قاتلش امر میکند. ولی در عمل تنها شمشیر کشیدن و خفه کردن مخالف را به کار بسته اند !  همانها که به اسم فرمان پروردگار سنگ را بر هم نوع خود می کوبند و به سادگی از رحمانیت و ستاریت پروردگار خود میگذرند. مرا با آنان چه سخن ...آنان که جز صدای خود نمیشنوند و اگر بتوانند همه آنچه غیر خود است نیست میکنند!

 

ولی شاید نوشته ام مرهمی باشد بر دلهای زخم خورده و  همدردیم را به پدران و مادرانی که در تب و تاب آینده نامعلوم جگر گوشه گان خود میسوزند و میشنوند که در سلول سیاه تنهایی فرزند چه ها که نمیگذرد٬برساند که اگر حتی چنین باشد باز هم تا میتوانم می نگارم.

 

کاش بشنوند و باور کنند که وقتی سر بر بالش می گذارم فکر میکنم به جگر گوشه هاشان که بر روی زمین نمور با بدنی کوفته و دردمند دراز کشیده اند ! جگر گوشه هایی که بی شک هرکدام گل سر سبد کلاس و مدرسه و خانواده بوده اند که از سد سخت ورود به دانشگاهها گذشتند تا آزادانه اندیشیدن را تجربه کنند ولی چه سود که آزادی در جزیره ما حرام است و تاوان دارد!

 

میدانم که اگر "نازلی" ها نباشد خون زندگی به رگهای جزیره خشکیده بر نمیگردد. آرزویم اینست که نازلی ها  رها شود و مژده بهار آورند و  فریاد کنند "زمستان شکست "

 


پ.ن.۱  کلامم را با شعر "نازلی" زنده یاد شاملو همراه کردم و چون آزادی بیان و عقیده فارغ از نوع باور و نگرش برایم مقدس است مخصوصا از "وارطان" که اشاره به گرایش و عقیده خاصی دارد استفاده نکردم. با همه وجود آرزو دارم عزیزانمان با رهاییشان مژده بخش بهار باشند. صلح و آسایش و آزادی را برای ایران زمین آرزومندم. 

 

پ.ن. ۲ میتوانید همراهی خود را با دانشجویان در بند از طریق سایت چهارده مرداد اعلام کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:1  توسط مخمل بانو  | 

۱-ببخشید اینقدر همه رو منتظر گذاشتم ....راستش مخمل ورزش نکاری که ما باشیم هنوز از کمر درد و دست درد روز مسابقه قد علم نکرده ایم !!!! البته این بد بختی بعد از تمرینات گریبانگیرم نشد ! باید دکی غضنفر یا حاجی واشنگتن بگن جریان چیه ...گمونم یه حرکت ناجور یا وقت ورزش اونروز یا بالا پایین کردنهای خونه جدید که هنوز هم تغییر و جابجایی وسایلش ادامه داره یه بلایی سر سمت راست کمر و دست راست بنده آورده ! خلاصه که نمیخواستم بنویسم تا این خوب شه !!! ولی بیشتر از این دلم طاقت نیاورد.

راستی به کلینیک حاجی واشنگتن که تازه راه اندازی شده حتما سر بزنین !

۲- روز مسابقه یکی از روزهای فراموش نشدنی بود. اول اینکه کلا آب بازی و قایق سواری رو دوست دارم . بعد هم که تجربه جدیدی بود برام . من و یکی دیگه از دوستان ایرانیم تنها غیر کانادایی ها تیم ۲۲ نفره مان بودیم و البته به تبع همین کمی غریبتر ...ولی خوب در مجموع همه همدل برای برنده شدن و البته بیش از اون خوش گذروندن.

۳- من معمولا برای تیم دانشگاه یا شهر یا حتی کانادا عرق خاص ندارم ولی اینبار شاید چون عضوی از تیم بودم حسم فرق میکرد!

جالب اینه که اینها تو مسابقه ها و ورزشهاشون خوش گذروندن حرف اول و دوم و سوم رو میزنه و برنده شدن اونقدر که برای ما ایرانیها مهمه براشون مهم نیست .

۴- در مجموع ۳۱ تیم حضور داشتند از شهرها و ارگانهای مختلف و ما سه تا مسابقه داشتیم که اولی رو اول و دومی رو دوم و سومی رو سوم شدیم !!! خدا رحم کرد بیشتر نبود تعداد مسابقات و الا سیر نزولی ادامه میافت ! ولی شعار گروهی تیممون جایزه بهترین رو برد! جای یه قلعه نوعی ماآب تیم خالی که همه تقصیرهای نداشته رو گردن بگیره

۵-  راستش میخوستم عکس بذارم ولی چه فایده که عکسهای قبلی رو هم بیشتریها ندیدند!!!!!

