یک زن و شوهر کانادایی شاید هم سن و سال من و آقای همراه همسایه ما هستند . مدتهاست که وقت گل آب دادن و باربیکیو کردن کلامی رد و بدل میکنیم و گپی میزنیم ...
گه گاهی پسرکی با وضعیت معلولیت ذهنی و جسمی رو همراه آنها جلوی در ورودی میدیم ولی هرگز صحبتی نشده بود. معمولا سعی میکنیم در چنین شرایطی احتیاط کنیم تا کسی آزرده نشود. ولی از شما چه پنهان برایمان سوال بود. گاهی فکر میکردیم برادر یکی از زوجین است و گاهی هم با دلسوزی میگفتیم شاید بچه شان است . شاید ژن معیوب داشته اند و هزار فکر دیگر...
اخیرا در یکی از این گپ و گفتهای روزانه اشاره ای تصادفی به ماجرا شد و ما فهمیدیم این زوج جوان به انتخاب خود این پسرک معلول را به فرزندی قبول کرده اند . هوز تعجب با یک حس عجیب در من زبانه میکشد ...از خودگذشتگی تا چه حد ؟!؟!؟در شرایطی که بسیاری فرزندان سالم خود را قدر ندارند ...چه بسا در اقصی نقاط دنیا به بهایی ناچیز میفروشند و آزار میکنند٬ فرشتگانی این چنینی هنوز به دنیای ما نفس عشق میدمند...
فراموشمان شده خودمان در جنگی گره خورده ایم ...
راستی غریبه میدانی ...جنگها از کوچکترین من با خودم می آغازند و بعد به من با تو میرسند و بعد ما با ما و ما با آنها و بعد قبیله ما با قبیله شما و قبیله آنها و شهر ما با شهر آنها و کشور ما با آنها ...
هر چه دسته هامان بزرگتر و بزرگتر میشود به ظاهر فریاد زنان صلحمان هم بیشتر ...
آهای غریبه ...نگران صلح من نباش ... درد خود را دوا کن....
۲- آنقدر دورم را پر کرده ام که خود خودم هم گم شده ام . باید پیدا شوم.
۳- تا بعد ...
۴- بعد نوشت : سنتوری ...مدتها بود از تماشای فیلم ایرانی لذت نبرده بودم ...غم مخصوص داستانهای ایران ذهنم رو درگیر کرد ولی فیلم فوق العاده ای است. جوانبی که پوشش میداد٬داستان٬بازیها٬موسیقی فیلم ٬همه و همه عالی بود.

متاسفم که بعد از مدتها اینطور نسخه قاچاق فیلم باید پخش بشه . ولی اعتراف میکنم که به محض دسترسی طاقت نداشتم و این فیلم رو تماشا کردم.بازم به غیرت فرجام آلوچه خانم ...من که طاقت نداشتم ...
کاش میشد حرکت نمادینی صورت میگرفت که هم جنبه اعتراض به عدم مجوز اکران میداشت و هم به پخش اینگونه فیلم . نمیدونم ...یه چیزی مثل اینکه با PAY PALبشه بابت تماشای این اثر مبلغی پرداخت و برای تهیه کنندگان فرستاد یا نمیدونم ... اگر اینجا بود و اطمینان اینور آب خیلی کارها میشد به راحتی انجام داد ولی یک کار گروهی که بشه همه رو توش شریک کرد ذهنم رو مشغول کرده .اگه پیشنهادی داشتین بگین . شاید بشه کاری کرد ...
سر شب صحبت از کشف ژن سخاوت در آدمها توسط محققان اسرائیلی بود. بعد رشته افکار رو فرستادم به روزی که دنیا به جایی برسه که بشه گفت مثلا این تعداد کارگر ساده نیازهست که هرگز نباید فکر کنه دنیاش بزرگتر از کاریست که میکنه. این تعداد مدیر٬ این تعداد آموزگار٬این تعداد پزشک٬ و در نهایت این تعداد جاسوس و این تعدادی رذل شکنجه گر!
ختما نیاز به شکنجه گر و جلاد و ظالم و حکم فرما و خشن و جاسوس و حتی احمق هست . چون بالاخره یکی از طبقه کارگر ژنش جهش میکنه و میخواد هم گروههای خودش رو بیدار کنه . هر چند اینقدر هم پالکی هاش درکشون پایینه یا بهتره بگم قراره پایین باشه که به همین راحتی بیدار نمیشن. اصلا دنیاشون همونقدره . حتی خودشون یاغی رو میسپرن دست جلاد.
و حالا دارم فکر میکنم الان که ژن ها هنوز طبیعی کار میکنند کجاییم . هر کدوم آدمها دنیاشون چقدره . چقدر اطراف رو می بینند. به چی مینزند و دنبال چی هستند.
