مثل باور کردن رنگ درختان که سبزند ... حتی در سیاهی شب....
من معتقدم و باور دارم که خونه من ، یعنی ما ، در هر شرایطی سبزه و نور امید به هر شکل و صورتی موظفه از اون بیرون بتابه...به نظر من زندگی قانون خودش رو داره...وما ضمن احترام به اون باید روح ظریفش رو درک کنیم...
همین درکه که میتونه به زندگی مفهومی تازه ولی پایدار بده.
درست مثل یه ماده قانونی که هر روز با اون سر و کار داریم ولی متوجه مفهوم اون نیستیم
اینکه روزه یا شبه مهم نیست... مهم اینه که بفهمیم در هر کجا و به هر دلیلی که هست چه روحی به اون ماده حاکمه...
.
.
.
من امشب دنبال یه چیز سبز بودم ... یه چیزی که بتونه ....
من با همه وجودم دنبال رنگ روح ...
خواهش میکنم با من حرف بزن ...که حرف منشا محبت میون زن و مرده ...
برای من هم انگار همین دیشب بود که انتظار شروع خانه سبز رو میکشیدم ... همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم خونه ام سبز باشه ...مگه میشه زنگ اون صدا رو که خونه باید سبز باشه رو تکرار میکرد فراموش کرد...." آقای شبیه نویسنده رمانهای هزار صفحه ای" برام برای همیشه جاودانه شد...
روحش شاد....
یک زن و شوهر کانادایی شاید هم سن و سال من و آقای همراه همسایه ما هستند . مدتهاست که وقت گل آب دادن و باربیکیو کردن کلامی رد و بدل میکنیم و گپی میزنیم ...
گه گاهی پسرکی با وضعیت معلولیت ذهنی و جسمی رو همراه آنها جلوی در ورودی میدیم ولی هرگز صحبتی نشده بود. معمولا سعی میکنیم در چنین شرایطی احتیاط کنیم تا کسی آزرده نشود. ولی از شما چه پنهان برایمان سوال بود. گاهی فکر میکردیم برادر یکی از زوجین است و گاهی هم با دلسوزی میگفتیم شاید بچه شان است . شاید ژن معیوب داشته اند و هزار فکر دیگر...
اخیرا در یکی از این گپ و گفتهای روزانه اشاره ای تصادفی به ماجرا شد و ما فهمیدیم این زوج جوان به انتخاب خود این پسرک معلول را به فرزندی قبول کرده اند . هوز تعجب با یک حس عجیب در من زبانه میکشد ...از خودگذشتگی تا چه حد ؟!؟!؟در شرایطی که بسیاری فرزندان سالم خود را قدر ندارند ...چه بسا در اقصی نقاط دنیا به بهایی ناچیز میفروشند و آزار میکنند٬ فرشتگانی این چنینی هنوز به دنیای ما نفس عشق میدمند...
ولی خیلی از جنبه ها را تنها و تنها با یکی از این ابزار میتوان توضیح داد. مثلا اینکه خیلی وقتها ما انتخاب نمیکنیم کجایی باشیم ...در چه خانواده ای رشد کنیم یا چه رنگ پوستی داشته باشیم . اینکه کسی در یک قبیله دور افتاده افریقایی به دنیا بیاید یا یک خانواده متحجر یا حتی یک خانواده با سابقه و پیشینه یک بیماری مهلک اختیاری از خود ندارد. آن متولد امریکای شمالی یا فرزند یک موسیقی دان یا یک خانواده ثروتمند هم در انتخابش نقشی نداشته .در عین حال افراد هر دو گروه بالقوه میتوانند در مسیر موفقیت یا زوال قرار گیرند و حتی ممکن است نا خواسته با بیماری و بلایای طبیعی روبرو شوند. (سوانحی که بر اثر سهل لنگاری افراد پدید می آید را جز اموری میگذارم که خود در آن نقش دارند )
راستی چقدر باید منطقی بود و چقدر معتقد به قضا و قدر؟
پ.ن.۱ این دوگانگی بین باور به علم و منطق یا قضا و قدر یکی از موضوعاتی است که در سریال گمشده به آن پرداخته شده. یک پزشک مروری جالب بر این سریال نوشته که دوست داران سریال میتوانند برای آشنایی بیشتر آن را بخوانند.
آنچه باعث شد دوباره اشاره ای به این سریال داشته باشم درگیری ذهنی ام با توجیه مجموعه اتفاقات یک زندگیست. جان لاک نمونه ایی از شخصیتهایی است که به دنبال توجیه وقایع با قضا و قدر است و جک شپرد به دنبال توجیه منطقی ...بقیه افراد هم گاهی عقیده جان را میپذیرند و گاهی جک ...
پ.ن.۲ راستی چرا به چیزهایی که در دارا بودن آن نقشی نداریم غره میشویم یا از آن شرمنده میشویم...چرا ارزش گذاریهای جامعه اینقدر به این گونه عوامل وابسته است مثل پیشینه خانوادگی٬ محل تولد ٬ ثروت خانوادگی و ...
جوابها و کامنتها به طور خلاصه اشاره به راحت تر بودن اظهار نظر در مورد لباس و عبور از مساله خانوادگی داشت.
به نظر من تعریفی که از اخلاقیات میکنیم تعیین کننده خط مشی ما در رویارویی با چنین صحنه های است .
اینکه کدام خصلت در ما قویتر است و در نتیجه تعریفی که از مرزهای اخلاقی داریم به چه کسانی بهای بیشتر میدهیم ...نباید فراموش کرد که خود فرد هم قسمتی از این ارزش گذاری است. مثلا آیا برایمان مهمتر رضایت طرف مقابل است یا خودمان .
در موقعیت لباس اگر رضایت نفر مقابل مورد نظر باشد شاید به سختی عدم تمایل خود را بروز دهیم و اگر صداقت فشاری بر ما بگذارد به طریق نا محسوس این عدم رضایت را منتقل میکنیم و به دریافت علامتها را به عهده طرف مقابل میگذاریم. شاید هم کاملا مستقیم نظر خود را بیان کنیم و یا سایر عکس العملها ...
اما در مورد شریک زندگی ٬دوست ٬همسر دوستی با فرد دیگر در رابطه مشکوک وارد یک بازی پیچیده تری میشویم . اینکه چقدر به حس خود اعتماد میکنیم ...اینکه شخص مربوطه چقدر با ما نزدیک است و اینکه چگونه از بازگو کردن یا نکردن ما صدمه خواهد دید. کامنتها بیشتر به "شتر دیدی ندیدی " اشاره داشتند ... در حالیکه در واقعیت بارها شاهد "یک کلاغ چهل کلاغی" چنین ماجراهایی در جامعه هستیم . آیا این جز این نیست که فرد برای تفریح یا شاید سرگرمی ساعتی خود و دوستان نزدیکش داستان را تعریف میکند بدون توجه به اینکه چقدر درست شاخک هایش کار کرده باشند!!! و نتیجه امر هم که ناگفته پیداست. سوالی که به وجود می آید اینست که چرا برخی از بازگویی چنین داستانهایی و اضافه کردن برداشتهای شخصی خود به آن لذت میبرند ؟ آیا متوجه عمق فاجعه و زیان احتمالی نیستند؟
پ.ن. من هم مدتهاست با پینگ مشکل دارم ...این امر کاملا از آمار بازدید وبلاگ هویداست ...در این خصوص شدیدا به یاری شما نیازمندیم ....
یکی از بزرگترین پارادکسهایی که در زندگی روزمره با آن روبرو هستیم عکس العمل نشان دادن در برابر دوستان و آشناها در این مواقع خاص است .
مثلا وقتی سلیقه دوستان یا نزدیکانمان در خریدن یا پوشیدن لباسی با ما یکی نیست و از ما نظر میپرسند ...تا چه حد اجازه اظهار نظر داریم ...تا چه حد و با چه شیوه ای باید نظراتمان را منتقل کنیم.