۶- حواشی مسابقه از خودش برام نکته دار تر بود.که تو بندای بعد میگم .

۷- اول اینکه به علت پشه خیز بودن شهر ما و اینکه دولت طرفدار محیط زیسته به جای سمپاشی تعداد زیادی سنجاقک و تخم سنجاقک در منطقه رها کردن که پشه ها رو بخوره ! قبلا حتما شنیدین که حیوونهای کانادایی از آدمها نمیترسن ولی این سنجاقکها دیگه نوبر بودن !!! میومدن روی دست و بال ما مینشستن و اصلا هم نمیترسیدن !!! یاد بلاهایی افتادم که تو دوران کودکی پسرخاله حیوان آزارم سر سنجاقکها یا به قول گیلان زمینی ها "چوچولاس"ها توی باغ مامان بزرگی میاورد!!!!!!

۸- بچه های تیم مادر و پدر و دوست دختر و دوست پسر و مامان بزرگ و خلاصه همه کسانشون برای تشویقشون اومده بودن !!! ولی من ..... به هر حال اولویت کارها انجام اونها رو میسر یا نا میسر میکنه ! اول اینکه گرم بود ...بعد اینکه کار پیش اومد و درس داشتن !!!! خلاصه مخملی که ما باشیم  همراهی نداشتیم ! در واقع اولویتی نداشتیم و همراه مخملی بی احساسمان نیامد تا از خودمون ذوق در کنیم !!! همکلاسیهام با تعب سراغ میگرفتن !!! خلاصه که بیشتر از این نمیگم این همراه رو خجالت بدم !!!!  البته بعد از مسابقه اول  سه تا از دوستای ایرانیمون اومدن که همینجا تشکرات مخملی خود رو اعلام میدارم !

۸- شب که با مامان و بابا مخملی حرف میزدم اینقدر ذوق دختر ورزشکار و قهرمانشون رو کرده بودن که از خجالت مردم .

۹- از قایق سواری به در بیاییم با یه لینک ! این پست گوشزد مدتهاست منو به خودش مشغول کرده !!! البته شیوه گوشزدی در نوشتن اینه که اول مطلب رو مینویسه و بعدها دونه دونه پی نوشتها رو اضافه میکنه ! ولی الان هم هنوز با توجه به موضوع داغی مطلب از بین نرفته ! با اینکه با فلسفه این که فقط یکبار زندگی میکنیم پس باید دم را دریافت موافقم ولی هنوز هم  ... اصلا چیزی نمیگم که خودتون بخونید و نظر بدین. ولی اگه نظری داشتین اینجا هم کپی کنید که من هم بخونم . برای تشویق به خوندن : موضوع در خصوص خیانت در زناشوییه !  

۱۰- زیتون عزیزم برای روز چهاردهم مرداد یک اعلان داده و قابل دونسته و از من هم خواسته مطلبی در این خصوص بنویسم . حتما این کار رو خواهم کرد ولی پیش از اون همه دوستان عزیز رو به همراهی با دانشجویان دربند با حضور و ثبت اعتراضشون در این سایت دعوت میکنم .

۱۱- داداش عزیز رو که یادتونه ؟! قول یک نوشته طنز مخملی رو به من دادن که منتظرم ! هر وقت ارسال کنند براتون اینجا میذارم.(قصور از من ...با شرمندگی لینک مطلب¤ قبلی رو که از داداش داشتم پیدا نکردم )

۱۲- ظاهرا امروز نوشته من نمیخواد به سیزده مورد برسه ...اگه چیزی یادم اومد بعدا اضافه میکنم . فعلا عزت زیاد.

۱۳- امان از کنکور !نتایج کنکور اعلام شده ! جوجه ما هم همونجور که مدتهاست غر میزده نمیخواد تعیین رشته کنه تا سال دیگه که فقط به قول خودش شریف !!! خدا به داد مامان بابای مخملی برسه که مجبورن یه سال دیگه بچه کنکوری داشته باشن !!! به داد خود حرف گوش نکنش هم برسه که من نمیدونم چه جوری میخواد تحمل کنه !!!! 

