راستش رو بخواهين علتش اينه که اول شروع ميکنم به خوندن وبلاگهايي که دوست دارم و با کمال تعجب ميبينم چيزي رو که ميخواستم دربارش بنويسم تو پست همون روز یا روز دیگر دوستي نوشته شده...
يکي از اين موضوع ها راجع به وسواسهاي کودکيم راجع به معلمها و اینکه هیچ وقت دستشویی نمیرن و دستشویی رفتن مال آدمهای معمولی و به قول اینور دنیایی ها ordinary مثل ما دانش آموزاست
و احساس گناه از فکرکردن به خدا پيغمبر و اماما وقتي مي رفتم دستشويي بود...![]()
دوستهاي دور و برم اين قصه معلمها رو بارها از من شنيدن و بهم خنديدن! اون قسمت دستشويي هم که باعث مي شد کلي عذاب بکشم
چون يک گردنبند الله داشتم که هميشه منيع عذاب بود از ترسم يا برميگردوندمش رو به بدنم که مثلا معلوم نشه کجا رفتم
يا ميکردمش تو دهنم و بعد واسه نفس کشيدن عذاب داشتم(این راه حل دیگه آخرش بود !!!! تا حالا هم به هیچکس این کار مسخره ام رو اعتراف نکرده بودم )
يکي نبود بگه دختر خوب نكن گردنت حالا که اينقدر حساسيت داري
ولی از همون هم میترسیدم به خدا بر بخوره .چون فکر میکردم خدا که میدونه من چه گردنبندهایی دارم اگه ببینه من اون الله رو نمیندازم گردنم و به جاش یه تو گردنی دیگه گردنم میکنم ازم ناراحت میشه و شایدم تنبیه ام کنه !!!
درست روزي که همه روز با خودم فکر مي كردم اينو بنويسم خانم حنا اين داستان رو تعريف کرد!!!نمیدونم به وبلاگ من سر میزنه یا نه ؟!؟ ولی همونطور که براش نوشتم داشتم از تعجب ميمردم !!! ما همديگرو نميشناختيم ولی نه تنها تو کودکيمون يه جور فکر کرده بوديم بلکه دقيقا يه روز تو دو گوشه مختلف دنيا به يه موضوع مشترک فکر کرده بوديم و البته اون برنده شده بود چون اول نوشته بود...
شایدم این خصیصه کودکی همزمان ماست که افکار مثل هم توی کله هامون کردن . من هر چی بیشتر خانم حنا و وبلاگهای دیگری که تو این سبکه میخونم بیشتر داستانها و خاطره های مشترک پیدا میکنم و به تبع اون کمتر موضوع دست نخورده واسه نوشتن پیدا میکنم