یا مثلا وقتی یکی از روزهای خدا که به یه رستوران خلوت رفتیم تا دیداری کاری یا دوستانه داشته باشیم و احتمال دیدن یک آشنا را یک در هزار میدانیم٬ همسر یکی از بهترین دوستانمان را به صورت نامناسبی با یک فرد دیگه ببینیم . در حالی که مطمئن نیستیم جریان چیست ...ظاهر امر بوی خیانت به مشاممان میرساند در حالیکه شواهد کافی برای اثباتش نداریم ...اصلا آیا باید دنبال اثباتی باشیم ؟ تا چه حد باید جلو رفت و چه عکس العملی باید نشان داد؟؟؟؟
این موقعیتهای عجیب داستانهای واقعی هستند که در یکی از برنامه های تلویزیونی اینجا ساخته و پرداخته میشوند. و البته جالبی برنامه در این است که چنین صحنه ای با طلاع یک طرف ماجرا و بدون اطلاع طرف دیگر ساخته و فیلم برداری میشود . در نهایت اگر طرف دوم راضی به پخش باشد این نمایش از به عنوات قسمتی از این برنامه تلویزیونی پخش میشود ! مهم و جالب واقعی بودن و متغیر بودن عکس العمل افراد متفاوت است ... گاهی نتیجه شرمندگی مطلق و گاهی سربلندی و در هر صورت تماشا و بررسی رفتار آدمها در این شرایط فوق العاده است!
شما اگه دوست داشتید در قسمت نظرات بنویسید که در دو موقعیت بالا چه می کنید ...شاید بتوان به یک جمع بندی خوب رسید ...
--------------------------------------------------------------
پ.ن. توضیح اینکه این پست رو فقط و فقط در ادامه پستهای برنامه ها و سریالهای اینور آبی نوشتم . خوانندگان آشنا لطفا سو برداشت نفرمایید!
سال نوی همگیتون مبارک . برای همه سالی سرشار از عشق و مهر و موفقیت و سلامتی آرزومندم.
با همه وجود خودم هم دارم این ابیات رو تکرار میکنم و با آنها سراغ سال جدید میرم و صمیمانه این ابیات زیبا رو به شما هم پیشکش میکنم ... دلم میخواست یه بهاریه حسابی بنویسم ...ولی نوروزهای اینور دنیا همه چیز دست خود آدم نیست ... هر چند که دلمون نمیخواد ولی نوروز تحت تاثیر خیلی از برنامه ها و اتفاقات دیگر زندگی قرار میگیره ...
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
سبز باشید و شاد ...با آرزوی بهترینها برای همه هر جا که هستند ...صمیمانه آرزوی سالی سرشار از آرامش برای ایران عزیزمون هم دارم.
تفاوتها را هم بیشتر می بینیم و می شنویم ...غصه های من ...دردهای او ...مادر تنهای ساکن کانادا....مادر تنهای ساکن ایران ...ساکن جنوب شهر تهران ...ساکن روستای دوری در جنوب ایران ...
یادمان می آید که هر کدامشان چطور باید این مسئولیت را به دوش بکشند ... بیشتر یادمان می آید که کدامشان این بار را تنهاتر به دوش میکشند...
راستی چه خوب که بعضی روزها برای یاد آوریها وجود دارند ...
روز زن بر همه مبارک ... نه فقط زنان ...آنان که زنان را فرق نمیگذارند...آنان که به دنبال برابریند...
حتی آنان که همه مشکلات دنیا را از ازل به خاطر خطای حوا میبینند... به خاطر آنکه خواست میوه دانش را با آنها شریک شود... شاید یادشان بیاید که در اینجا هم حوا خواست عشقش را شریک شود ...نخواست تنها از درخت دانش سهمی بردارد.
روز زن بر همگان مبارک.
پ.ن. شرمنده که در انتشار این نوشته چند روزی تاخیر افتاد.
ولی خوب از انجا که شدیدا نوشتن این پست و در واقع دعوت شدن به این بازی تو گلوم گیر کرده بود برای بار پنجم مینویسم ...الی جون سبزینه ...مرسی دعوتم کردی ...والا...
فرجام خان باغ آلوچه که حق مسلمته که بهت بگم دشمن ...مگه آدم میتونه این همه احساس رو تو هفت تا ترانه خلاصه کنه ...حتی اگه هفت عدد مقدس من هم باشه ....
ترانه های مورد علاقه من بدون هیچ ترتیب خاصی:
۱- آواره دیوونه ام من بس کن ...آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
بس کن نزن آتیش به جونم / بد کردی ای نامهربونم
من موندم و این درد دوری / خسته ام از این عشق و صبوری
آواره دیوانه ام من بس کن / سرگشته می خونه ام من بس کن
من موندم و دل پرده بخون / تو شهر جنون یک غریبه خسته ام
تو بی خبر از حال منی ، دستم نزنی / که یک جام شکستم
دیونه بی آشیونم ، گریونم و محتاج مستی
گلهای رنگارنگ ...مهستی و ستار
متاسفانه لینک اجرای این اثر رو پیدا نکردم. ولی اطلاعات کامل شعر و آهنگ ساز در لینکی گذاشتم هست
۲-وقتي که به من ميگي جون من بسته به جونت منو آروم ميکنه اون صداي مهربونت...نمیدونم که چرا ...با صدای هایده...
این ترانه رو دوست دارم ...خیلی زیاد ... انگاری قصه زندگی همه آدمای دنیاست ...ما که خودمون شادی رو میسازیم و خودمون هم با یه ضربه همه رو به هم میریزیم و بعد دنبال درست کردن دوباره قطعات و ناراحتی برای خرابی به بار اومده ایم ...
۳-جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم ...با صدای مرضیه ...فکر میکنم شعر رهی معیری راستش بین این و دیدی که رسوا شد دلم نمیتونستم انخاب کنم ...هر دو برام به یادماندنی و فوق العاده هستن...
۳-شور و حال کودکي برنگردد دريغا... قيل و قال کودکي برنگردد دريغا با صدای دلکش...شعر معینی کرمانشاهی هر سال که میگذره بیشتر و بیشتر بند بند این ترانه رو حس میکنم
۵-بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته...هایده
۶- بذار قسمت كنيم تنهاييمونو گوگوش
۷-
No Face no name no number ...our love is like a thunder
خوب بیشترش رو هم اسم شاعر و ترانه سرا رو نمیدونم ...
و اما آنچه به جای لذت حرص میدهد به مغز من
۱-بهش بگو پلنگه پلنگه چشم قشنگ به خصوص قسمتي که ميگه علي الخصوص وقتي چشاش
من موندم اون قید علیالخصوص توی شعر چی کار میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
۲- دل ای دل لیلا فروهر ...
۳-واي سوزان روشن به طور کلی با اون اداهاش
۴- رعنا ...نمیدونم کی خونده و اصلا شعرش چیه ...فقط میدونم این آقای همراه اینو رو یکی از سی دی ها تصادفا زده بود و وقتی میرسید بهش من میخواستم اون سی دی رو بشکنم ...البته که هیچوقت این کار رو نکردم ![]()
۵و۶- حميرا : مهتاب عشق و بي نيازي
این کارهای آخری حمیرا من رو یاد درساي کتاب ديني و خانم جلسه ای ها میندازه ...انگار آخر عمری میخواد بهشت بخره واسه خودش ...
۷-مریم گل ناز منه ... کلا من از این مهرداد خوشم نمیاد ...این آهنگ که با اون شو مسخره ای که من دیدم خیلی حرص درآره....
فکر میکنم من اینقدر دیر منتشر کردم این نوشته رو که همه دعوت شدند. ولی با این همه منم هفت نفر رو دعوت میکنم. مگه میشه ترانه بازی داشت و خاله راوی آونگ خاطره های ما رو دعوت نکرد. همچنین کلموک آقا٬ عمو اروند٬ داداش احمد٬ هیس٬ و پگاه عزیز رو به این بازی دعوت میکنم.
پ.ن. قوانین بازی رو آقای فرجام به قرار زیر وضع نموده اند:
نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید.
فراموشمان شده خودمان در جنگی گره خورده ایم ...
راستی غریبه میدانی ...جنگها از کوچکترین من با خودم می آغازند و بعد به من با تو میرسند و بعد ما با ما و ما با آنها و بعد قبیله ما با قبیله شما و قبیله آنها و شهر ما با شهر آنها و کشور ما با آنها ...
هر چه دسته هامان بزرگتر و بزرگتر میشود به ظاهر فریاد زنان صلحمان هم بیشتر ...
آهای غریبه ...نگران صلح من نباش ... درد خود را دوا کن....
۲- آنقدر دورم را پر کرده ام که خود خودم هم گم شده ام . باید پیدا شوم.
۳- تا بعد ...
۴- بعد نوشت : سنتوری ...مدتها بود از تماشای فیلم ایرانی لذت نبرده بودم ...غم مخصوص داستانهای ایران ذهنم رو درگیر کرد ولی فیلم فوق العاده ای است. جوانبی که پوشش میداد٬داستان٬بازیها٬موسیقی فیلم ٬همه و همه عالی بود.