حال و هوای تماشای فیلم ملکه انگلیس مغزمون رو تحریک کرده. واینگونه است که بحثمان میکشد به داشتم داشتم حساب نیست . دارم دارم حسابه.
راستش به همراه مربوطه گفتم دلم میخواهد از بحثمون بنویسم. ولی میدانم که حسابی مورد شماتت قرار میگیرم. نمیدانم حدسم درست است یا نه. برای همین اول این نوشته را نوشتم و ثبت نشده ذخیره کردم تا بعد از نوشتن و خواندن نظرات شما در وبلاگ نمایشش بدهم. قول خانومانه به خودم و شما که نتیجه هر چه باشد این نوشته ها را بعدش بگذارم.
پ ن ۱ هر چند مشتری های این خانه کم شدند و حالا یا درد از عدم پینگ در بلاگ رولینگ است یا اینکه بس صاحبخانه بد پذیرایی کرده کسی قابل نمیداند بیاید به میهمانی!!!!!بلکه هم هر رفت آمدی دارد!!! جان شما از این حرفها اینجا نداشتیم . ما بچه داریم ...شما تشریف بیاورید
پ.ن.۲ اصلا هم کتک نخوردم . چرا؟؟؟؟؟ البته اگه غضنفر و بعدش یکی دو تا نظر مخالف نبود من دق میکردم از این پیش بینی غلط ![]()
پ.ن.۳ از این به بعد کما بیش جواب کامنتها رو زیرشون میدم .....باشد که به میهمنان عزیز خوش بگذرد .
شاید همین جرقه زیتون بانو بود و شاید هم خصلت همه چی دانی ایرانیم که به افکار زیر منتهی شد. راستش اینجا همه آن فکرهای در همم را مینویسم بلکه بتوانم پارادکسهای ذهنیم را حل کنم ! شاید خیلی هم سر و ته دار به نظر نیاد!
و حالا یک میم هم میخواد نظرش رو بگه !!!!!
بهتره بگم گمونم طبق عادت جهان سومیم امروز و امشب دنبال راهی برای بهتر ساختن و درمان جامعه میگشتم . آخرین سوالی که بعد از نقد "میم آنه " دنیا برام پیش اومد رو اول میپرسم :
به نظر شما این شکم سیره که باعث فوران نظرات میشه یا گرسنه ؟؟
بهتره بگم چی شد به این سوال رسیدم :
آن قدر که جهان سومی های مظلوم از سیاست کشور خودشان و سایر نقاط دنیا به خصوص جهانخوارانی (!) چون انگلیس و امریکا میدانند٬ یا شاید هم دور از جان شما ادعا میکنند که میدانند ٬ مردم دنیای (!) اول میدانند؟
مثلا چند درصد ساکنین امریکا از کاندیداهای ریاست جمهوریشان و ایده هایشان و وابستگیهاشان میدانند. اصلا چقدر برایشان اهمیت دارد؟
در همین کانادای خودمان! بیشتر مردم فقط از لابلای بحثهای کاندیدهای احزاب مختلف دنبال این هستند که چه بلایی سر درآمد مالیاتی و سیستم بهداشت و کمکهای دولتیشان می آید. درصد کمتری سیاستهای خارجی را لحاظ میکنند و بعد هم همه از ذهنشان میرود. این مدیاها هستند که بر سر خود میکوبند و اگر کوچکترین خبطی از کسی سر بزند در بوق و کرنا میکنند و مردم عادی هم " آه خدایا"یی سر میدهند و کمتر از چند ساعت بعد عادیتر از همیشه زندگی میکنند. ده بیست نفری هم گاهی یک تظاهرات آرام صلح برای خالی نبودن عریضه به پا میکنند . ولی در مجموع بساط "هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش" به پاست! نهایت اتفاق دور و برشان یازده سپتامبری است که بعد از همه تلاشهای صلح دوستانه فعالان صلح جو٬ تروریستهای جهان سومی و بعضا ایرانی را مسئولش میدانند.
از خیلی هاشان هم بپرسی زبان کشور ایران چیست میگویند عربی ! تو خود بخوان حدیث مفصل ...
از طرف دیگر وقتی دغدغه نان نداری و میتوانی همه جنبه ای را ببینی و قید مذهب و سیاست هم دست و بالت را تنگ نکرده دیدت بازتر است یا وقتی گرسنه ای و اطلاعات اطرافت کانالیزه شده و وقتی دغدغه نان و آب گلویت را میفشارد؟؟؟؟( البته این پارادکسی بود که برایم بی جواب ماند!)