۱۴- این همراه مخملی ما معمولا میگه اینقدر پای کامپیوتر و وبلاگ نویسی نباش ...ببینید من چقدر این دفعه سراغ این وبلاگک طفلکی نیومدم که خودش به صدا در اومد که بابا زودی بیا بنویس

۱۵-  این لینکهای پرشین بلاگ من رو تو بلاگ رولینگ باید تصحیح بشن !!! امان از سر شلوغ !!!!!!! از خواهران و برادران عزیزی هم که گاهی فرصت نمیکنم براشون کامنت بذارم شرمنده !!!! خیلی هم شرمنده !!! به امید روزی که دل سیری بدون عذاب وجدن درس و مشق وبلاگ بازی کنم

۱۵-ببخشید سرتان را درد آوردم . خانواده را سلام و دعا برسانید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط مخمل بانو  | 

فردا بالاخره روز مسابقه است . قبلا نوشته بودم که این مسابقات سالانه اینجا برگزار میشه و با هدف جمع آوری کمکهای مردمی برای مراکز و تحقیقات درمانیه !

نکته قابل توجه برای من گذشته از نوع مسابقه قابلیت انجام کار گروهی بین افراده. اکثر ما تجربه قایقرانی به این شیوه رو نداریم ...با این همه هماهنگی گروه بی تجربه ای چون ما دیدنیه !

امروز یک مسابقه آزمایشی داریم و فردا سه مسابقه اصلی برگزار میشه !

وقتی روی رودخونه شهر پارو میزدم یکی از زیباترین احساسهای زندگیم رو تجربه کردم.رودخونه بزرگی که همیشه از بالای پل نگاه کرده بودم حالا میزبانم بود و قطرات آبش با بعضی ضربه های پارو خیسم میکرد.  آب همیشه برام آرامش بخش بوده .

اینم دو تا عکس از تمرینهای اولیه :

2

 

pic

 اگه از روز مسابقه عکسی داشتم حتما میذارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط مخمل بانو  | 

امروز از تعجب و عصبانیت کف کردم .

از ایمیلهای فیلتر شدن وبلاگم در بعضی شهرها و توسط برخی آی اس پی ها اینقدر حرص نخوردم که از این . تازه کلی هم حس مهمی بهم دست داد

امروز در وبلاگی از بلاگفا کامنتی گذاشتم و این پیغام رو در پاسخ گرفتم :

امکان درج نظراتی با کلمات غیر اخلاقی وجود ندارد

من هم هزار بار سر تا ته کامنتم رو خوندم تا بفهمم کلمه غیر اخلاقی توش چیه !!!!!

وقتی کاملا نا امید شده بودم دیدم در جمله ای نوشته ام "هر کس خودش میداند ...." خلاصه کلمه قبیح را با "فرد" جایگزین کردم و کامنت پست شد .

اولش فکر کردم  که این مربوط به انتخاب و سلیقه صاحب وبلاگ است و سعی کردم عین آن کامنت را برای آزمایش در وبلاگ خودم که هیچ سانسوری در کامنت دونی نداره بگذارم  ولی باز هم با جمله تذکر بالا در خصوص بی ادبی و بی اخلاقی خودم روبرو شدم !!!!!!و فهمیدم کار کار مدیران مودب و با شخصیت بلاگفای خودمونه که مبادا بی نزاکتان بی ادبیاتی چون من از کلمات بدبد استفاده کنند!!!!!!!

خلاصه که این دیگه آخرش بود. باور نمیکنین ... خودتون امتحان کنین

پ .ن.۱ بعد از آزمایشات فراوان در لابراتوار مخملی که با دیدن کامنت سامان به ذهنمان آمد نتیجه حاصله اینه که ظاهرا گیر  سر جمله های خاصی است مثلا  " هر کس خودش میداند ..." . مثلا اگر بنویسید "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " بدون مشکل نوشته میشه . میشه یکی به من بگه این الگوریتم سانسوریسم به این طریق چه جوری کار میکنه

 

پ.ن.۲بابا جل الخالق..........شانه به سر راست میگه .... به خدا مشکل سر "خودش میداند" هست که بعد از "هر کس" می یاد .

پس خانمها آقایان بدانید و آگاه باشید زین پس دانستن جرم افراد است و افراد نادان به و مقبول تر از افراد دانا!!!!!

ولی نکته جالب اینه که اگه بین "هر" و" کس" اسپیس بذارین این اتفاق بی ادب  ادب کن می افته ولی اگه بدون فاصله بنویسین مشکل حله !!!!!!!!!! حتی اگه تنها کلمه رو بنویسین مشکلی نیست !!! بابا این بلاگفا دیوونه است به خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:16  توسط مخمل بانو  | 

خبر مو بر اندامم راست کرد.