متاسفم که بعد از مدتها اینطور نسخه قاچاق فیلم باید پخش بشه . ولی اعتراف میکنم که به محض دسترسی طاقت نداشتم و این فیلم رو تماشا کردم.بازم به غیرت فرجام آلوچه خانم ...من که طاقت نداشتم ...
کاش میشد حرکت نمادینی صورت میگرفت که هم جنبه اعتراض به عدم مجوز اکران میداشت و هم به پخش اینگونه فیلم . نمیدونم ...یه چیزی مثل اینکه با PAY PALبشه بابت تماشای این اثر مبلغی پرداخت و برای تهیه کنندگان فرستاد یا نمیدونم ... اگر اینجا بود و اطمینان اینور آب خیلی کارها میشد به راحتی انجام داد ولی یک کار گروهی که بشه همه رو توش شریک کرد ذهنم رو مشغول کرده .اگه پیشنهادی داشتین بگین . شاید بشه کاری کرد ...
این سریال در مورد زندگی مسافرانیه که به طرز معجزه آسایی از سقوط هواپیماشون به یک جزیره اسرارآمیز جان سالم به در می برند .این جزیره به تصور اولیه من یک جایی شبیه برموداست. نه در نقشه هاست و نه از میتوان از آن به ظاهر با دنیای بیرون ارتباط داشت. یک پزشک٬ یک افسر گارد امنیتی عراق زمان صدام٬ یک خانم زندانی با زندگی عجیب در عین حال دلبر٬یک کلاه بردار خودخواه و در عین حال هات ٬ یک دختر باردار با گذشته نا معلوم ٬ یک راک استار معتادپیشین ٬ یک مرد عاقل و عجیب و معتقد به قضا قدر و یک زن و شوهر کره ای از جمله کارکترهای اصلی این سریال هستند.
شخصیتهای طراحی شده برای هر کدام از این آدمها به قدری جالب و قویست که به سختی میتوان رفتاری را در دنیای واقعی یافت که نتوان به یکی از این شخصیتها نسبت نداد. در عین حال افراد دیگری در خلال سریال معرفی میشوند با تواناییها و نگرشهای متفاوت.
در ابتدا تصور یک داستان به تمام معنا با همه اتفاقات غیر قابل توجیهی که فقط در فیلمها و داستانهای تخیلی امکان دارد را انتظار داشتم . ولی هر قسمتی که جلو رفت منطق پشت هر قضیه روشن تر شد. هنوز چند نکته اسرار آمیز دیگر در داستان هست که واقعا من توجیهی برایشان ندارم . ولی با توجه به روند سریال انتظارم اینست که در نهایت اسرار توجیه منطقی پیدا کنند.
در حین داستان اتفاقهایی مثل سقوط از بلندی ٬ بیماری ٬ تیرخوردگی و هر مشکلی که ممکن است تنها پزشک جزیره با آن روبرو شود برای دکتر جک شپرد اتفاق می افتد و از نزدیک پروسه درمان یا یافتن راه حل دنبال میشود . متاسفانه من اهل فن نیستم و اینکه تا چه حد مثل سریال اغما کارگردان دچار اشتباهات تکنیکی میشود را یک پزشک باید کارشناسی کند. ولی در مجموع به نظر من تماشاگر معمولی تا کنون غیر از یکی دو مورد بقیه منطقی به نظر میرسید.
سریال "گمشده" تا کنون موفق به دریافت امی اوارد سال ۲۰۰۶ به عنوان بهترین سریال سال و اوارد بهترین فیلمنامه ٬ بهترین کارگردان و تولید کننده پنجاه و ششمین دوره جوایز انجمن نویسندگان امریکایی گردیده و تعدادی از بازیگران سریال هم موفق به کسب جایزه بهترین بازیگر نقش اول یا همراه گشته اند. همچنین موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب به عنوان بهترین سریال در سال ۲۰۰۶گشت. برای اطلات بیشتر اینجا را بخوانید.
پ.ن. ۱ نمیدونم این سریال از شبکه های ماهواره ای در ایران پخش میشه یا نه ولی شدیدا تماشای اون رو به بچه های این ور آبی توصیه میکنم . اگرچه که قسمت اول یه جمع بندی از سه سری گذشته هست ولی با این وجود دیدن تک تک سری ها لطفی داره که در چمع بندی اون نخواهد بود.
پ.ن.۲ قصد دارم در یک سلسله پست از چند سریال اعتیاد برانگیز اینجا بنویسم و تماشای اونها رو به دوستانی که امکانش براشون هست توصیه کنم . بچه های ایرانی علاقه مند که نمیتونن اونها رو ببینند به من بگن . در صورتیکه در آرشیوم داشته باشم یک کاری براشون میکنم
البته باید تا وقت اومدن من به ایران صبر کنند.پستهای فیلم و سریال رو به یک پزشک و دکتر رضای عزیز تقدیم میکنم .
خدمت یک پزشک عزیز که در خصوص سریالهای پزشکی اینجا پرسیده بودند عرض کنم که البته من نه هنر خوب نوشتن ایشون رو دارم نه اینکه اشاره ام فقط به سریالهای پزشکی محدود میشود. بلکه بیشتر از سریالهایی که تماشا میکنم و میتونم به وضوح اعتراف کنم که بهشون معتاد شدم خواهم نوشت .
دکتر رضا جان ...جای نقدانه شما هم خالی ...یادش به خیر
مدتها پیش در کشاکش سریالهای ماه رمضونی نقدهای زیادی در وبلاگهای مختلف خوندم . یکی از جالبترینها دکتر رضا بود که سوتی های (با نهایت شرمندگی لغت مناسبتر برای این واژه چیه ؟) پزشکی سریال ظاهرا سراسر بیمارستانی اغما رو اگه اشتباه نکنم نقد میکرد . بنده به همون تماشای حاج یونس فتوحی برترین سریال رمضون اکتفا کردم چون تماشای این سریال بر خلاف تعاریف شنیداری شده به قدری در ذوق بنده زد و دور از جون شما من بیننده رو خر فرض کرد که بی خیال تماشای بقیه سریالهای مورد دار اخیر ماه رمضون شدم.
پ.ن.۳ این سریال قراره از ََABC و CTV ساعت ۷:۰۰ شب پنج شنبه ها به وقت سنترال پخش بشه.
سر شب صحبت از کشف ژن سخاوت در آدمها توسط محققان اسرائیلی بود. بعد رشته افکار رو فرستادم به روزی که دنیا به جایی برسه که بشه گفت مثلا این تعداد کارگر ساده نیازهست که هرگز نباید فکر کنه دنیاش بزرگتر از کاریست که میکنه. این تعداد مدیر٬ این تعداد آموزگار٬این تعداد پزشک٬ و در نهایت این تعداد جاسوس و این تعدادی رذل شکنجه گر!
ختما نیاز به شکنجه گر و جلاد و ظالم و حکم فرما و خشن و جاسوس و حتی احمق هست . چون بالاخره یکی از طبقه کارگر ژنش جهش میکنه و میخواد هم گروههای خودش رو بیدار کنه . هر چند اینقدر هم پالکی هاش درکشون پایینه یا بهتره بگم قراره پایین باشه که به همین راحتی بیدار نمیشن. اصلا دنیاشون همونقدره . حتی خودشون یاغی رو میسپرن دست جلاد.
و حالا دارم فکر میکنم الان که ژن ها هنوز طبیعی کار میکنند کجاییم . هر کدوم آدمها دنیاشون چقدره . چقدر اطراف رو می بینند. به چی مینزند و دنبال چی هستند.
حال و هوای تماشای فیلم ملکه انگلیس مغزمون رو تحریک کرده. واینگونه است که بحثمان میکشد به داشتم داشتم حساب نیست . دارم دارم حسابه.
راستش به همراه مربوطه گفتم دلم میخواهد از بحثمون بنویسم. ولی میدانم که حسابی مورد شماتت قرار میگیرم. نمیدانم حدسم درست است یا نه. برای همین اول این نوشته را نوشتم و ثبت نشده ذخیره کردم تا بعد از نوشتن و خواندن نظرات شما در وبلاگ نمایشش بدهم. قول خانومانه به خودم و شما که نتیجه هر چه باشد این نوشته ها را بعدش بگذارم.