حالا در کشور دنیای سوم گل و بلبلمان! همه مان نه تنها سیاستمدار و اقتصاددان و جغرافی دان و همه چی دانیم که در جمعهامان ٬حتی جمع دو نفره خانه ما(هر چند بیرون از کشور گل و بلبل) ٬همه مشکلات دنیا را هم حل میکنیم. و الحق و الانصاف تا فیها خالدون کاندیداهای انتخابات دوره آتی ریاست جمهوری امریکای جهانخوار را هم میدانیم . باید هم بدانیم. وقتی صلح در کشورمان در رابطه تنگاتنگ با حسین اوباما رنگین پوست یا هیلاری خانم یا هر ننه الیزابت (به جای ننه قمر) دیگر است٬ چه چاره از اینکه بدانیم چه بر سرمان قرار است نازل شود!
خلاصه که در یکی از این خلسه های حل مشکلات دنیا امشب داشتم قصه هم میهنان عصر حاضرم رو با یک مثل کوچک از زندگی مهاجری مقایسه میکردم. راستش بحث از نازیدن به پیشینه تاریخیمان شروع شد. از اینکه چه بودیم و چه داشتیم. (چماقها آماده...گمانم کتک مفصلی در انتظارم است!)
راستی چرا اینقدر به پیشینه دوهزار و پانصد سال پیش مینازیم؟؟ اگر خیلی باحالتر باشیم بوعلی و ابو ریحان و خیام را هم یاد آور میشویم. راستی یک چند تایی شاعر هم داشتیم. مگر بقیه چه داشتند. گویا تمام آن مدت ما بودیم و ما ...نه تمدن مصر و یونان و آزتک بود و نه بعد از آن نویسنده ای نه روشنفکری و نه دانشمندی در سایر نقاط دنیا...
راستی مگر نه اینست که هر چه از دارندگیهامان کم میشود به داشتندگیهامان اضافه.
در جمع مهاجری یا تبعیدی یا شکم سیری جهان اولیمان روزهای اول همه با گذشته هامان مینازیدیم. هر چه از آن روزها دور میشویم اگر به دارندگیمان اضافه تر شده باشد که هیچ و گرنه همه داشتندگی را میچسبیم و شکر خدا که هر چه آدم دارا و تحصیل کرده و پدر و پدرجد پولدار است اینجاست!!! همه آنچنان بچه شاهند که فکر میکنی پس این آخوندزاده ها و رعیتها از کدام کره خاکی هستند. ظاهرا همه مانده اند در دنیای سومین!!!!
و بازهم یک خلاصه دیگر ... کارمان شده به گذشته نازیدن و خود را داناترین موجودات کره خاکی دانستن ... همین برای اینکه غافل شویم چه میتوانیم باشیم کافیست!
پ.ن. ۲ خیلی هامان میگوییم هوش ایرانیها را هیچکس ندارد. نه که بخواهم ناامید کنم خودم و بقیه را ...ولی نگاهی به این تحقیق بیندازید . ایران کشور ۵۷ از لحاظ بهره هوشیست. در این تحقیق وابستگی بین سطح IQ و ثروت ملل بررسی شده. در واقع وابستگی میزان متوسط آی کیو و درامد خالص ملی بررسی شده. البته میتوان به کار آماری گیر داد و گفت نمونه برداری مشکل دارد و به قول ما تورش دارد ! نه؟؟؟
چند روزیه با خودم کلنجار میرم که هیچی نگم .همه دارن میگن و مینویسن ...یه نوشته تکراری چه فایده داره ؟؟؟ ولی دیگه دارم خفه میشم !!!!این چند کلمه هم از من نادان !
من یکی که نه به ایشون رای دادم و نه هیچ وقت در مجموعه افراد منتخبم قرار میگیرن . دور و برم هم از مجازی و واقعی حتی یک نفر رو ندیدم که ایشون رو حمایت کنه و طرفدارش باشه! دروغ چرا ...گهگاهی هودر کلماتی حمایت آمیز میپرونه ! که نه قصد بحث دیدگاهاش رو دارم و نه اصلا من سیاسی نویسم . پس با توجه به نگاه به اطاف دور و برم اینا رو میگم و به هیچ وجه قصد توهین به عقاید دیگران رو ندارم!