نمیخواهم از چراها و درستی ها و نادرستی ها بنویسم. فقط امیدوارم بتوان زندگی  پسرک را به  پسرک و خانواده اش بازگرداند. لینک مطلب از وبلاگ آسیه عزیز است.

داستان زیر را می آورم برای آنها که میگویند چه فایده ! این هم یکی از همه !

روزی پیرمردی در کنار ساحل صدفهایی را که بر اثر جزر و مد دریا به ساحل افتاده بودند را به دریا پرتاب میکرد. رهگذری از کنارش گذشت و گفت چه فایده دارد. هزاران هزار صدف به این ساحل افتاده اند و میلیونها صدف در سواحل دیگر دنیا بر اثر هر جزر و مد از بین میروند. چه فرق میکند که تو چندتایی از آنها را نجات دهی.

پیرمرد نگاهی به رهگذر کرد. خم شد. صدفی دیگر برداشت و به دریا پرتاب کرد و گفت :"اما برای این یکی فرق کرد."

اما امشب پسرک که بخشوده شده نه به خاطر قتل كه به خاطر 30 ميليون تومان پول درآستانه اعدام قرار مي گيرد. باشد که دست در دست هم خبر رهایی پسرک را اینجا اضافه کنم.

 

پ.ن.۱ همین الان از طریق سایت  مینو جانم و خورشید خانوم خوندم که فعلا اعدام سینا به تعویق افتاد. با آرزوی لغو قانون اعدام در ایران.

 

پ.ن.۲ ۱۰ روز فرصت برای تکمیل دیه برای سینا پایمرد

آخرین اخبار مربوطه از وبلاگ وارش

به علت ف-ی--ت-ر بودن وارش برای بعضی عزیزان عینا مطلب را از وبلاگ آسیه کپی میکنم.

از ديروز تا به حال افرادي زيادي خواسته اند كه براي آزادي سينا، به او كمك مالي كنند. من ديروز در تماسي با پدر سينا گفتم كه فردي حاضر شده 30 ميليون تومان به ما قرض بدهد تا فعلا جلوي اعدام گرفته شود و بعد بتوانيم در عرض دو هفته و با كمكهاي مردمي اين پول را كه يك ميليون تومان آن هديه و بقيه قرض بود، به ايشان پس بدهيم. (حكايت اين آقا خودش شنيدني است) .

اين ۳۰ ميليون براي اين بود كه فكر كرديم با ۷۰ ميليوني كه پدرش جمع كرده مي شود رضايت گرفت )پدرش يك بار به من گفته بود كه باز اگر صد ميليون تومان داشتم شايد مي شذ كاري كرد) ولي ديشب متوجه شديم كه خانواده مقتول، گفته اند كه از ۱۵۰ پايين تر نمي آيند! و رقم مورد نياز ۸۰ است.

به هر حال دوستاني كه ديشب به اتفاق هم، جمع بوديم، همه گفتند اگر مشكل با پول حل شود، حاضرند همگي كمك كنند و كمك جمع كنند.

اما مهم تر از همه اين كه، همين الان كه با خانم ستوده (وكيل سينا)صحبت مي كردم، گفتند كه آقايي در تماس با ايشون گفته اند كه حاضرند به جز اونچه پدر سينا فراهم كرده، بقيه ي پول را يكجا پرداخت كند! امروز كه گذشت و فردا و پس فردا هم دادسرا تعطيل است. بنابراين تصميم گرفتيم كه تا شنبه صبر كنيم. اگر تا شنبه مشكلي پيش نيامد و اين پول واريز شد،‌ اعلام مي كنيم كه نيازي به هيچ پول ديگري نيست. و اگر به هر دليلي مشكلي پيش آمد، آن وقت شماره حساب را وكيل سينا اعلام مي كند.

مي دانم دو روز ما تعطيليم و دو روز بيرون از ايرانيها، ولي چه كنيم؟ هيچ راه ديگري نداريم! نمي شود وقتي چنين قولي داريم، باز شماره حساب اعلام كنيم (اين مسووليت زيادي براي وكيلش به وجود مي آورد.)