پ ن ۱ هر چند مشتری های این خانه کم شدند و حالا یا درد از عدم پینگ در بلاگ رولینگ است یا اینکه بس صاحبخانه بد پذیرایی کرده کسی قابل نمیداند بیاید به میهمانی!!!!!بلکه هم هر رفت آمدی دارد!!! جان شما از این حرفها اینجا نداشتیم . ما بچه داریم ...شما تشریف بیاورید
پ.ن.۲ اصلا هم کتک نخوردم . چرا؟؟؟؟؟ البته اگه غضنفر و بعدش یکی دو تا نظر مخالف نبود من دق میکردم از این پیش بینی غلط ![]()
پ.ن.۳ از این به بعد کما بیش جواب کامنتها رو زیرشون میدم .....باشد که به میهمنان عزیز خوش بگذرد .
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
بهتره بگم گمونم طبق عادت جهان سومیم امروز و امشب دنبال راهی برای بهتر ساختن و درمان جامعه میگشتم . آخرین سوالی که بعد از نقد "میم آنه " دنیا برام پیش اومد رو اول میپرسم :
به نظر شما این شکم سیره که باعث فوران نظرات میشه یا گرسنه ؟؟
بهتره بگم چی شد به این سوال رسیدم :
آن قدر که جهان سومی های مظلوم از سیاست کشور خودشان و سایر نقاط دنیا به خصوص جهانخوارانی (!) چون انگلیس و امریکا میدانند٬ یا شاید هم دور از جان شما ادعا میکنند که میدانند ٬ مردم دنیای (!) اول میدانند؟
مثلا چند درصد ساکنین امریکا از کاندیداهای ریاست جمهوریشان و ایده هایشان و وابستگیهاشان میدانند. اصلا چقدر برایشان اهمیت دارد؟
در همین کانادای خودمان! بیشتر مردم فقط از لابلای بحثهای کاندیدهای احزاب مختلف دنبال این هستند که چه بلایی سر درآمد مالیاتی و سیستم بهداشت و کمکهای دولتیشان می آید. درصد کمتری سیاستهای خارجی را لحاظ میکنند و بعد هم همه از ذهنشان میرود. این مدیاها هستند که بر سر خود میکوبند و اگر کوچکترین خبطی از کسی سر بزند در بوق و کرنا میکنند و مردم عادی هم " آه خدایا"یی سر میدهند و کمتر از چند ساعت بعد عادیتر از همیشه زندگی میکنند. ده بیست نفری هم گاهی یک تظاهرات آرام صلح برای خالی نبودن عریضه به پا میکنند . ولی در مجموع بساط "هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش" به پاست! نهایت اتفاق دور و برشان یازده سپتامبری است که بعد از همه تلاشهای صلح دوستانه فعالان صلح جو٬ تروریستهای جهان سومی و بعضا ایرانی را مسئولش میدانند.
از خیلی هاشان هم بپرسی زبان کشور ایران چیست میگویند عربی ! تو خود بخوان حدیث مفصل ...
از طرف دیگر وقتی دغدغه نان نداری و میتوانی همه جنبه ای را ببینی و قید مذهب و سیاست هم دست و بالت را تنگ نکرده دیدت بازتر است یا وقتی گرسنه ای و اطلاعات اطرافت کانالیزه شده و وقتی دغدغه نان و آب گلویت را میفشارد؟؟؟؟( البته این پارادکسی بود که برایم بی جواب ماند!)
حالا در کشور دنیای سوم گل و بلبلمان! همه مان نه تنها سیاستمدار و اقتصاددان و جغرافی دان و همه چی دانیم که در جمعهامان ٬حتی جمع دو نفره خانه ما(هر چند بیرون از کشور گل و بلبل) ٬همه مشکلات دنیا را هم حل میکنیم. و الحق و الانصاف تا فیها خالدون کاندیداهای انتخابات دوره آتی ریاست جمهوری امریکای جهانخوار را هم میدانیم . باید هم بدانیم. وقتی صلح در کشورمان در رابطه تنگاتنگ با حسین اوباما رنگین پوست یا هیلاری خانم یا هر ننه الیزابت (به جای ننه قمر) دیگر است٬ چه چاره از اینکه بدانیم چه بر سرمان قرار است نازل شود!
خلاصه که در یکی از این خلسه های حل مشکلات دنیا امشب داشتم قصه هم میهنان عصر حاضرم رو با یک مثل کوچک از زندگی مهاجری مقایسه میکردم. راستش بحث از نازیدن به پیشینه تاریخیمان شروع شد. از اینکه چه بودیم و چه داشتیم. (چماقها آماده...گمانم کتک مفصلی در انتظارم است!)
راستی چرا اینقدر به پیشینه دوهزار و پانصد سال پیش مینازیم؟؟ اگر خیلی باحالتر باشیم بوعلی و ابو ریحان و خیام را هم یاد آور میشویم. راستی یک چند تایی شاعر هم داشتیم. مگر بقیه چه داشتند. گویا تمام آن مدت ما بودیم و ما ...نه تمدن مصر و یونان و آزتک بود و نه بعد از آن نویسنده ای نه روشنفکری و نه دانشمندی در سایر نقاط دنیا...
راستی مگر نه اینست که هر چه از دارندگیهامان کم میشود به داشتندگیهامان اضافه.
در جمع مهاجری یا تبعیدی یا شکم سیری جهان اولیمان روزهای اول همه با گذشته هامان مینازیدیم. هر چه از آن روزها دور میشویم اگر به دارندگیمان اضافه تر شده باشد که هیچ و گرنه همه داشتندگی را میچسبیم و شکر خدا که هر چه آدم دارا و تحصیل کرده و پدر و پدرجد پولدار است اینجاست!!! همه آنچنان بچه شاهند که فکر میکنی پس این آخوندزاده ها و رعیتها از کدام کره خاکی هستند. ظاهرا همه مانده اند در دنیای سومین!!!!
و بازهم یک خلاصه دیگر ... کارمان شده به گذشته نازیدن و خود را داناترین موجودات کره خاکی دانستن ... همین برای اینکه غافل شویم چه میتوانیم باشیم کافیست!
پ.ن بنده به هیچ وجه نمیگویم که مفتخر به نامیان و مشاهیر گذشته ام نیستم . ولی نباید با یاد گذشته حال را به فراموشی مطلق سپرد و در آن غرق شد...
پ.ن. ۲ خیلی هامان میگوییم هوش ایرانیها را هیچکس ندارد. نه که بخواهم ناامید کنم خودم و بقیه را ...ولی نگاهی به این تحقیق بیندازید . ایران کشور ۵۷ از لحاظ بهره هوشیست. در این تحقیق وابستگی بین سطح IQ و ثروت ملل بررسی شده. در واقع وابستگی میزان متوسط آی کیو و درامد خالص ملی بررسی شده. البته میتوان به کار آماری گیر داد و گفت نمونه برداری مشکل دارد و به قول ما تورش دارد ! نه؟؟؟
دلم نیمخواد غرنامه بنویسم... ولی...
همه وجودم ملول از دیو و دد انسان آرزو میکرد و حالا میبینم یه فرشته کنارم دارم ...
خواستم بگم بهترین همراه دنیا درسته که خیلی وقتها من رو ساپورت نکرده ...وقت مسابقه قایقرانی و کار هنری و رانندگی و خیلی چیزهای دیگه همراهم نبوده...یا مثلا بعضی وقتها خلاف انتظار و عجیب غریب عمل میکنه ...ولی حالا که گرگها به روحم چنگ میزنند من رو محافظت کرده و میکنه ...
از حمایتت و همراهیت ممنونم ... هیچ کس نمیتونست تو این شرایط مثل تو درکم کنه و همراهیم کنه ...
جبران کنیم آقای همراه..............
پ.ن. نمیخواستم اینرو پابلیک بنویسم ...ولی من که گاه گاه غری از همراهم میزنم باید از بزرگترین همراهیش بنویسم .
پ.ن.۲ فقط اینو بگم شاید همه این برنامه ریزی ها برای دریافت نتیجه عکس بوده ...ولی واقعیت اینه که گوش شیطون کر بیش از هر وقت دیگه ای قدر نعمت رو هر دومون میدونیم !!!
پ.ن۳. کد خصوصی برای همراه: همه این سالها این حمایت رو یک جا دیگه ازت میخواستم ... اون گذشته ها رو به همه این روزها بخشیدم ......
اما داستانهای رادیو ...