اینجانب به عنوان یک فرد بسیار معمولی که البته ادب و دو دو تا چهارتا سرش میشود اعلام میدارم که به هیچ وجه از جانب جناب بالینگر مورد توهین قرار نگرفتم .وجود معجزه هزاره سوم و بیان و گفتار اوست که توهین به من است ! اصلا اشاره هایی که به شخص آقا شده چه ربطی به ملت دارد ! اصلا چه کسی گفته که حکومت و دولت همان ملت است !؟!؟!؟
البته شاید هم که از ماست که بر ماست ! قهر و توجیه به دلخواه هر موضوع بدون تطابق آن با واقعیت و منطق و فقط و فقط حرفهای خود را شنیدن و گوش را به هزار و یک بهانه به روی حرفهای طرف مقابل بستن و بعضا اگر هم کلامی شنیدی که به مذاقت خوش آیند نیست در آن سفسطه کردن جوری که اصل جریان گم شود و زشتی عمل گوینده را برساند در خیلی از افراد است. اما آنچه دردناک است این است که" کسی که آنچه خوبان همه تک تک دارند او یکجا دارد" شده نماد یک ملت و هر سال هم تشریفشان را به کشور مستکبر ایالات متحده میبرند و در حضور جهانیان خود گویند و خود خندند و احساس هنر و ارشاد هم ایشان رو فرا میگیرد و نه حاضرند چهار کلمه انتقاد بشنوند و نه حاضرند قبول کنند مشکلی وجود دارد . الهی صد هزار مرتبه شکر هم که روز روشن رو میگویند شب!
و جالب اینکه حق میزبانی را به جا نیاورده میخواهد که حق میهمان بودنش را رعایت کنند ...هر چند من معتقد به از بین رفتن حقی نیستم ! رئیس محترم جمهوری ما خود میداند و خوب هم میداند که اگر دانشجو و روزنامه نگار بگوید صدایش به راحتی خفه میشود ! درد ایشان و همفکرانشان اینجاست که نمیتوانند رئیس دانشگاهی از کشور شیطان بزرگ را گوشمالی دهد !
و کلام آخر اینکه ایها الناس ! رئیس جمهور یک ملکت نماد آدمهای آنجاست . به خدایی که همه شان قبول دارند قسم که حضور این بنده خدا در سازمان ملل جلوی تمامی کشور ها و بعد عکسش در همه مجلات و روزنامه های پرخواننده دنیا به من توهین است! بابا ...آخه رئیس جمهور هیچی هیچی نداشته باشه باید فیزیک مناسب داشته باشه! حالا اگه فیزیک و قیافه من نوعی خوب نیست با طرز آرایش ریش و نوع لباس پوشیدنم و استایل حرف زدن و حرکتهای حین صحبتم نباید اونرو خرابتر کنم !!!!!!!!!!!
پ.ن.۱ اینور دنیا مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی به سادگی پره از انتقادات جدی و طنز گونه از روسای مملکتشون! حتی گاهی در غالب و شکل و شمایل حیوانات مختلف و کارتونهایی که حماقتهای روسای مملکتشون رو نشون میده ! حالا چه در صدی هم نقد صریح وجود داره بماند ! پس اینجا دائم در حال توهین به خودشون هستند این احمقها!!!!! وگرنه آدم باید بسوزه و بسازه و صورتش رو با سیلی سرخ کنه که کسی نفهمه در درون چی میگذره! نه؟!؟!؟ دوره انتخابات بعدی هم همون آش و کاسه قبلی !!!
پ.ن.۲ همینجوری یک دفعه یاد فیلم آخرین پادشاه اسکاتلند افتادم !!!
پ.ن.۳ گوشزد بهتر از من بحث رو باز کرده و تحلیل نموده اند! البته با نهایت احترام به همه دیدگاههای مخالف بنده عرض میکنم که همچنان اعتقادم بر این است که آقای معجزه دارای سطحی فکری کوتاه وبوده و هرگز نمیتوانم باور کنم که تحصیلات و دید آکادمیک دارند! چرا که اگر کسی ذره ای قوه تحلیل آموخته باشد خیلی از سخنان ایشان را به زبان نمیراند و اعمال ایشان را انجام نمیدهد! و به بیان بالینگر ایشان در چشم من هم بی سواد و دیکتاتور میباشند! بحث تنها این است که یکبار هم شده یکی به هر علت سیاسی یا ... در ملع عام به روی اینها آورد "خر فرض کردنها" یشان را!!! و اینبار از خفه کردن صدا خبری نیست!
پیش گفتار: تمام روزهایم شده پرواز در کوچه باغ خاطره . راستی من از اینجا هم خاطره دارم ؟ گاهی اینجا آنقدر غریبه است برایم که فکر میکنم خاطره ها اینجا شکل نمیگیرند.
یکی بود. یکی نبود. روزی دخترکی نخواسته و ندانسته یه گوشه از این کره خاکی متولد شد. نه انتخابی داشت که چه شکلی باشد و نه میدانست و میتوانست بداند که اهل کجاست. همان ماههای اول ورودش به دنیای تازه بدون خواست و نظر و توانایییش در اطرافش همانجا که بعدها به عنوان کشور و وطنش به او معرفی شد٬ تحولاتی رخ داد که زندگی نا خواسته او با آنها گره خورد.
