تبليغاتX
مخمل
مخمل
حال و هوای این روزها
۱- تقریبا اولین برف جدی اینجا باریده و زمین حسابی لیزه! صبحها هزار ساعت ماشین باید گرم شه و هشت صبح طلوع آفتاب دیدنیه! برای من خوشخواب که امکان  نداره به طور دلخواه برای تماشای  طلوع بیدار شم فرصت خوبیه که وقتی ساعتم زنگ میزنه به پنجره نگاه کنم و طلوع رو ببینم. 

۲- شدیدا مشغول کارم و به سختی وقت میکنم حتی کامنتهام رو چک کنم . به روزهای یک سمینار آنچنانی که همه هدف چند وقته کارم بوده نزدیک میشم . از جمعه تا یک شنبه ای هفته.

این یک کنفرانس سه روزه برای بررسی واقعیت جامعه کانادایی بعد یازدهم سپتامبره. اولین تلاش مربوطه تو استان ما و یکی از یونیک ترین اونها در کاناداست. هدف هم اثبات اینه که دولت اونجور که ادعا میکنه بدون تبعیض به غیر کانادایی ها و به خصوص خاور میانه ای ها و مسلمانها نگاه نمیکنه! در واقع هدف اینه که بیان بشه چه می توان کرد که وحشت عوام کانادایی را از ساکنان عرب ٬مسلمان و خاور میانه ای کم کرد. 

یکی از  اعضای هیئت مدیره اصرار زیادی در برگزاری مراسم رقص خاور میانه ای دارد با این توضیح که ملت آنسوی دنیا هم هنر و یبایی را دوست دارند و ارج مینهند و بسیار هم هنرمندند و واژه تروریست را با زیبایی هنر رقص از یادها پاک کند. جای آقای ا.ن. و سایر دار و دسته خالی که اسلام را به این نامسلمان به اسم مسلمان بفهمانند

۳- خوب ...از اونجایی که من هم مدتهاست که سعی میکنم گوشه کنارهای مثبت زندگی رو ببینم و شما هم کناه نکردین که غرغرانه های من رو بخونید دارم سعی میکنم که از خودم انرژی مثبت ساطع کنم و وقتهایی که منفی ام اصلا هیچ ساطع نکنم

۴- اعتصاب خدماتی های دانشگاه همچنان ادامه دارد .کمترین اثرات اعتصاب:

روسای کالج های مختلف به شخصه به کار نظافت راهروها و دستشویی ها میپردازند! بعد عمری تحصیل و تدریس و برو بیا به شغل شریف توالت شوری رسیده اند و جالب این است که تعداد متنابهی از این اساتید در این سمت رویت شده اند!

نگرانی ها با نزدیکی به فصل امتحانات بیشتر و بیشتر میشود . چون مشکلات چیدن صندلی ها و آماده کردن سالنها و چاپ و کپی سوالات از مشکلاتیست که از همین حالا لبخند را بر لب دانشجویان آورده و همه آرزوی امتحان take home دارند. البته واقعیت اینه که امتحان take home به نظر من و خیلی دانشجوهای دیگه همیشه سخت تر از امتحان close book است!

یاد اونروزها که معلمهای ما سوالات را شفاهی میخوادند و ما می نوشتیم و بعد جاب میدادیم به خیر!!!

۵- این رو هم بگم و بعد برم ! بازم مطمئن تر شدم که من اینکاره نیستم !! راستش گاهی به شوکولات و شیرینی بودن نی نی گولو خوشکلا فکر میکنم ! از بچگی فکر میکردم کاش میشد آدم یه نی نی ناناس داشته باشه که بزرگ شدنی نباشه و البته فقط بخنده ! جیش و پی پی هم نکنه ...نصفه شب هم بیدار نشه این که نشدنیه ... ولی تا میام خر بشم یه اتفاقی می افته که از خواب غفلت یا خریت دور از جون شماها بپرم   شب قبل بعد از مدتها خونه یکی از دوستانی بودیم که چند ماهی میشه نی نی دار شده! (البته نی نی دوم ) من هم با کلی ذوق یه جلیقه دامن قرتی واسه نی نی خانوم خریدم و کادو کردیم و براش بردیم . ایشون هم که در مرحله جارو برقی هستند شروع نمودند  کاغذ کادو رو به دهن بردن . من و مامان خانم هم مشغول حرف که یهو بچه سرفه و نفس تنگ و ... چشمتون روز بد نبینه ! بچه سر ته ...ضربه محکم ... هیچ صدایی از بچه نیومد... فریاد مامان ... دست در حلق ...فریاد مامان ...