چند وقت پیش تیم فوتبال ولایت ما راهی فینال مسابقات شد. بازی در اونتاریو برگزار میشد. برنامه صبحگاهی صحبت از یک پروژه خیرخواهانه میکرد. اینکه چند کودک سرطانی که امید زیادی به زندگیشان نیست به یکی از آرزوهاشون برسند. خیلی ها داوطلب شدند و پول جمع کردند و یک هواپیمای خصوصی بچه ها را به اونتاریو برد برای تماشای بازی فینال ایالتشان. خوشبختانه بچه ها شاد از پیروزی تیم ولایتمان(!) برگشتند.
وقتی شب مصاحبه تلویزیونی با این بچه ها را دیدم نمیتوانستم جلوی اشکهام را بگیرم . یک حس غم و شادی همراه هم ... شاد از این همه همکاری ...از اینکه بچه ها نگاهشان میخندید ...غمگین از بیماریشان ...غمگین از این همه بچه در این دنیا که آرزوهایشان خیلی کوچکتر از این حرفهاست ولی برایشان دست یافتنی نیست. در نهایت غمگین از اینکه طبق معمول نمیتوانم کار زیادی برای دنیای اطرافم بکنم.
داستان بعدی...
روزهای نزدیک کریسمس همه حال و هوای کمک به همنوعان را دارند. حسی شبیه به شب های عید خودمان . البته و صد البته که نیازمندان کانادایی قابل مقایسه با نوع جهان سومیش نیستند. ولی قشنگی موضوع این بود که چطور هنر را برای این منظور به خدمت گرفتند.
یکی از کارهای جالب این بود که هنرمندان و نقاشان شهر تعدادی کارت تبریک کریسمس و سال نو رو طراحی کردند. در ساعت حدود ۸ تا ۹ صبح افراد میتونستند از وبسایت رادیو کارتها رو ببینند روی آنها قیمت بدهند و در نهایت کارت به فردی که بالاترین قیمت را پیشنهاد داده بود فروخته میشد. این کارت در نهایت قرار بود به دوست یا عزیزی هدیه شود و در آمد حاصله برای خانواده های بدون درآمد صرف شود.
خبر دیگر از خواننده معروفی میگفت که ۲۴ ساعت بدون وقفه در خیابان کنسرت اجرا کرده که پولی که مردم داوطلبانه بابت کارش میپردازند را برای کشورهای آفریقایی بپردازد. ظاهرا استقبال خوبی هم از کارش شده بود.
همه اینها رنگی دیگر بر زمستان سپید بود و هست.
وقتی تو تورنتو با پاکستانی ها بیشتر آشنا شدم برام خیلی عجیب بود که زمانی یک زن رو به عنوان نخست وزیرشون انتخاب کرده باشند. پاکستانیها اکثرا درجه دگمیشون خیلی خیلی بالاست.
امروز صبح وقتی صفحه یاهوم رو باز کردم چند دفعه تیتر خبر رو خوندم . احساس بدی بهم دست داد . اینقدر بد که انگار یه نفر که توی کشور خودم طرفدار سیاستهاش باشم این بلا سرش اومده باشه. و نا خودآگاه فکر کردم بالاخره طاقت نداشتند یک بار دیگه یه زن رو راس قدرت ببینند. شاید هم واقعا هنوز به بلوغ دموکراسی نرسیدند! و قبل از اینکه هرگونه رایی تعیین کننده باشه کاندیدای احتمالی رو از بین میبرند.
برای من بی نظیر بوتو یک زن متجدد و قابل احترام بود و هست. ![]()
با آرزوی روزی که به راحتی توان قبول رقابت سالم و دموکراسی رو داشته باشیم. روزی که اقلیت صاحب اکثریت قدرت نباشند.
با آرزوی صلح برای همه دنیا ...
یه نگاهی به پنجره تاریک رو برو میکنی و سفیدی برف بازم یاد آوری میکنه که رنگ غالب شده ...هنوز حتی زمستونم نیومده! درختای بی برگ و خواب .زمین سفید و جاده خاکستری و گل آلود.
آقای همراه میره ماشین رو استارت میزنه و باز میپره تو خونه و تو تند تند لباس میپوشی و غذا ها رو تو کوله ها میکنید و معمولا صبحانه نخورده میرین تو ماشین یخ یخ !!! البته یه کم از یخ یخی در اومده!
تو همین فاصله خورشید کم کمک طلوع میکنه . خوب اینم خودش نعمتیه ...تماشای طلوع ...راستی که چقدر من بی رحمم ...خورشیدم حق داره گاهی دیر بیدار شه نه ؟؟؟؟:-)
قبل از رسیدن به پل دانشگاه یاد رودخانه روان شهر میکنی و از ترافیک اول صبح زیر لب غری میزنی...آخه نگران دیر رسیدنی. آقای همراه هم دنبال یه سی دی و مشغول...یه دفعه میگه شیشه رو بشور ...میگی :آخه رد آب میمونه و یخ میزنه و جلوی دیدم رو میگیره ...هنوز به شلوغی فکر میکنی ... دستش رو میاره جلو و پمپ آب رو میزنه ... درگیر اینی که عصبانی بشی از دخالتش یا نه ... سعی میکنی از پنجره های کناری و آینه بغل هوای بیرون رو دقیق تر داشته باشی تا شیشه کمابیش حالت عادی پیدا کنه !!! نگاهت میفته به علت شلوغی راه و حواست از غر و لند پرت میشه !!! دارن به همه چراغها و ستونهای سر راه گلها و تزئینات رنگی وصل میکنند!!!!
راستی چه فکر خوبیه توی این فصل بی رنگ این رنگها رو لابلای ستونها و درختها و خونه ها پخش کردن !
تو چند روز بعد خونه ها رو میبینی که با چراغهای رنگی تزئین شدن ... حیاطها و نرده ها و ...
کم کم تاج گلها و پاپیونا کریسمس هم رو در خونه ها آویزون میشه ...هنوز چند روزی تا زمستون مونده ولی قرمزی و سبزی لابلای رنگ سفید خودنمایی میکنه ...
با خودت فکر میکنی ...چه خوب که جیزز زمستون اومد!!! وگرنه بقیه فصلها خودشون رنگارنگ و خوشگل هستند !!!!!
پس مینویسم که همیشه یادم باشه :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
تک تک این جملات باور دارم ...اگه یه روزی حوصله همه جور آدمی رو داشتم ...به امید اینکه شاید یه روز بفهمند که کدوم رفتارشون باعث رنجش دیگران شده ٬ الان باور دارم که اولین قدم برای آرامش خاطر خودم اینه که از آدمهایی که تو ۴ گروه بالا دسته بندی میشن دوری کنم.
وقتی کوچکتر بودم ...آن وقت که تازه با حس تپیدن آشنا شده بودم ... کتابهای مدرسه میگفتند اوست که "محبوب " واقعیست . اوست که عشق و عاشق و معشوق واقعیست ! در حالیکه مهربانترین مهربانان است و بنده اش رو دوست میدارد بیش از هر چیزی ...در کنارش میگفتند جبار است و قادر ... از او بترسید ....
چطور میتوانستم هم دوست بدارم و هم بترسم ... چطور میشود هم مهربان بود و هم جبار ؟!؟!؟با سر درگمی تعاریف را به خاطر میسپردم بی آنکه احساس کنم ...شاید معشوق ظلم میکرد ...ولی مگر میشود هم عاشق بود و هم جبار!
در طول سالیان سعی کردم بین او و عشق رابطه برقرار کنم ... تضادها مانع بودند . همه تعاریفم رنگ دیگر یافته! ولی برای من "او" همیشه جایی هست.وقتی گم میشوم...وقتی هیچ موجودی نیست که مرا دریابد و وقتی نمیخواهم کسی را ملول دلتنگیها و غصه ها و نیازهایم کنم ... "او" را میجویم! نه که شادیهایم را شریک نشوم ... چه بسا بارها و بارها که شکرش گفته ام وقتی تلاشی از تلاشهایم به ثمر نشسته! یا حتی وقتی عزیزی به نتیجه مطلوبی دست یافته! اما هنوز هم سر درگمم ...این حضور همیشگی "او" ناشی از آموزه هایم است یا اینکه هست ؟؟؟؟ بیشتر از این مقوله نمینویسم که بیان یا حتی اندیشیدن به این مقوله هم جسارت میخواهد که به گمانم ندارم!