دخترک در دنیا و مکان ناشناخته و ناخواسته بزرگ میشد و به مرور زمان مفاهیمی را می آموخت. گاهی دچار تضاد عجیبی میشد. تضاد دنیای دوگانه حریم خانه و بیرون از خانه ! ولی با همه تضادها یک آموزه ثابت بود. اینجا کشور و وطن او بود!
وقتی دخترک توانست دست راست و چپش را تشخیص دهد فهمید که سایه جنگی مخوف آنجا را
کم و بیش این حالت خوابیدن برام عادی شده ... ولی بعضی وقتا اینقدر تو این حالت دست و پا میزنم که دم صبح تازه خوابم میبره !
داشتم فکر میکردم به این همه فاصله ... به گذر زمان ... به همه اونچه که مرزها بین ما محدود کردن ...به بالاترین عشق انسانی ...تنها چیزی که میتونم با همه وجود عشق بناممش ...بدون شبهه ...پاک ... خالص و شفاف...بی مدعا و بی انتظار...عشق مادری!
درسته که مادر نیستم که هنوز ذره ای از اون عشق رو درک کرده باشم ... ولی به زندگی مهربان مادرم نگاه میکنم ...مادری که با چه عشقی کار و زندگی شخصی ٬جوانی و اندام زیبا و سلامتش را رها کرد تا من را داشته باشد ...تا ما را داشته باشد ... و هیچ وقت کلمه ای دم نزد که چرا سراغ همه آنچه که دوست داشته و آرزویش بوده نرفته ... هیچ وقت نگفت فلان مشکل و بیماری را بارداری فلان فرزند برایش به ارمغان آورده ... از شب بیداریها و نغ زدنهایمان دم نزد ...تنها نگرانیش موفقیت و خوشبختی فرزندان بوده و هست .....همیشه میگوید همه عشق و آرزوی من شماهایید ...و من فرزند که هنوز با خودخواهی های درونم دست و پنجه نرم میکنم برایم این احساس غریب است ...
مادرم ...اگر کمتر فداکاری کرده بودی امروز اینقدر شرمنده دوریت نبودم! میدانم اگر اینرا به خودت بگویم میگویی که خود شماها را خواستم و از هر چه برایتان کرده ام لذت برده ام و میبرم ... میگویی من که کاری برایتان نکرده ام ...میگویی خوش باش و زندگی کن و من به خوش بودن شما دلخوشم ...
ولی... خیلی دل تنگم ... آرزوی سلامت و دیدارت را دارم ![]()
نمیخواهم از چراها و درستی ها و نادرستی ها بنویسم. فقط امیدوارم بتوان زندگی پسرک را به پسرک و خانواده اش بازگرداند. لینک مطلب از وبلاگ آسیه عزیز است.
داستان زیر را می آورم برای آنها که میگویند چه فایده ! این هم یکی از همه !
روزی پیرمردی در کنار ساحل صدفهایی را که بر اثر جزر و مد دریا به ساحل افتاده بودند را به دریا پرتاب میکرد. رهگذری از کنارش گذشت و گفت چه فایده دارد. هزاران هزار صدف به این ساحل افتاده اند و میلیونها صدف در سواحل دیگر دنیا بر اثر هر جزر و مد از بین میروند. چه فرق میکند که تو چندتایی از آنها را نجات دهی.
پیرمرد نگاهی به رهگذر کرد. خم شد. صدفی دیگر برداشت و به دریا پرتاب کرد و گفت :"اما برای این یکی فرق کرد."
اما امشب پسرک که بخشوده شده نه به خاطر قتل كه به خاطر 30 ميليون تومان پول درآستانه اعدام قرار مي گيرد. باشد که دست در دست هم خبر رهایی پسرک را اینجا اضافه کنم.
پ.ن.۱ همین الان از طریق سایت مینو جانم و خورشید خانوم خوندم که فعلا اعدام سینا به تعویق افتاد. با آرزوی لغو قانون اعدام در ایران.
پ.ن.۲ ۱۰ روز فرصت برای تکمیل دیه برای سینا پایمرد
آخرین اخبار مربوطه از وبلاگ وارش
به علت ف-ی--ت-ر بودن وارش برای بعضی عزیزان عینا مطلب را از وبلاگ آسیه کپی میکنم.
اين ۳۰ ميليون براي اين بود كه فكر كرديم با ۷۰ ميليوني كه پدرش جمع كرده مي شود رضايت گرفت )پدرش يك بار به من گفته بود كه باز اگر صد ميليون تومان داشتم شايد مي شذ كاري كرد) ولي ديشب متوجه شديم كه خانواده مقتول، گفته اند كه از ۱۵۰ پايين تر نمي آيند! و رقم مورد نياز ۸۰ است.