اما ماجراي ان ۳۰ ميليون: من دوست ناديده وكيلي داشتم كه چندين بار تلفني قرار گذاشتيم براي صحبت كردن درباره يكي از موكلان محكوم به سنگسار ايشان. اين قرار، هرگز عملي نشد و هربار اتفاقي افتاد و قرار به هم خورد. ديروز كه درگير خبرهاي سينا بود، او زنگ زد و گفت كه نگران شده كه من فكر نكنم اين قرارها هميشه از جانب او به هم خورده. گفتم كه دوست من! دنيا آن قدر نامرادي دارد كه يك قرار به هم خوردن جزء شيرينيهاي آن است. و به طور اتفاقي برايش تعريف كردم كه چه اتفاقي براي سينا افتاده و در مورد پول هم گفتم كه بايد هر چه سريعتر دست به كار شويم. وقتي تلفن ما قطع شد، او براي دوستاني كه با در جايي گرد آمده بودند، ماجراي تلفن من رو تعريف مي كنه و همين كه صحبتش تموم مي شه آقايي كه بر صندلي كنار اونها نشسته بود، بلند مي شه و دو چك پانصدهزارتوماني مي ذاره روي ميز و مي گه: اين يك ميليون اول، بقيه اش هم جمع مي شه! و اون ۲۹ ميليون قرضي رو هم او مي گه كه پرداخت مي كنه. خلاصه اينو نوشتم فقط بگم كه گاهي ما فقط غر مي زنيم از شرايط و اينكه آدمهايي كه بوي انسان بدن چه كم شدن. اين دوست من هم بالاخره قرارمون رو همون ديشب گذاشتيم جلوي اوين.

كم نشدن، شايد ما دنبالشون نبوده ايم. ماجرا فقط به كمكهاي مالي هم مربوط نيست. ديشب اونجا زني بود به اسم محبوبه. محبوبه زني است كه وقتي بار اول سينا رو بردن پاي دار، او هم براي اعدام قاتل برادر جوونش رفته بود. تنها زن بود بين همه اولياء دم و از پدر و مادرش وكالت داشت. به هيچ وجه هم حاضر نشده بود كه رضايت بده. محبوبه مي گه وقتي صداي فلوت سينا بلند شد چنان به هم ريختم كه فكر كردم مگه من مي تونم آدم بكشم؟! اون نه تنها قاتل برادرش رو بخشيد كه بارها و بارها اقدام كرد براي رضايت گرفتن از اولياء دم سينا. حتا براي ديدن اونها به آستانه رفت و ديشب هم نه فقط با اونها كه با خونواده مقتول ديگه اي هم كه براي اجراي حكم اعدام قاتل پسرشون اومده بودن ، با همه وجود تقاضاي رضايت و حتا التماس مي كرد.

خانم كمالي و آقاي باقي هم همين طور. اونها هم نه فقط ديشب كه در چند ماه گذشته خيلي تلاش كردن كه براي سينا رضايت بگيرن( و نيز براي خيليهاي ديگه)مشكل ما كم شدن آدمهايي كه انسان رو رعايت مي كنن نيست. مشكل قانوني هست كه باعث مي شه يكي به التماس و زاري بيفته براي راضي كردن ديگري.در حالي كه در همون نزاع خيابوني براحتي مي شد جاي قاتل و مقتول عوض بشه. هيچ كدوم قاتل حرفه اي و جاني نبود.

پیوست: طبیعی است که تا روز شنبه که وکیل سینا شخصا خبرش را بدهد، من هیچ شماره ای را توصیه نمی کنم.

 

مخمل : اگر در خصوص شماره حساب خبری از وارش یا خورشید خانوم شد حتما مینویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:59  توسط مخمل بانو  | 

آسمان آبی با تکه های ابر سفید و خاکستری که شعاعهای خورشید  از بینشان پنج شش جاده نورانی در انتهای دشت ساخته . تو گویی هر کدام به دروازه ای از بهشت میرسد و من آنقدر آنها را نزدیک میبینم که به گمانم  با پای پیاده به دروازه بهشت خواهم رسید.

باد در علفهای مرغزار سبز روبرویم پیچیده و بوی خوش سبزی همه جا را پر  کرده .  نسیم صورتم را نوازش میدهد. زیبا ترین و بزرگترین و  رنگین ترین کمان عمرم در فاصله ای نه چندان دور خودنمایی میکند.

یک قطعه ابر بنفش کم رنگ بالای سرم چند قطره میچکاند و جدال ابر و شعاع نور با بوی خوش سبز همراه میشود.

دستانم را از هم باز میکنم و به دور خود میچرخم و هوای پاک را با همه وجود در ریه هایم پر میکنم و نرمی قطره های آب بر گونه ام میلغزد..میخواهم بگویم سرمست این همه زیباییم که دلم چنگ میزند. همیشه وقت خوشی قلبم فشرده است. به سبزه های زیز پایم مینگرم ... دشت روبرویم ...آسمان بالای سرم ... کمان رنگین ...احساس بی تعلقی میکنم ...  