شاید بیش از حد برای خواندن کتاب "کجا میروی" اثر "هنریک سینکویچ"۱ جوان بودم ... ولی آنجا بود که در سن دوازده سالگی با عشق عمیق روحانی و همراهی آن با یک عشق زمینی آشنا شدم . برای من هنوز هم که هنوز است٬ درست یا غلط٬ عشق از نیاز جسمانی جداست. ۱
برای من هرگز عشق و عاشقی رمانهای عشقی شکل نگرفت ... گمانم اصلا اگر با رجوع به آن کتابها و ادبیات بخواهم عشق را تعریف کنم تا زمانی میتوان آن حس و تپش را عشق نامید که فراق است و با وصال عادت جای آنرا میگیرد . چون تا فراق است توقعی نیست و زمانی که توقع می آید دیگر عشق نیست . زلالیت عشق را باید آنجا جست که ایثار هست و فداکاری بی هیچ چشم داشتی ...
۱. لیلای خوبم . شاید این پاسخ دیرهنگامی به دعوت پر مهرت باشد! شکل یافتن یکی از مهمترین حس های زندگیم با یک کتاب ... این کامل ترین پاسخ نیست ولی یکی از مهمترین هاست .
پ.ن ۱ . مدتهاست این متن را نیمه کاره نوشته بودم و فرصتی نمیشد که آنرا کامل کنم و حالا هم کلی از حس و حال نوشتن دور شده ام . تا همین جا رهایش می کنم .
پ.ن.۲ لیلا ٬پگاه و فرداد جان ...هر سه بازی را یکجا نوشتم . نمیدانستم کدام را اول و کدام را بعد تر بنویسم ... به این نتیجه رسیدم که اینگونه همراه هم کنمشان ! سوالها فکرم را مشغول کرد و این زیر رو رو کردنهای ذهن به دنبال مفاهیم فرصت مغتنمی است که از دعوتهای شما عزیزان نصیبم گشته . سپاس میگویم .
پ.ن.۳ رسم دعوت چند دوست است . دلم میخواهد هر که اینجا را میخواند و دوست دارد بنویسد. به خصوص چون سه انشا است گمانم حق داشته باشم همه لینکهای کناری را دعوت کنم ![]()
خبر خوب دیر تر از هنگامی دارم که از این پینگ نا خواسته استفاده میکنم و میگم . دکتر سهراب رزاقی آزاد شدند!
لیلای خوبم ٬ پگاه جانم و فرداد نازنین ٬ ممنون از دعوتهاتون ! به زودی از خجالتتون بیرون میام و مینویسم .
سبز باشید !
۲- شدیدا مشغول کارم و به سختی وقت میکنم حتی کامنتهام رو چک کنم . به روزهای یک سمینار آنچنانی که همه هدف چند وقته کارم بوده نزدیک میشم . از جمعه تا یک شنبه ای هفته.
این یک کنفرانس سه روزه برای بررسی واقعیت جامعه کانادایی بعد یازدهم سپتامبره. اولین تلاش مربوطه تو استان ما و یکی از یونیک ترین اونها در کاناداست. هدف هم اثبات اینه که دولت اونجور که ادعا میکنه بدون تبعیض به غیر کانادایی ها و به خصوص خاور میانه ای ها و مسلمانها نگاه نمیکنه! در واقع هدف اینه که بیان بشه چه می توان کرد که وحشت عوام کانادایی را از ساکنان عرب ٬مسلمان و خاور میانه ای کم کرد.
یکی از اعضای هیئت مدیره اصرار زیادی در برگزاری مراسم رقص خاور میانه ای دارد با این توضیح که ملت آنسوی دنیا هم هنر و یبایی را دوست دارند و ارج مینهند و بسیار هم هنرمندند و واژه تروریست را با زیبایی هنر رقص از یادها پاک کند. جای آقای ا.ن. و سایر دار و دسته خالی که اسلام را به این نامسلمان به اسم مسلمان بفهمانند ![]()
۳- خوب ...از اونجایی که من هم مدتهاست که سعی میکنم گوشه کنارهای مثبت زندگی رو ببینم و شما هم کناه نکردین که غرغرانه های من رو بخونید دارم سعی میکنم که از خودم انرژی مثبت ساطع کنم و وقتهایی که منفی ام اصلا هیچ ساطع نکنم ![]()
۴- اعتصاب خدماتی های دانشگاه همچنان ادامه دارد .کمترین اثرات اعتصاب:
روسای کالج های مختلف به شخصه به کار نظافت راهروها و دستشویی ها میپردازند! بعد عمری تحصیل و تدریس و برو بیا به شغل شریف توالت شوری رسیده اند و جالب این است که تعداد متنابهی از این اساتید در این سمت رویت شده اند!
نگرانی ها با نزدیکی به فصل امتحانات بیشتر و بیشتر میشود . چون مشکلات چیدن صندلی ها و آماده کردن سالنها و چاپ و کپی سوالات از مشکلاتیست که از همین حالا لبخند را بر لب دانشجویان آورده و همه آرزوی امتحان take home دارند. البته واقعیت اینه که امتحان take home به نظر من و خیلی دانشجوهای دیگه همیشه سخت تر از امتحان close book است!
یاد اونروزها که معلمهای ما سوالات را شفاهی میخوادند و ما می نوشتیم و بعد جاب میدادیم به خیر!!!
۵- این رو هم بگم و بعد برم ! بازم مطمئن تر شدم که من اینکاره نیستم !! راستش گاهی به شوکولات و شیرینی بودن نی نی گولو خوشکلا فکر میکنم ! از بچگی فکر میکردم کاش میشد آدم یه نی نی ناناس داشته باشه که بزرگ شدنی نباشه و البته فقط بخنده ! جیش و پی پی هم نکنه ...نصفه شب هم بیدار نشه ![]()
این که نشدنیه ... ولی تا میام خر بشم یه اتفاقی می افته که از خواب غفلت یا خریت دور از جون شماها بپرم
شب قبل بعد از مدتها خونه یکی از دوستانی بودیم که چند ماهی میشه نی نی دار شده! (البته نی نی دوم ) من هم با کلی ذوق یه جلیقه دامن قرتی واسه نی نی خانوم خریدم و کادو کردیم و براش بردیم . ایشون هم که در مرحله جارو برقی هستند شروع نمودند کاغذ کادو رو به دهن بردن . من و مامان خانم هم مشغول حرف که یهو بچه سرفه و نفس تنگ و ... چشمتون روز بد نبینه ! بچه سر ته ...ضربه محکم ... هیچ صدایی از بچه نیومد... فریاد مامان ... دست در حلق ...فریاد مامان ...
آقای همسر و مامان و بابای نی نی خانم با پای برهنه رو برفها پریدند تو ماشین ! برادر بزرگ نی نی خانم هم حالا گریه نکن ...کی گریه کن ... منم همه وجودم می لرزید و در عین حال داشتم خودم و آبا اجدادم رو از آوردن کادو وسه نی نی لعنت میکردم ...در عین حال فکرم به هزار و یک حالت بد رفت و داشتم از دلهره بالامی آوردم . از طرفی نمیخواستم داداش نی نی که حالا مسئولیتش با من بود پی به دلهره ام ببره ...
بعد از شاید یک ربع همه برگشتند و بابای مهربون و خوش خنده نی نی اومد تو که همه چیز به خیر گذشت. نمیتونم بگم بهم چی گذشت تا خبر سلامتی نی نی خانوم اومد. بعد هم برای اطمینان اصرار کردیم بچه رو ببرن بیمارستان و ما برگشتیم خونه ! امروز مامان نی نی خانوم میگفت که یک فقره چسب در گلاب به روتون پی پی خانوم خانوما مشاهده شده که خدا میدونه میتونست چه فاجعه ای به بار بیاره!
نتیجه اخلاقی که بابا جان من مال این جریانا نیستم ...نی نی هم نمیخوام و نخواهم خواست !!!!!!
وای که چه وحشتناک بود چه به خیر گذشت ....اینم ننوشتم که منفی باشم ...نوشتم حواستون رو جمع کنید هیچی ندین دست بچه تون بکنه دهنش ![]()
۶- میخواستم برم تا بند سیزده ...ولی فعلا خواب بر بنده مستولی گشته ! قربان شما ! با اجازه ....
هفته پیش انتخابات ایالتی ولایت ما بود.نمیدونم ...شاید به خاطر حال و هوای محیط کارم ...شاید هم به خاطر اینکه امسال ما هم مجاز به شرکت در رای گیری بودیم برای اولین بار توی این سالها توجهم به حزبها و موضع گیریهاشون جلب شد.