به هر حال دوستاني كه ديشب به اتفاق هم، جمع بوديم، همه گفتند اگر مشكل با پول حل شود، حاضرند همگي كمك كنند و كمك جمع كنند.
اما مهم تر از همه اين كه، همين الان كه با خانم ستوده (وكيل سينا)صحبت مي كردم، گفتند كه آقايي در تماس با ايشون گفته اند كه حاضرند به جز اونچه پدر سينا فراهم كرده، بقيه ي پول را يكجا پرداخت كند! امروز كه گذشت و فردا و پس فردا هم دادسرا تعطيل است. بنابراين تصميم گرفتيم كه تا شنبه صبر كنيم. اگر تا شنبه مشكلي پيش نيامد و اين پول واريز شد، اعلام مي كنيم كه نيازي به هيچ پول ديگري نيست. و اگر به هر دليلي مشكلي پيش آمد، آن وقت شماره حساب را وكيل سينا اعلام مي كند.
مي دانم دو روز ما تعطيليم و دو روز بيرون از ايرانيها، ولي چه كنيم؟ هيچ راه ديگري نداريم! نمي شود وقتي چنين قولي داريم، باز شماره حساب اعلام كنيم (اين مسووليت زيادي براي وكيلش به وجود مي آورد.)
اما ماجراي ان ۳۰ ميليون: من دوست ناديده وكيلي داشتم كه چندين بار تلفني قرار گذاشتيم براي صحبت كردن درباره يكي از موكلان محكوم به سنگسار ايشان. اين قرار، هرگز عملي نشد و هربار اتفاقي افتاد و قرار به هم خورد. ديروز كه درگير خبرهاي سينا بود، او زنگ زد و گفت كه نگران شده كه من فكر نكنم اين قرارها هميشه از جانب او به هم خورده. گفتم كه دوست من! دنيا آن قدر نامرادي دارد كه يك قرار به هم خوردن جزء شيرينيهاي آن است. و به طور اتفاقي برايش تعريف كردم كه چه اتفاقي براي سينا افتاده و در مورد پول هم گفتم كه بايد هر چه سريعتر دست به كار شويم. وقتي تلفن ما قطع شد، او براي دوستاني كه با در جايي گرد آمده بودند، ماجراي تلفن من رو تعريف مي كنه و همين كه صحبتش تموم مي شه آقايي كه بر صندلي كنار اونها نشسته بود، بلند مي شه و دو چك پانصدهزارتوماني مي ذاره روي ميز و مي گه: اين يك ميليون اول، بقيه اش هم جمع مي شه! و اون ۲۹ ميليون قرضي رو هم او مي گه كه پرداخت مي كنه. خلاصه اينو نوشتم فقط بگم كه گاهي ما فقط غر مي زنيم از شرايط و اينكه آدمهايي كه بوي انسان بدن چه كم شدن. اين دوست من هم بالاخره قرارمون رو همون ديشب گذاشتيم جلوي اوين.
كم نشدن، شايد ما دنبالشون نبوده ايم. ماجرا فقط به كمكهاي مالي هم مربوط نيست. ديشب اونجا زني بود به اسم محبوبه. محبوبه زني است كه وقتي بار اول سينا رو بردن پاي دار، او هم براي اعدام قاتل برادر جوونش رفته بود. تنها زن بود بين همه اولياء دم و از پدر و مادرش وكالت داشت. به هيچ وجه هم حاضر نشده بود كه رضايت بده. محبوبه مي گه وقتي صداي فلوت سينا بلند شد چنان به هم ريختم كه فكر كردم مگه من مي تونم آدم بكشم؟! اون نه تنها قاتل برادرش رو بخشيد كه بارها و بارها اقدام كرد براي رضايت گرفتن از اولياء دم سينا. حتا براي ديدن اونها به آستانه رفت و ديشب هم نه فقط با اونها كه با خونواده مقتول ديگه اي هم كه براي اجراي حكم اعدام قاتل پسرشون اومده بودن ، با همه وجود تقاضاي رضايت و حتا التماس مي كرد.
خانم كمالي و آقاي باقي هم همين طور. اونها هم نه فقط ديشب كه در چند ماه گذشته خيلي تلاش كردن كه براي سينا رضايت بگيرن( و نيز براي خيليهاي ديگه)مشكل ما كم شدن آدمهايي كه انسان رو رعايت مي كنن نيست. مشكل قانوني هست كه باعث مي شه يكي به التماس و زاري بيفته براي راضي كردن ديگري.در حالي كه در همون نزاع خيابوني براحتي مي شد جاي قاتل و مقتول عوض بشه. هيچ كدوم قاتل حرفه اي و جاني نبود.