پ.ن.۱

نه به گردشم نه راه دور ... اینا اون روز گذشته دم در خونه اتفاق افتاد.البته اگه بشه بگم خونه ...که من همیشه حس مسافر رو دارم اینجا ! از بارون تند و سیل آسای ساعتی پیش از این جدال نور و ابر  و گل ولای بعدش هم بگم که البته پیش این همه زیبایی گم شد. ولی شاید حس دل تنگیم رو فقط جوجو و مریم  فهمیدند. شاید من گنگ نوشتم .راستش تو اوج خوشحالی و سرمستی اینجا هم هیچ وقت به اینجا تعلق ندارم. دلم نمیتپه برای این کشور و آدماش. ساده بگم حتی وقتی تیم فوتبالشون میبازه برام کوچکترین ذره ای اهمیت نداره. چون حس تعلق به این خاک ندارم.  

چند سال پیش تو ایران  یه روزی گفتم : 

 "من اينجا بس دلم تنگ است 
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟"

"من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايارشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده

توشه برداشتیم و سفر کردیم :

"به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
 كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن"

و دیدم که رنگ آسمان متفاوت بود... غم ها و دردهای آدمای اینجا با اونجا فرق داشت ! و این همه تفاوت دلم رو به درد آورد و می آورد. 

ولی دیدم که اینجا : "صدايي نيست ، نور آشنايي نيست"  

و من همواره دل تنگم !!!!

و همیشه آرزو میکنم کاش اونجا یه ذره بهتر بود!تا من به این جدال موندن و برگشتن پایان میدادم!

پ.ن.۲پی نوشت اول رو با یاد آوری جوجو از چاووشی اخوان کامل کردم. (محض ذکر مرجع و ماخذ)

پ.ن.۳ تو رو خدا نگین نشسته تو این همه زیبایی نا شکره ! من  شرایط این روزای ایران ویران رو درک میکنم . حسرتهای اونجا رو هم... تفاوت نیمروز خودم رو با این نیمروز میفهمم .از همونجا اومدم ! و میدونم این راه و مبادله ای بوده که خودم کردم ! این فقط یه حس درونی بود! یه حس که هر زور و هر لحظه تو خوشی و ناخوشی بدون لحظه ای فراموشی همراهمه !

پ.ن.۴. لینکها حرفهایی هستند  که میخواستم بنویسم ولی چه نوشتنی... شنیدن کی بود مانند دیدن ... ندیده نیستم ...درد ها را میدانم ...ولی روایتگران شاهد این روزها بهتر از من میگویند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:41  توسط مخمل بانو  | 