آقای همسر و مامان و بابای نی نی خانم با پای برهنه رو برفها پریدند تو ماشین ! برادر بزرگ نی نی خانم هم حالا گریه نکن ...کی گریه کن ... منم همه وجودم می لرزید و در عین حال داشتم خودم و آبا اجدادم رو از آوردن کادو وسه نی نی لعنت میکردم ...در عین حال فکرم به هزار و یک حالت بد رفت و داشتم از دلهره بالامی آوردم . از طرفی نمیخواستم داداش نی نی که حالا مسئولیتش با من بود پی به دلهره ام ببره ...

بعد از شاید یک ربع همه برگشتند و بابای مهربون و خوش خنده نی نی اومد تو که همه چیز به خیر گذشت. نمیتونم بگم بهم چی گذشت تا خبر سلامتی نی نی خانوم اومد. بعد هم برای اطمینان اصرار کردیم بچه رو ببرن بیمارستان و ما برگشتیم خونه ! امروز مامان نی نی خانوم میگفت که یک فقره چسب در گلاب به روتون پی پی خانوم خانوما مشاهده شده که خدا میدونه میتونست چه فاجعه ای به بار بیاره!

نتیجه اخلاقی که بابا جان من مال این جریانا نیستم ...نی نی هم نمیخوام و نخواهم خواست !!!!!! 

وای که چه وحشتناک بود چه به خیر گذشت ....اینم ننوشتم که منفی باشم ...نوشتم حواستون رو جمع کنید هیچی ندین دست بچه تون بکنه دهنش 

۶- میخواستم برم تا بند سیزده ...ولی فعلا خواب بر بنده مستولی گشته ! قربان شما ! با اجازه .... 

?مخمل بانو | در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 9:26 | پیوند  | 

افکار یه آدم معمولی :-ا
۱ـ یکی دیگه از روزهای معمولی یه آدم معمولی!

و آخرش یه روزی که آدم معمولی میره تا اعضای وجودش به چرخه طبیعت برگرده و شاید دوباره یه جوری برگرده به تن یه آدم معمولیه دیگه! این آدم معمولی درگذشته خیلی به یاد آورده بشه به وسیله اطرافیان محدودشن و بعد هم از خاطره ها پاک میشه !

همیشه دلم میخواست که معمولی نباشم ... ولی از اونی که فکر میکردم هم معمولی ترم ...

۲-فیلم آیریس رو دیشب تا نصفه دیدم . امشب احتمالا تمومش میکنم . ته دلم لرزید! توی ترس از آینده غوطه خوردم ! البته گاهی فکر میکنم با شرایطی که من دارم لازم نیست نگران این پیری کوری ها باشم ! نمیدونم ...  تا آخرش که دیدم اگر فرصتی شد میام و یه پی نوشت میذارم !

۳- از وقتی سر کار جدیدم رفتم چیزی ننوشتم . همیشه دلم میخواست تو یه ان جی او کار کنم ! خوشحالم . حالا مشغولم . سر فرصت بیشتر خواهم نوشت. شاید این کار باعث شه از این همه معمولی بودن خودم کمتر بدم بیاد! بشم یه آدم معمولی که واسه آدمای معمولی دیگه یه کم مفیده!