پیوست: طبیعی است که تا روز شنبه که وکیل سینا شخصا خبرش را بدهد، من هیچ شماره ای را توصیه نمی کنم.
مخمل : اگر در خصوص شماره حساب خبری از وارش یا خورشید خانوم شد حتما مینویسم.
باد در علفهای مرغزار سبز روبرویم پیچیده و بوی خوش سبزی همه جا را پر کرده . نسیم صورتم را نوازش میدهد. زیبا ترین و بزرگترین و رنگین ترین کمان عمرم در فاصله ای نه چندان دور خودنمایی میکند.
یک قطعه ابر بنفش کم رنگ بالای سرم چند قطره میچکاند و جدال ابر و شعاع نور با بوی خوش سبز همراه میشود.
دستانم را از هم باز میکنم و به دور خود میچرخم و هوای پاک را با همه وجود در ریه هایم پر میکنم و نرمی قطره های آب بر گونه ام میلغزد..میخواهم بگویم سرمست این همه زیباییم که دلم چنگ میزند. همیشه وقت خوشی قلبم فشرده است. به سبزه های زیز پایم مینگرم ... دشت روبرویم ...آسمان بالای سرم ... کمان رنگین ...احساس بی تعلقی میکنم ...
پ.ن.۱
نه به گردشم نه راه دور ... اینا اون روز گذشته دم در خونه اتفاق افتاد.البته اگه بشه بگم خونه ...که من همیشه حس مسافر رو دارم اینجا ! از بارون تند و سیل آسای ساعتی پیش از این جدال نور و ابر و گل ولای بعدش هم بگم که البته پیش این همه زیبایی گم شد. ولی شاید حس دل تنگیم رو فقط جوجو و مریم فهمیدند. شاید من گنگ نوشتم .راستش تو اوج خوشحالی و سرمستی اینجا هم هیچ وقت به اینجا تعلق ندارم. دلم نمیتپه برای این کشور و آدماش. ساده بگم حتی وقتی تیم فوتبالشون میبازه برام کوچکترین ذره ای اهمیت نداره. چون حس تعلق به این خاک ندارم.
چند سال پیش تو ایران یه روزی گفتم :
"من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟"
"من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايارشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
توشه برداشتیم و سفر کردیم :
"به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن"
و دیدم که رنگ آسمان متفاوت بود... غم ها و دردهای آدمای اینجا با اونجا فرق داشت ! و این همه تفاوت دلم رو به درد آورد و می آورد.
ولی دیدم که اینجا : "صدايي نيست ، نور آشنايي نيست"
و من همواره دل تنگم !!!!
و همیشه آرزو میکنم کاش اونجا یه ذره بهتر بود!تا من به این جدال موندن و برگشتن پایان میدادم!
پ.ن.۲پی نوشت اول رو با یاد آوری جوجو از چاووشی اخوان کامل کردم. (محض ذکر مرجع و ماخذ)
پ.ن.۳ تو رو خدا نگین نشسته تو این همه زیبایی نا شکره ! من شرایط این روزای ایران ویران رو درک میکنم . حسرتهای اونجا رو هم... تفاوت نیمروز خودم رو با این نیمروز میفهمم .از همونجا اومدم ! و میدونم این راه و مبادله ای بوده که خودم کردم ! این فقط یه حس درونی بود! یه حس که هر زور و هر لحظه تو خوشی و ناخوشی بدون لحظه ای فراموشی همراهمه !
پ.ن.۴. لینکها حرفهایی هستند که میخواستم بنویسم ولی چه نوشتنی... شنیدن کی بود مانند دیدن ... ندیده نیستم ...درد ها را میدانم ...ولی روایتگران شاهد این روزها بهتر از من میگویند.
جنس فشار را میشناسم ... جنسی است که از فکر کردن به آن فرار میکنم . ولی از فشار نمیتوان گریخت.
رسیده ام به جایی که از خیالم هم میگریزم شاید درمانی باشد.
روزی جنس کینه را نمیشناختم و حال که شناختم از شناختش تنفر دارم ....
من این شناخت را نطلبیدم ولی وقتی آمد عمیق ترین تیرها را بر موجود تپنده رها کرد و حتی پس از بیرون کشیدن تیر جایش ماند.
زمان باید بگذرد و زخم درمان شود. ولی جایش خاطره ها را به یادت می آورد و آرزوی اینکه کاش نمیشناختمش!!!
راستی ٬دلم برای خودمان میسوزد ...
با اینکه به هم دل بسته ایم ... با هم میخندیم و با هم میگرییم ...
ولی نا خود آگاه همدیگر را زخمی میکنیم ... آیا این طبیعت روزگار است ؟!؟
برای همه سایه ها... برای همه شیرزنانی که به دنبال تغییر برای برابریند... *
مخمل کوچک و بازي های دخترانه :
مخمل و دختر همسایه سایه: کودکانه ميدويديم بازي ميکرديم.
