نه واسه ديدن در و ديوار پر از کاغذهاي انتخاباتي با شعار هاي دروغ...
نه واسه اينکه وقتي تلويزيون رو روشن ميکني مجري و اخبار گوي عبوس خبر شادي آقاي احمدي نژاد رو از وجود ازادي در كشور گل و بلبل بخونه... يا همه بدبختيهاي كشور هاي بدبخت تر از ايران و خبر جنگ و جهاد فلسطين و عراق و غيره رو بخونه...
نه براي خيابونهي بسته از ترافيک و هواي آلوده...
نه براي غصه هاي خاله خانم ٬ زهرا خانم ٬حسین آقا و آقاي محمدي و ميليون ها آدم ديگه به خاطر شهريه و خرج بالاي دانشگاه بچه هاشون٬ غصه بيکاري پسر فارغ التحصيل شده شون٬ خرج بالا و صورتهاي با سيلي سرخ شده شون...
نه براي اون همه بچه هاي خيابوني که تو سرما گل و چسب ميفروشن و آرزوي سوار شدن به ماشين گرمي رو دارن که راننده اش با بد اخلاقي بچه دوره گرد رو از بغل ماشينش ميرونه...
نه براي گرد پيري نشسته بر صورت مامان و بابا...
دلم تنگ نوازش دستهاشونه! دلم تنگ اغوش گرمشونه !
دلم تنگ تعريف مامان از جهاز دختر همسايه و قرار عروسيه دختر خاله و پسر داييه...
دلم تنگ تعريف هامون و پچ پچ هامون با خواهر کوچيکه و گير دادنها به داداش بزرگه و اويزون شدنهاي داداش کوچيکه به دستهامه... خدايا چقدر دلم ميخواست الان بغلش مي كردم و ماچش مي كردم از نزديک بهش دلداري ميدادم که بخونه!
اخه امسال کنکور داره... وقتي ميومدم مثل يه جوجه کوچولو بود و حالا براي خودش مردي شده...
دلم تنگ حليم داغ با نون سنگک صبحه که بابا بياره و مامان روغنش بده ... دلم تنگ بهانه گيري واسه دوست نداشتن غذا و لوس کردن هاي مامانه...
دلم تنگ بوي عيد و بوي يلداي اونجاست...
دلم تنگ همه روابطيه که حالا فقط از دور ميشنوم ...بزرگ شدن بچه ها و عروسيها و دور هم جمع شدن هايي که نيستم ببينم ....