۴- یه نوستالژی هم بگم بعد برم  هیچکدومتون اون آدامسهایی که توش یه تصویر با یک ضرب المثل میومد رو یادتونه؟ عاشق ضرب المثلهاش بودم و کلی از بابا و دایی و خاله و مامان میپرسیدم این یعنی چی اون یعنی چی ؟بعد از هر اکتشاف هم  احساس کسب دانش شدیدا من رو فرا میگرفت! ولی غافل از اینکه با همه وجود معنی ها رو درک نمیکردم! اخیرا بعد این همه سال بعضی از اون ها آنچنان برام معنی پیدا میکنه که احساس آدم بزرگی بدجوری میگیردم ! همیشه گفتم دوست ندارم آدم بزرگ باشم ! ولی انگاری گریزی نیست و باید بزرگ شد!  امروز با شعری٬ که نمیدونم مال چی بود و کدوم برنامه بود (حتما بچه هایی که ایرانن میدونن ) با صدای "مرتضی احمدی" عزیز که همیشه من رو به کودکی و نوارهای قصه ام میبره و پینوکیو رو به یادم میاره٬ یاد ضرب المثلها افتادم . داشت میخوند:

هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !

یادمه معنی  این رو شوهر خاله جانم برام توضیح داده بود و منم پام ر تو یه کفش کرده بودم که اگه یکی بخواد انبارش رو آتیش بزنه ما نباید بذاریم !!!! و حالا ....

?مخمل بانو | در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 5:24 | پیوند  | 