  1. یه عالم تشکر از ته دل واسه همه شما مهربونهایی که تولدم رو تبریک گفتین و واسه جوجه ام آرزوی موفقیت کردین.همونجوری که احتمالا میدونین حسابی سرم شلوغه ! ولی این چند پست رو نوشتم که بگم خوبم٬ به یاد همه شما نازنینان هستم و نمیدونین چقدر تبریکهای صمیمانه تون بهم چسبید . روی ماه همه تون رو میبوسم.
  2.  اینروزها دائم تو فکر این سهمیه بندی بنزین و تحلیل افزایش مجدد قیمت خونه ام . نمیدونم این همه فوج جوونهایی که میخوان تشکیل زندگی بدن چی کار باید بکنن ! اینو نوشتم که بدونین بیشتر اوقات دارم فکر میکنم و این نیست که دورم و نمیدونم اونجا تو این گرما و با این همه مشکلات چی میگذره !
  3.  اینو خوندین ؟؟؟ هوشمند ترین و کاردان ترین رئیس جمهور ایران ظاهرا خوب راه حهایی پیدا میکنه ! من فکر میکنم اگه علاوه بر برق آب رو هم جیره بندی کنه مشکل کم آبی تو کشور کاملا حل میشه و در ضمن کشور هم تبدیل میشه به همون حپلی دونی که احتمالا ایشون خوششون میاد توش بغلتند !!!
  4. تازه ...بهتره تلفن هم سهمیه ای بشه ! اونجوری کلی صرفه جویی جانبی دیگه هم میشه ! مثل بنزین که نا خود آگاه با سهمیه بندیش هوای تهران تمیز شد و ترافیکش حل شد و ذخیره ارزی ایجاد شد(!) با سهمیه بندی تلفن ایرانیان عزیز ساعات کمتری رو به امور قبیح غیبت و شایعه پراکنی و اطلاع رسانی میپردازند و یا اگر تعرفه درست تعریف شه اصلا نمیپردازند. در نتیجه آمار اختلافات خانواگی و طلاق با کاهش چشمگیری رو به رو خواهد شد و کشور عزیزمان به کانونی گرم و اسوه تقوی و الگویی جهانی بدل خواهد شد. به علاوه وقت صرف شده پای تلفن های روزانه حذف خواهد شد و صرف سازندگی ٬ کتابخوانی و امور بهینه دیگر خواهد شد و ما چنان پیشرفتهای علمی خواهیم کرد که جهان به خود ندیده! چون همه اینها حق مسلم ماست .پس پیش به سوی سهمیه بندی آب و برق و تلفن.
  5.  بالاخره ما هم به کاخ الیزه تقل مکان کردیم خوب چیه مگه ... چه جوری الهام عالی قاپو داشته باشه اونوقت ما حتی یه الیزه ناقابل هم نداشته باشیم !!!
  6.  یه عالم کار ناتموم دارم که باید تا آخر تابستون تموم کنم . لطفا برام دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین. به تبع این کارها حضورم تو وبلاگستان کم میشه یه کم . ممکنه نتونم کامنت ها رو جواب بدم٬بهتون سر بزنم  و یا زود زود آپ کنم. دلم خیلی تنگ میشه ولی به یادتونم و قول میدم به محض اینکه همه چی مرتب شد مثل همیشه با اومدن به خونه های پر مهرتون اوقات خوش رو بگذرونم.
  7. احسان عزیزم حسابی زحمت افتاده برای رفع اشکالات قالب این وبلاگ. اولین اشکال هم این لینک "ادامه مطلبه" که همیشه ظاهر میشه و به قول احسان ایجاد حس چوپان دروغگویی میکنه !
  8. بعد از تصحیح غالب که امروز اولین ورسیونش رو گذاشتم باور کنید هر وقت ادامه مطلب داریم واقعیه!!!! یه تشکر حسابی از احسان جانم .راستی به نظرات و پیشنهادات سازنده شما جهت زیبا سازی این مکان نیازمندیم . این فونته درشت شده بهتر شده به نظرتون یا او قبلی بهتر بود ؟ 
  9. من هر کار میکنم این به ده مورد هم نمیرسه . بچه هایی که موفق شدن سیزده گانه و بیشتر بنویسن خیلی با حالن به خدا ! من کلی دارم جون میکنم الان. اگه همه اش رو نخونین کلی دق میخورما !!!! مشغول زنبه(!!!!) میشیدها ....حالا گفته باشم
  10. میخوام رژیم بگیرم یه مقدار لاغر شم . اینو اینجا نوشتم که از روی خودم و رودربایستی شما (نه که حالا من واقعی رو خیلی دیدین ) خجالت بکشم و اراده ام قوی شه ! حالا ببینم و تعریف کنم .
  11. اینروزا داشتم فکر میکردم کاش خونه تکونی روح آدم هم به راحتی خونه تکونی و اسباب کشی فیزیکی باشه! دارم رو اینم کار میکنم. یه روح تکونی شدید نیاز دارم.
  12.  سالهای دوران دبستان پر از خاطره هاییه که کما بیش شکل دهنده نقاط ضعف و قوت خیلی از ماها شده . به نظرم معلمهای دوران دبستان یکی از اساسی ترین نقشها رو در آینده دانش أموزانشون بازی میکنن. این وبلاگ یه خانم معلم نازنینه که خیلی از ماها در سن و سال قدیم شاگردان ایشونیم. خانم شاملو از آن دسته معلمهاییست که به گمان من تاثیر مثبتی در زندگی و آینده خیلی از دانش آموزانشون داشته اند. این وبلاگ ایشونه ! با حضورتون ایشون رو تشویق کنید بیشتر و بیشتر از خاطره ها و تجربیاتشون بنویسن.این هم وبلاگ همسر مهربون و شاعرشونه که من همیشه ارادتمند لطف و مهربانیشان بوده ام و خواهم بود. این عزیزان والدین یکی از دوستان قدیمی و عزیز من هستند که دور روزگار الان در این دیار غربت هم ما رو همراه هم کرده.
  13. طبق استاندارد خانوم حنایی این بند قراره صرف غیبت و غرغر شه !!! فعلا همون احمدی نژاد تا بعد.
  14. بالاخره بیشتر از ۱۳ تا نوشتم . اگه مطلب قابل توجهی به نظرم اومد بعد اضافه میکنم و پینگ مجدد با همین پست قطعا به بند اضافه شده بر میگردد و مرض نمیباشد
  15. خوبه سرم شلوغه و اینقدر روده درازی کردم !!!! شرمنده ٬عزت زیاد !!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:12  توسط مخمل بانو  | 

از دیشب چشمم به ساعته و دائم حساب میکنم چند ساعته دیگه ایران هفتم تیره ! این دفعه حسم با سالهای دیگه در مورد این روز فرق میکنه ! برای خودم حساب نمیکنم . دلم پیش جوجو کوچولوه که حالا مردی شده !