نوع تبلیغات و بحثها یا Open Discussion ها خیلی برام جالب بود. هر کدوم از گروهها با شدت نقطه ضعف گروه دیگر رو بزرگ میکرد و اون رو به چالش میکشید. مثلا دولت قبلی ایالت یا Province ما یک دولت سوسیالیست بود که در اون آب و برق و بیمه دولتی بود. در حالیکه از یکسو استراتژی های چنین دولتی برای افراد کم درآمد به خصوص مهاجران و تازه واردها جذاب بود و هست ولی به همان علت دولتی بودن خیلی از ارگانها مثلا راه سازی در این استان بسیار پایین تر از حد بهینه بود. اپوزیسیون مخالف همین نکته را به شدت بزرگ کرده و هوار میزد که پول مالیات باید برای جاده ها و راهها بهینه صرف شود و جای تاسف است . از جهتی گروه سوسیالیست سیاستهایش برای بیمه و دارو رو پررنگ جلوه میداد که انصافا هم نقطه قوتی است که در آمریکای شمالی هیچ ایالت دیگری چنین امکاناتی را نداشته!
آنچه بیش از هر چیز توجه من را جلب کرد این بود که کاندیدهای هر منطقه خانه به خانه شخصا حضور پیدا میکردند . یکی از کاندیدها هم هر روز صبح که من سر کار میرفتم سر خیابان اصلی کنار ماشینش که پوسترهای خودش به آن چسبیده بوددر سرما ایستاده بود و برای ما که از خیابابن با ماشین میگذشتیم دست تکان میداد!
خلاصه که حال و هوا جالبی بود! نهایتا بر خلاف رای و نظر شخص من دولت قبلی بعد از ۱۶ سال جایش را به دولت جدید داد. حال باید دید که چقدر به وعده ها عمل میشود! روزی که دولت کانزواتیو در کانادا انتخاب شد روز خوشحالی ما نبود! اینبار هم این قصه تکرار شد! ما خیلی خوشحال نشدیم ! ولی باید دید که چه پیش می آید!
پ.ن.۱ برای رای دادن حسابی مشتاق بودم ! تنها باری که در ایران این حس را داشتم وقت انتخابات اول خاتمی بود! هرگز دیگر این حس تمرار نشد!
پ.ن.۲ به نیوشا : خانمی باور کن من یک روز تموم با این بلاگ رولینگ مسخره ور رفتم که لینکت را درست کنم . نشد که نشد! نمیدونم چه اشکالی داره!
پ.ن.۳ دوست عزیزی به نام سمیرا: ممنون که خواننده وبلاگ من هستید. امیدوارم پیغامهایتان را عمومی بنویسید. نظرتان برایم محترم است . سعی میکنم از خوبیهای اینجا بیشتر بگویم. آنچه که هست مردم ایران از خارج ا ایران بهشت برینی در ذهن خود ساخته اند غافل از دلتنگیهایش و مشکلاتش! واقعیت این است که اینجا نه به آن شوری ست و نه به این بی نمکی ! ![]()
پ.ن.۴ دنیای مجازی دوستیهای خوب و بدون توقعی رو شکل میده و در کنارش محبت و دلشوره! امیدوارم همه چیز پایانی خوش پیدا کنه ![]()
خلاصه هر دو بعد از غریدن احساس دلسوزیمون واسه پیر مرد قلنبه شد و بی خیال شدیم. هر چند باید آقاهه رو بابت خالی کردن سطل آشغال اتاق التماس میکردیم. از اون مهمتر باید حواسمون جمع میبود پوست میوه و خوراکی تو سطل نمی انداختیم . وگرنه عطر خوش زباله ای که هفته ای یک بار به زور خالی میشد
تا مدتها مشاممون رو نوازش میداد و از زندگی پشیمونمون میکرد!
چند روزی پشت هم ایمیل اومد برامون تو دانشگاه که قرار بر اعتصاب کلیه کارکنان خدماتی دانشگاهه!من هم این چند وقته انقدر گرفتار که تا تیتر ایمیل رو میخوندم مربوط به این اعتصابه است بدون باز کردن ایمیل پاکش میکردم .
هفته پیش ایمیلی از منشی گروه آمد که با موضوع ضروری که لطفا سطل آشغالها رو خالی کنید. حتی الامکان زباله تولید نکنید. غذاخوری را بعد از استفاده از ماکروویو و غذاخوردن حتما تمیز کنید و هزار توصیه دیگه که خدماتی ها در اعتصابند. بنده هم که شدیدا مشغول کار بیرون دانشگاه لبخندی به لب و خوشحال ار اینکه من که مجبور به رفتن نیستم ...
الان سه چهار روزیه از خیابان اصلی شهر که میگذرم آقا پیر چاق و چندین نفر از کارمندای پیر و جوون و خارجی و کانادایی رو میبینم که صبح اول وقت با لباس گرم و پلاکارد اعتراض به گردن برای راننده های ماشینها دست تکون میدن و به پلاکاردها اشاره میکنند!
نه پلیسی نه گاردی ...نه انتظار زندانی ... میدونم که تا به یک راه حل مسالمت آمیز نرسند دست از اعتصاب آرامشون بر نمیدارند! ولی فعلا دانشگاهه که حسابی فلجه! گمونم دور و بر توالتها که نشه نزدیک شد! برای بنده که همان گذار از بلوار دانشگاه کفایت میکند فعلا!
راستی جای آقای اسانلو وبقیه کارکنان شرکت واحد خالی ... راستی ناشکر نیستند هموطنان ما! حکومت و دولتی مهر ورز ...بیایید ببینیند این از خدا بی خبرها و کافرها چه میکنند با خلق خدا
و سجده شکر به جا آورید به جای اخلال در نظم عمومی !
پ.ن. میشه یکی به من بگه من چرا پینگ نمیشم ؟!؟!؟!؟!؟
سکوتی که از پی دلگیری آمد و آن دلگیری از برای دل نازکی که غربت نازکش کرده!
غربتی که برای آن آمد که حس کردیم خانه مان جایش برای ما تنگ شده! شاید هم تنگ شدن جا لغت خوبی نیست ...صاحبخانه بی مبالاتی می کند!!! نمیدانم ...هر چه بود و هر چه هست ٬ تو ماندی ...خیلی های دیگر ماندند ...امیدشان بهبود بود...امیدشان بهبود هست .... ولی چه بگویم که "روزگار غریبی است نازنین" این شعر را تقدیم راه تو و همه آنان که میخواهند عشق را همگانی کنند میکنم :
دهانت را ميبويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را ميپويند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
پ.ن. وقتی اعتقاد داری ٬تحمل زیاد میشود. دانسته هایم میگویند که دکتر رزاقی معتقد است و مقاوم . صادق و متدین و عاشق به وطنش. ولی برای خانواده اش و کودکانش دستم از هر کاری کوتاه است ٬ و تنها دلم است که همراهشان است. به امید پرواز آزادانه پرندگان صلح و عشق ... به امید روزی که عشق را از پستو هامان بیرون نکشند و برای آن پرسش نشویم !
بعد از مدتی امروز رو تعطیلی گرفتم تا به کار عقب افتاده تزم برسم . آقای همراه طبق معمول یک لیست بلند بالای تلفن برام فرستاد که حالا که ساعت اداری خونه هستی این کارها رو هم انجام بده!چند دقیقه بیشتر نمیکشه و همیشه این چند دقیقه حد اقل نصف روزم رو میگیره!
یکی از این کارها زنگ زدن به شرکت حمل و نقل و خدمات مشترکین یکی از شرکتهای زنجیره ای بود که ما هفته گذشته ازش خرید داشتیم و آقایونی که بسته مربوطه رو آورده بودند گل و لای رو به داخل خونه آوردن و در عین حال وسیله مربوطه رو هم تا حدی گلی کردن!
واقعیت اینه که یک روز بد و بارونی بود و اگه خودمون میخواستیم این کار رو بکنیم از این هم بدتر میشد و خوشحالم که برای حمل و نقل با شرکت مربوطه قرار مدار گذاشته بودیم .ولی خوب باز هم همه چی خوب نگذشت و کثیفی همه جا رو گرفت و جنس نو هم که با گل آمد و مستقر شد.
امروز بعد از چند روز فرصت شد که زنگ بزنم و بگم داستان از چه قراره!
برای بچه هایی که این ور دنیا نیستن بگم که بر عکس ایران اینجا خیلی به رضایت مشتری اهمیت داده میشه. با همچین شکایتی بدون چک و چونه معمولا یا وسیله مربوطه رو به هزینه حمل و نقل خودشون تعویض میکنند یا مبلغی به عنوان جبرانی برمیگردونند. بنابراین بسیاد متداوله که مشتری مشکلش رو با شرکت مربوطه درمیون بگذاره!