یه چند گانه خانم حنایی!
  1. یه عالم تشکر از ته دل واسه همه شما مهربونهایی که تولدم رو تبریک گفتین و واسه جوجه ام آرزوی موفقیت کردین.همونجوری که احتمالا میدونین حسابی سرم شلوغه ! ولی این چند پست رو نوشتم که بگم خوبم٬ به یاد همه شما نازنینان هستم و نمیدونین چقدر تبریکهای صمیمانه تون بهم چسبید . روی ماه همه تون رو میبوسم.
  2.  اینروزها دائم تو فکر این سهمیه بندی بنزین و تحلیل افزایش مجدد قیمت خونه ام . نمیدونم این همه فوج جوونهایی که میخوان تشکیل زندگی بدن چی کار باید بکنن ! اینو نوشتم که بدونین بیشتر اوقات دارم فکر میکنم و این نیست که دورم و نمیدونم اونجا تو این گرما و با این همه مشکلات چی میگذره !
  3.  اینو خوندین ؟؟؟ هوشمند ترین و کاردان ترین رئیس جمهور ایران ظاهرا خوب راه حهایی پیدا میکنه ! من فکر میکنم اگه علاوه بر برق آب رو هم جیره بندی کنه مشکل کم آبی تو کشور کاملا حل میشه و در ضمن کشور هم تبدیل میشه به همون حپلی دونی که احتمالا ایشون خوششون میاد توش بغلتند !!!
  4. تازه ...بهتره تلفن هم سهمیه ای بشه ! اونجوری کلی صرفه جویی جانبی دیگه هم میشه ! مثل بنزین که نا خود آگاه با سهمیه بندیش هوای تهران تمیز شد و ترافیکش حل شد و ذخیره ارزی ایجاد شد(!) با سهمیه بندی تلفن ایرانیان عزیز ساعات کمتری رو به امور قبیح غیبت و شایعه پراکنی و اطلاع رسانی میپردازند و یا اگر تعرفه درست تعریف شه اصلا نمیپردازند. در نتیجه آمار اختلافات خانواگی و طلاق با کاهش چشمگیری رو به رو خواهد شد و کشور عزیزمان به کانونی گرم و اسوه تقوی و الگویی جهانی بدل خواهد شد. به علاوه وقت صرف شده پای تلفن های روزانه حذف خواهد شد و صرف سازندگی ٬ کتابخوانی و امور بهینه دیگر خواهد شد و ما چنان پیشرفتهای علمی خواهیم کرد که جهان به خود ندیده! چون همه اینها حق مسلم ماست .پس پیش به سوی سهمیه بندی آب و برق و تلفن.
  5.  بالاخره ما هم به کاخ الیزه تقل مکان کردیم خوب چیه مگه ... چه جوری الهام عالی قاپو داشته باشه اونوقت ما حتی یه الیزه ناقابل هم نداشته باشیم !!!
  6.  یه عالم کار ناتموم دارم که باید تا آخر تابستون تموم کنم . لطفا برام دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین. به تبع این کارها حضورم تو وبلاگستان کم میشه یه کم . ممکنه نتونم کامنت ها رو جواب بدم٬بهتون سر بزنم  و یا زود زود آپ کنم. دلم خیلی تنگ میشه ولی به یادتونم و قول میدم به محض اینکه همه چی مرتب شد مثل همیشه با اومدن به خونه های پر مهرتون اوقات خوش رو بگذرونم.
  7. احسان عزیزم حسابی زحمت افتاده برای رفع اشکالات قالب این وبلاگ. اولین اشکال هم این لینک "ادامه مطلبه" که همیشه ظاهر میشه و به قول احسان ایجاد حس چوپان دروغگویی میکنه !
  8. بعد از تصحیح غالب که امروز اولین ورسیونش رو گذاشتم باور کنید هر وقت ادامه مطلب داریم واقعیه!!!! یه تشکر حسابی از احسان جانم .راستی به نظرات و پیشنهادات سازنده شما جهت زیبا سازی این مکان نیازمندیم . این فونته درشت شده بهتر شده به نظرتون یا او قبلی بهتر بود ؟ 
  9. من هر کار میکنم این به ده مورد هم نمیرسه . بچه هایی که موفق شدن سیزده گانه و بیشتر بنویسن خیلی با حالن به خدا ! من کلی دارم جون میکنم الان. اگه همه اش رو نخونین کلی دق میخورما !!!! مشغول زنبه(!!!!) میشیدها ....حالا گفته باشم
  10. میخوام رژیم بگیرم یه مقدار لاغر شم . اینو اینجا نوشتم که از روی خودم و رودربایستی شما (نه که حالا من واقعی رو خیلی دیدین ) خجالت بکشم و اراده ام قوی شه ! حالا ببینم و تعریف کنم .
  11. اینروزا داشتم فکر میکردم کاش خونه تکونی روح آدم هم به راحتی خونه تکونی و اسباب کشی فیزیکی باشه! دارم رو اینم کار میکنم. یه روح تکونی شدید نیاز دارم.
  12.  سالهای دوران دبستان پر از خاطره هاییه که کما بیش شکل دهنده نقاط ضعف و قوت خیلی از ماها شده . به نظرم معلمهای دوران دبستان یکی از اساسی ترین نقشها رو در آینده دانش أموزانشون بازی میکنن. این وبلاگ یه خانم معلم نازنینه که خیلی از ماها در سن و سال قدیم شاگردان ایشونیم. خانم شاملو از آن دسته معلمهاییست که به گمان من تاثیر مثبتی در زندگی و آینده خیلی از دانش آموزانشون داشته اند. این وبلاگ ایشونه ! با حضورتون ایشون رو تشویق کنید بیشتر و بیشتر از خاطره ها و تجربیاتشون بنویسن.این هم وبلاگ همسر مهربون و شاعرشونه که من همیشه ارادتمند لطف و مهربانیشان بوده ام و خواهم بود. این عزیزان والدین یکی از دوستان قدیمی و عزیز من هستند که دور روزگار الان در این دیار غربت هم ما رو همراه هم کرده.
  13. طبق استاندارد خانوم حنایی این بند قراره صرف غیبت و غرغر شه !!! فعلا همون احمدی نژاد تا بعد.
  14. بالاخره بیشتر از ۱۳ تا نوشتم . اگه مطلب قابل توجهی به نظرم اومد بعد اضافه میکنم و پینگ مجدد با همین پست قطعا به بند اضافه شده بر میگردد و مرض نمیباشد
  15. خوبه سرم شلوغه و اینقدر روده درازی کردم !!!! شرمنده ٬عزت زیاد !!!!
?مخمل بانو | در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:12 | پیوند  | 

موجودی به اسم آدم
در اوج جوانی٬ غرور٬ افتخار و  وقتی همه چیز اونجوریه که میخواهی وقتی ستاره های جوانی دوران مادر و پدر رو میبینی دلت می لرزه ...