مخمل: من مامان تو بابا ... مخمل هميشه دوست داشت مامان بازي باشه. مخمل ظرافت و مهر مادري را دوست داشت. مخمل آرايش مو با شانه کوچک و پختن غذا در قابلمه هاي پلاستيکي با ميوه هاي خرد شده و بيسکویيت را دوست داشت... ولی سایه میخواست که پدر باشه... میگفت پدر نان آور است و قدرت دارد... اگر اشتباهی کنی میتواند با کمر بند تو را بزند...
وقتی سایه خیلی پدر میشد مخمل میدوید و میگفت: مامان سایه بازی بلد نیست ...بازی را خراب میکند...میگوید زن را باید زد...
اما مخمل دوست داشت که زن باشد.
مخمل و داداشي:
سهم مخمل موهاي شانه کرده و ناخن هاي لاک زده و نوازش داستان پدر بر سر دخملک و بوسه هاي مادر و شعر به کس کسونش نميدم بود و سهم داداشي خريد دفتر نقاشي واسه مخمل ...
سایه میگفت غذای بهتر مال داداشیشه ...باباش همه جا اونو میبره ... سایه میگفت باید تو باقی مونده دفتر داداشیش نقاشی بکشه ... سایه به النگو و لاک مخمل نگاه میکرد و میگفت خوش به حالت ...بعد میگفت کاشکی من پسر بودم ...
ولی مخمل بازم دوست داشت دخملک باشه...
خبر از زنستان .... فقط گذاشتم اینجا که همه بتوننن ببینن ....چند تا سایت تکمیلی هم میذارم آخر صفحه ....
بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان در آستانه روز جهاني زن و در مقابل دادگاه انقلاب تهران بازداشت شدند.در ميان بازداشت شدگان چهره هاي مختلفي از روزنامه نگاران، نويسندگان و فعالين حوزه زنان ديده مي شوند.
اسامي تعدادي از بازداشت شدگان به شرح زير است:
سایت خورشید خانوم :
50of the women's rights movement activists were arrested in front of the Revolutionary Court in Tehran.
The security police forces attacked a peaceful gathering of women's rights activists that had taken place at 8:30 am in front of the Revolutionary Court in Tehran in objection to the recent governmental oppressions and the summoning of some of these activists. The police forces who used violence to scatter the crowd, arrested at least 21 of the protesters
According to the report published by Zanestan and Advar News, the list of the arrested is as follows:
Shadi Sadr, Asieh Amini, Jila Bani Yaghoub, Mahboubeb Abbasgholizadeh, Mahboubeh Hosseinzadeh, Sara Loghmani, Zara Amjadian, Mariam Hossein Khah, Jelveh Javaheri, Niloofar Golkar, Parastoo Dokoohaki, Zeinab Peyghambarzadeh, Maryam Mirza, Saghar Laghayee, Khadijeh Moghaddam, Saghie Laghayee, Nahid Keshavarz, Mahnaz Mohammadi, Nasrin Afzali, Tal'at Taghinia, Fakhri Shadfar, Maryam Shadfar, Elnaz Ansari, Fatemeh Govarayee, Azadeh Forghani, Sommayeh Farid, Minoo Mortezayee, Sara Imanian.
Nooshin Amhadi Khorasani, Parvin Ardalan, Shahla Entesari and Susan Tahmasebi—five prominent members of the women's rights movement—who had to attend their court hearing left the court session in support of their fellow activists. They, too, got arrested upon their departure from the court.
The police officers hit Nahid Jafari's head to the police van and as a result of such violent actions, her teeth broke and the officers are currently refusing to take her to the emergency room.
چه خوش گفت ژاله اصفهانی :
نه رفتگان نه آیندگان نمی دانند
که قرن پر هنر ما چه سخت و سنگین است.
امید های نوین با عذابهای کهن
بهر طرف نگری ٬ گرم جنگ خونین است.
فرجام عزیز میگفت نسل ما نسل بی حماسه است ...من میگویم شاید چون قبل از آنکه حماسه بسازیم بر دارمان کردند ...صداهامان را خفه کردند ...نظراتمان را در سلولها به یوغ کشیدند...
از سایت بی بی سی خواندم که :
اينو از دوستي با ايميل دريافت کردم باز هم جريان کپي رايت و اين حرفا ...
ولی خیلی بهم چسبید و دلم نیومد اینجا نذارمش ...تقدیم به همه دوستهای واقعیم
يه دوست واقعي کيـــــــــــــــه ؟!؟
خوب ...نظر شما چیه ؟؟؟ به نظر شما یه دوست واقعی کیه ؟؟؟