من هم زنگ زدم تا مشکل حمل و نقل و گل آلود کردن خانه و موکت و در نهایت تحویل شدن وسیله کثیف رو به اطلاعشون برسونم .
فرد مربوطه که قطعا از لهجه من فهمید خارجی هستم برخورد بسیار بدی کرد و گوشی رو روی من قطع کرد! من زنگ زدم و در نهایت مدیر شرکت اصلی تمام تلاشش رو برای بهتر کردن روز من کرد! ولی حال بدی بهم دست داده که نمیتونم توصیفش کنم!
از یک طرف معمولا آدمی هستم که اگر کسی روز بدی داشته باشه من روزش رو خرابتر نمیکنم و اون نفر بی ادب اول شاید به خاطر اون با من رفتار ناشایست کرده که امروز رو به هر دلیلی خوب شروع نکرده! از طرف دیگه تو اینجور مواقع حس میکنم فقط و فقط به خاطر خارجی بودن ماست که بعضی چنین رفتارهای نادرستی میکنند!
خلاصه تا اینجا جلو رفتم که داستان رو به مدیر مربوطه ٬که حتی نتونست کارمند خاطی رو پیدا کنه چون گزارشی در فایل من نگذاشته بود و منم وقتی اسمش رو پرسیدم گوشی رو روم قطع کرد و نمیدونستم اسمش چیه ٬ گفتم! میتونم با در نظر گرفتن ساعت و تاریخ در نهایت طرف رو پیدا کنم و به جرم تبعیض نژادی یه گوشمالی اساسی بهش بدم .ولی نمیدونم واقعا باید این کار رو کرد یا نه! چون آدمی در موقعیت شغلی اون یه کارمند ساده با ساعتی ۱۰-۱۲ دلاره که خودش هم شاید هشتش گرو نهش باشه!
خلاصه به قول اینجایی ها:
I am really having a bad day!
از اون روزهایی که قلبم فشرده است و یه حس بد غربت بهم دست داده! در عین حال میدونم تو ایران بدتر از اینش ممکنه سرم بیاد!
میدونم مساله شاید خیلی هم مهم نباشه و برای آرامش خودم باید ازش بگذرم ...هر چند از بس عصبی شدم و حرص خوردم که از سر درد و اشکی که همینجوری میومد پایین و وقت تلف شده و روز خرابم که بگذرم همون موقع دستم رو هم زدم به بالای فر و یه نقطه بی پوست گزگزی الان شده نتیجه اش! ولی به کل ماجرا و موقعیت خارجی بودن و لهجه دار بودن و اتفاقهای ریز و درشت دنیا که فکر میکنم بازم حرص میخورم و موندم بین دو راهی احساس دلسوزی و حالگیری...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.۱ ببینم تونستم حالم رو توضیح بدم ؟ تازگی ها فکر میکنم هر چی سعی میکنم منظورم نمیرسه! البته این مال کلبه مجازیم نیست! بازم یه حس درونی تو دنیای واقعیه که در نهایت میدونم به اینجا هم منتقل میشه! این روزها حرف نمیزنم که هیچ چیز اشتباه برداشت نشه! ولی بازم نمیشه جلوی سو تفاهم رو گرفت.
پ .ن.۲ از شرکت مربوطه همین الان تماس گرفتن . گفتند که ده درصد قیمت پرداختی رو به عنوان خسارت به حسابم بر میگردونند و در ضمن هر وقت که تونستم به فروشگاهشون برم و یک اسپری تمیز کننده که خودشون برای تمیز کردن مدلهاشون به کار میبرند به من خواهند داد برای تمیز کردن و پرسیدند آیا تونستند قسمتی از ناراحتی من رو جبران کنند! خوب طبیعتا روز خراب شده من بهم برنمیگرده و بدون این هم چونه و اعصاب خردی هم احتمالا قرار بود همینطور جبران بشه ماجرا! و من هنوز با نکات بالا تو ذهنم درگیرم! .
پ.ن۳. دلم نمیخواد خیلی زندگی خانه و خانواده قاطی این ماجرا بشه! دلم نمیخواد قاطی وبلاگم بشه ...ولی در عین حال نمیخواهم کامنت همراه هم نادیده گرفته بشه! تفاوت نگرش ما اول بار نیست که اینجا میاد ...آرامش (!) دادنهای همراه هم اول بار نیست که میاد! همیشه من شلوغ کاری میکنم و ...!( مراجعه شود به کامنت ۴)
نمیخوام قهر کنم ... نمیخوام بگم موضوع بزرگیه ... ولی اینا فقط نشونه هایی از لحظاتیه که نیاز به آرومتر شدن دارم درحالیکه بعضی حرفها بیشتر نمک روی زخمه ! و این لحظه ها تو هیچ زندگیی کم نیست و در زندگی ما هم ... اگه دوستی کامنت بده شلوغش نکن قابل قبوله و ناراحت کننده نیست! ولی کسی که حساسیتهای آدم رو بعد از این مدت میشناسه ...
شاید وقتشه که در اینجا رو تخته کنم ! میخواستم یه جا حرفهایی رو که شاید تو خونه شلوغ کاری به نظر بیاد رو خالی کنم تا آرامش پیدا کنم ...حتی یک درصد اون حرفها رو هم تا حالا ننوشتم ...ولی اگر اشاراتی هم بوده همیشه جواب این بوده! شاید از روز نه چندان خوب باید برسم به روز بد....
شاید مثل پروانه به مرخصی احتیاج دارم ...شاید هم باید دل بکنم از نوشتن ! فعلا نقطه !!!!
و آخرش یه روزی که آدم معمولی میره تا اعضای وجودش به چرخه طبیعت برگرده و شاید دوباره یه جوری برگرده به تن یه آدم معمولیه دیگه! این آدم معمولی درگذشته خیلی به یاد آورده بشه به وسیله اطرافیان محدودشن و بعد هم از خاطره ها پاک میشه !
همیشه دلم میخواست که معمولی نباشم ... ولی از اونی که فکر میکردم هم معمولی ترم ...
۲-فیلم آیریس رو دیشب تا نصفه دیدم . امشب احتمالا تمومش میکنم . ته دلم لرزید! توی ترس از آینده غوطه خوردم ! البته گاهی فکر میکنم با شرایطی که من دارم لازم نیست نگران این پیری کوری ها باشم ! نمیدونم ... تا آخرش که دیدم اگر فرصتی شد میام و یه پی نوشت میذارم !
۳- از وقتی سر کار جدیدم رفتم چیزی ننوشتم . همیشه دلم میخواست تو یه ان جی او کار کنم ! خوشحالم . حالا مشغولم . سر فرصت بیشتر خواهم نوشت. شاید این کار باعث شه از این همه معمولی بودن خودم کمتر بدم بیاد! بشم یه آدم معمولی که واسه آدمای معمولی دیگه یه کم مفیده!
۴- یه نوستالژی هم بگم بعد برم
هیچکدومتون اون آدامسهایی که توش یه تصویر با یک ضرب المثل میومد رو یادتونه؟ عاشق ضرب المثلهاش بودم و کلی از بابا و دایی و خاله و مامان میپرسیدم این یعنی چی اون یعنی چی ؟بعد از هر اکتشاف هم احساس کسب دانش شدیدا من رو فرا میگرفت! ولی غافل از اینکه با همه وجود معنی ها رو درک نمیکردم! اخیرا بعد این همه سال بعضی از اون ها آنچنان برام معنی پیدا میکنه که احساس آدم بزرگی بدجوری میگیردم ! همیشه گفتم دوست ندارم آدم بزرگ باشم ! ولی انگاری گریزی نیست و باید بزرگ شد! امروز با شعری٬ که نمیدونم مال چی بود و کدوم برنامه بود (حتما بچه هایی که ایرانن میدونن ) با صدای "مرتضی احمدی" عزیز که همیشه من رو به کودکی و نوارهای قصه ام میبره و پینوکیو رو به یادم میاره٬ یاد ضرب المثلها افتادم . داشت میخوند:
هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !
یادمه معنی این رو شوهر خاله جانم برام توضیح داده بود و منم پام ر تو یه کفش کرده بودم که اگه یکی بخواد انبارش رو آتیش بزنه ما نباید بذاریم !!!! و حالا ....![]()