هیچی جاودانه نیست ...فقط عکسهان که شادابی ها و عطر جوونی رو تو یه شات جاودانه میکنن و نه خیلی دور از اون شات ضعف و ناتوانی به همه روزهای هیجان غلبه میکنه !

یادم باشه ...یادت باشه ... همه این روزها دارن میگذرن ...چه غر بزنیم ...چه لذت لحظه هامون رو ببریم و فقط حسرت لحظه های گذشته به دلمون میمونه !

نه که تلاش نکنیم برای روزهای بهتر ... چون وقتی از خودمون رضایت کامل نداریم بیشتر تلاش می کنیم . مهم اینه که یادمون باشه در حالیکه از زمان موجود بهترین استفاده رو میکنیم و از تواناییهامون لذت میبریم و استفاده میکنیم به تلاشمون ادامه بدیم ...

حالا چی شد این همه مخمل باجی نصیحتید ...خودشو و خودتو و همه رو؟!

یادمه ... یادم که خیلی نه... صدای ضبط شده کوچولویی هام اینو میگه ...بچه که بودم وقتی بابام  مینداختم بالا یکی از اصوات و کلمات همراه (نمیدونم چه اصطلاحی بکار ببرم ) این بود که میگفت :آ...محمد علی کلی ....

حالا چه ربطی به دختره فسقلی داشت نمیدونم . ولی بابایی بارها قصه قهرمانی و احراز نام" محمد علی" رو برامون گفته . ستاره جوونی مامان و بابا رو امروز تو برنامه "رقص با ستارگان" ٬در حالیکه مهمون دخترش که یکی از ستارگان این سری از رقص هاست٬ بود دیدم ." لیلا علی" رقصش رو به پدرش تقدیم کرد ...عکسی از اوج جوونی محمد علی نشون داد و بعد ... یه پیر مرد چروکیده و فرسوده که حتی جهت نگاهش نشون میداد که تو اون جمع نیست ...شاید اصلا به یاد نمیاورد که روزی یه قهرمان بوده !

اگه هم یادش بود چه دردی میکشید از اون ضعف و ناتوانی ...

ضعف موجودی به اسم آدم تا آخر مسابقه همراهم بود ! بعد هم نوشتم که کمی سبک شم ! 

دوست ندارم اینقدر پیر و ضعیف و بیمار شم که مزه  لذت جوونی  کردن از یادم بره ! نه که جوونی کرده باشم . ولی وقتی از پیری و نا توانی گریزی نیست دلم میخواد قبل از رسیدن به اون نقطه برم که رفته باشم ...


پ.ن بی ربط. پست قبلی بیست و پنج کامنت داشت . یکی از این کامنت کیلویی ها که نخونده کامنت میذارن بقیه غیر از یکی موافق از بین بردن بچه ناقص بودن .

من خودم هم تو شرایطش نبودم . ولی به نظر من هم اون بچه نه تنها زندگی خانواده رو با مشگل روبرو خواهد کرد خودش بیشتر از هر موجود دیگری تو اون خانواده عذاب خواهد کشید . در صورت امکان باید قبل از تولد از به دنیا امدنش جلوگیری کرد.

 

 

?مخمل بانو | در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 7:25 | پیوند  | 

پراکنده
۱.من نمیدونم یا ما اهل اون کشور و مملکت نیستیم . یا خیلی احساساتمون با بقیه فرق داره یا یکی این وسط داره دروغ میگه ...

آخه اعدام...آخه یه سری دانشجو این حرف رو بزنن ...

دستگیری این ملوانها کم بود ٬رژه تلویزیونی اونها کم بود حالا تظاهرات و شعار که اعدام کنید....

من دارم از حرص میمیرم (دنبال اون علامت عصبانی گشتم که دود از سرش در میاد ولی نبود !)