دلم مثل سیر و سرکه میجوشه ! تا حالا برای امتحانهای خودم این همه اضطراب نداشتم که از دیروز برای این جوجه . یادمه سالی که خودم کنکور داشتم روز آخر با دوستانم دور هم خونه ما جمع شدیم . یادش بخیر . مصی نازنینم و سعیده گلم . ساعتی رو به حرف زدن گذروندیم. سعی میکردیم مثلا از همه چیز حرف بزنیم  به غیر از امتحان روز بعد ...بگذریم که آخر هر جمله مون نا خود آگاه به سمت کنکور میرفت. از صحبت در مورد اینکه بهتره با مداد معمولی بنویسیم یا ب ۴ و اینکه چندتا برداریم تا چک کردن فرمولهای طلایی مثلثات... همون فرمولها که سینوس و کسینوس کمان رو  بر حسب نصف کمان میداد.

 و مامان مخملی مثل پروانه میچرخید . حالا میفهمم چه اضطرابی داشت .مواظب بود چیزی نخوریم که برای روز بعد مشکل ایجاد کنه و طرفهای عصر پیشنهاد کرد که ما رو به محوطه حوزه امتحانی ببره  که دقیقا بدونیم کجاست .هر چند میدانستیم ولی اونروز فکر میکردیم اگه قبلش نریم و فردا نتونیم اونجا رو پیدا کنیم چی !!!!

 اون جمع حالا به ثمر رسیده و  هرکدوم یه جا مشغولیم. و مصی یه پسر کوچولو نازنازی داره که من هنوز ندیدمش! اینه قصه روزگار.... روزها خوب و بد همه میگذرن و خاطره میشن ...

بعد از اون روزها همیشه گفتم که حاضر نیستم دیگه هرگز کنکور بدم.... هرگز.... و حتی برای کنکور فوق لیسانس هم آخرین ماه تقاضا کردم و کمتر از یک ماه وقت گذاشتم ! جدای از اینکه اول فکر میکردم به زودی مهاجر خواهم شد و نمیخوستم بی خودی وقت بگذارم ولی در نهایت با نامه معاون سازمان سنجش شرکت کردم و خیلی خوب شد که اینقدر دیر اقدام کردم .چون از اون دوره طولانی دلهره متنفر بودم و نتیجه هم خوب و به دلخواه بود.

حالا قویتر اون حس و دلهره تو دلمه . اکه راسته و من میتونم هر آرزویی رو تو این روز بکنم و برآورده میشه امسال با همه وجود این آرزو موفقیت جوجومه ...شمعی نیست که فوت کنم ... ولی قسمت آرزو رو که میتونم داشته باشم :) 

داداشی شاید یه روز اینجا رو نشونت دادم ... نمیدونم ...برات با همه وجود آرزوی موفقیت دارم ... میدونم که میتونی ... فقط امیدوارم هیچ چیز غیر منتظره ای پدید نیاد.

جوجه من ... این تازه اول راهته ! به خصوص اونجا ... میدونم که تازه اگه دوران دانشجوییت با آرامش و عادی سپری شه (نه اونجور که از حالا واسه شیطنت ها و کله داغی های دانشجویی نقشه کشیدی !!!) بعدش دو سال عمرت رو باید بذاری پای اجباری بی هدف و بعد تازه گشتن دنبال کار و .... من اینجا میشنوم ولی میدونم دیدن صفهای طولانی بنزین این روزا برات  یه استرس بوده روی بقیه فکرهات ... این جور وقتا آدم به همه اتفاقهای بد دنیا فکر میکنه و میدونم که از ذهنت همه احتمالات بد حتی بعید گذشته! منم فکر کردم به همه اینها ...  ولی بازم آرزو میکنم دلت آروم باشه ...چو فردا شود فکر فردا کنیم ... الان باید از این سد بگذری .... و من با همه وجودم  آرزو میکنم با آرامش و آسودگی عبور کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:58  توسط مخمل بانو  |