۲. بازم یه پتیشن برای نجات یه جوون. خرجش یه کلیکه . غر نزنین که فایده نداره تو رو خدا . به امید روزی که حذف اعدام رو از قوانین کشورمون و از قوانین دنیا حذف شده ببینیم .

۳. مگه میذارن مخمل اون روی غرغریش بالا نیاد ....

۴.در ضمن ممنون از احوال پرسی هاتون دوست جونای خوبم . دستم بهتره و اصلا خوب خوبه الان . دست یکی از دوستای گلم درد نکنه که پماد سوختگی رسوند و بعد هم که زمان باید بگذره .

۵. راستی ممنون از دوستای خوبی که پیگیر پست قبل بودن .من چند وبلاگ زیست محیطی میخوندم . ولی این مسابقه باعث آشناییم با وبلاگهای دیگه شد و ازاین بابت خوشحالم. امیدوارم تلاشهای دوستان گامی باشه در حفظ محیط زیست و طبیعت بی نظیر کشورمون و همچنین آثار باستانیش. میخواستم چند وبلاگ مورد علاقه خودم رو معرفی کنم ولی فعلا خودتون به وبلاگ آقای دولتشاهی سر بزنین تا بعد.الان اینکار من ممکنه به رقابت دوستان لطمه بزنه. 

۶. خودم از نا همگونی  این نوشته هام احساسی تلخ و پر دلهره پیدا کردم. احساس دست و پا زدن وسط یه باتلاق بی راه پس و پیش... نمیدونم چیزی تو اون مملکت هست که نگرانش نباشیم ؟؟؟از جون و روح  آدمیزاد تا آثار باستانیش٬ تا خاکش و تا درختهاش و هواش و همه چیز و همه چیز در معرض تهدیده . به کجا میرویم ؟ یا شاید به کجا میبرندمان ؟!؟!؟

دوستی نوشته بود چه نشستید و تخمه میخورید ...و سوال کرده  این ملت ایران به‌خصوص اهالی باشتین و بیهق وقتی خبر حمله قریب‌الوقوع مغول‌ها به آنها رسیده در چه حالی بوده‌اند؟ آیا نیاکان ما  آن موقع هم مشغول شکستن تخمه ژاپنی و پسته کله قوچی بوده‌اند؟

من فکر میکنم شاید در فکر اعدام دو سه پیشاهنگ و قراول  مغولی بوده اند که گرفتند و اصولا فراموششان شده بوده که لشکری از پس آن قراولان خواهد آمد....تازه گیریم که چنین باشد . دنیای آن سالها با عصر ارتباطات ما فرق دارد . تا کی میخواهیم خود را از بقیه جدا کنیم . الان هم که شکر خدا نه دول مسلمان عرب دوست مایند و نه بقیه دنیا ...خودمانیم و خودمان ...‌

۷.ببخشید که این پست اینقدر منفی بود

۸. به پیشنهاد شرمین گل متن سوگند نامه کوروش کبیر رو در روز تاجگذاری در بابل اینجا میگذارم ... داشتم فکر میکردم گذر سالها ممالک دیگر را پیش برده و ما را پس! از پیشرفت و معماری و نو آوری آن دوران گرفته تا قوانین حکومتی و مردمداری و....

?مخمل بانو | در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 2:41 | پیوند  | 

مسابقه ای برای وبلاگهای زیست محیطی
کامنتی از آقای فرداد دولتشاهی داشتم برای انتخاب بهترین و بدترین (؟) وبلاگ زیست محیطی. 

لینک و لوگوی مربوطه را برای دوستان علاقه مند  اینجا میگذارم و در اولین فرصت که از تایپ یکدستی به علت بخار سوختگی رهایی یابم بیشتر در این خصوص خواهم نوشت .

برای اطلاعات بیشتر به وبلاک جناب فرداد دولتشاهی  مراجعه بفرمایید.

انتخاب بهترین و بدترین وبلاگ زیست محیطی سال

?مخمل بانو | در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 5:27 | پیوند  | 


©2006 makhmalbanoo.Blogfa.com